
نوشته اصلی توسط
و.ا.م
سلام
الان که مینویسم حالم واقعا بده واقعا بد.ببخشیداگر بدمینویسم.
من 17 ساله ام...
سرطاندارم...تقریبا6ماهه. دیگه خسته شدم.یه نفرو دوسدارم که مطمعنم هیچوقت بهش نمیرسم.الان 3 ماه که باهم رابطه داریم. هرچقدبگم عاشقشم کم گفتم. همه شبا بخاطراینکه نمیتونم داشته باشمش بخاطراینکه اذیتش میکنم گریه میکنم. زندگی من اینروزا اشک بارونه...
آخرای اسفند سال قبل بود که ع. اومد خواستگاریم.چون از قبل آشنایی کامل داشتیم بابام خیلی زود قبول کرد .اصرار داشتن ازدواج کنیم.ولی من نمیخاستم چون عاشق د. بودم و ازطرفی بااش رابطه هم داشتم. نشد...حرفمو قبول نکردن.به اجبار سرسفره عقد نشستم و بله گفتم.اون شب هم با گریه گذشت. چون د. هم گفته بود عقدکنی دیگه نمیشه رابطه داشته باشیم....
علاقه مندی ها (Bookmarks)