بهتون که گفتم تموم شد قبل از دانشگاه و شناسنامه جدیدم رو هم گرفتم ، حتی قبلش هم شناسه موقتی بهم داده بودن ، الان تنها مشکل من بچه دار نشدنه و راه درمانشم پیوند رحم جدیده که خیلی باید پیشرفت بشه تا تو ایران صورت بگیره وگرنه ظاهرم مثل ظاهر آدم های عادیه
در مورد اینکه چرا دیر اقدام کردیم ماجراش فوق العاده طولانیه ، این که پزشکی قانونی معمولا بیماران جنسی رو تا سنی که بتونن کاملا عقلانی ( معمولا 18 ساله ) تصمیم بگیرن مجوز میده حتی معاینه هم نکردن هر بیماری میخواد باشه خدا بیمامرزه ملک آرا رو ، یکمی عجیبه اما قاعده من مستثنی بود و همه اینا از کمکاری و بیخیالی پدرم بوده که همه سرزنشم میکنن ، همه دکترا بهم گفتن اخه چرا زودتر اقدام نکردید چون بقیه کسانی که مثل من بودند تو بچگی عمل شده اند و خیلی هاشونم بچه دار میشن اما من تنها کسی بودم که رفتم مدرسه پسرونه
نه نه اشتباه نکنید بیماری من تراجنسیتی و دو جنسیتی نبوده الان بهتون توضیح میدم ، تراجنسی ها یا همون هایی که تغییر جنسیت میدن کروموزوم هاشون عادی عادی و بدنشونم عادی ، دو جنسی ها هم یه کروموزوم از دو جنس دارن یعنی xxy ، اما مال کروموزوم های عادی دخترانه xx دارم من همه چیم عادیه اما به خاطر رشد نکردن رحم این اتفاق افتاد که همه از همین تعجب کرده بودن
گذشته ای که گفتن یکمی برام جالب بوده که اگه دوست داشته باشید بعدا براتون میگم اما الان دارم مشکلاتم رو میگم ، مشکل و چیزی که منو شدید نگران میکنه اینه:
اما میخوام بدونم از الان باید برا آینده خودم چیکار کنم ، خیلی میترسم از آینده ام
الان من شدم اون دسته از دخترای نوجوان که پسرا خیلی دوست دارن باهاش دوست باشن و پزشو بدن و برن بیرون، تو دانشگاه و کلاس های زبان که میرفتم هم همین مشکل رو داشتم ، منی که بین 4 ملیون پسر بزرگ شدم وقتی طرف حرف میزنه و دستاش عرق میکنه تن صداش عوض میشه میفهمم هدفش چیه ، هر وقت بیرون میرم اذیتم میکنن تو مترو هر جا هی میان طرفم ، اما من اصلا دوست ندارم اینطوری از نگاه بقیه دیده بشم ، پوششم هم پوشش معمولیه. یه دختره تو مطب دکتر زیبایی نشسته بود و ازم تعریف میکرد و پیشنهاد داد که بیا با هم بریم بیرون پسرا رو سر کار بزاریم من میدونم چیکگار کنیم و ... از خودش تعریف میکرد و میگفت ازدواج نکنیا ، منو ببین دارم خوش میگذرونم هر وقت بخوام با دوست پسرام رابطه جنسی دارم و زندگی خودمو میکنم... اینا رو که گفت من بلند شدم و اومدم تو تاکسی فقط گریه میکردم و گفتم وای خدایا اگه من بخوام اینطوری مثل اینا باشم منو بکش ...
یه مشکل دیگه ای هم که دارم اینه که وقتی تو اجتماع قرار میگیرم دوست دارم صحبت کنم و به اصطلاح اجتماعی باشم که رابطم با دخترا فوق العاده خوبه و دوستام عاشق منن ، اما پسرا این رابطه و گرم بودن رو به چشم دیگه ای میبینن و پیش خودشون فکر میکنن ای یعنی راه برای دوستی های متعدد بازه...
ولی من اصلا نمیخوام اینطوری زندگی کنم ، خیلی ها رو دیده بودم که وضعیتشون از من خیلی بدتر بوده و بیمار های مختلف رو اما بعدش ازدواج کرده بودن ، اما باز من میترسم و به این فکر میکنم بخوام نخوام حتما باید حقیقت رو به کسی میخواد در آینده بیاد سمت بهش بگم ، چه تاثیری روش میزاره؟ مطمئنا اگر انسان درست و خوبی باشه فاصله میگیره چون اگه بتونه با زندگی دغدغه گذشته من کنار بیاد با بچه دار نشدنم چطوری کنار میاد؟
اینه که من پیش خودم گفتم بهتره توانایی های خودم بیشتر کار کنم ، من علاقه فوق العاده زیادی به نقاشی و دروس ریاضی و خلاقیت و دنیای مجازی و تخیلات دارم و به همین خاطر رشته معماری رو انتخاب کردم. میخوام بدونم کار درستی میکنم؟
میخوام فرض کنید من خواهر کوچیکترتونم الان که همه چی تموم شده من باید رو چی بیشر تمرکز کنم و از آیندم هم غافل نمونم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)