خانوم
بابا مامانم رابطه خوبی با من دارن. نمیدونم شاید بخاطر اینکه دلشون برام میسوزه و میبینن که پسر بزرگشون دو ساله توی یه اتاق حبس شده. حتی گاهی به من بیشتر از برادر کوچکترم سعی میکنن محبت کنن. اما اینا چیزی رو برام عوض نمیکنه. یکبار به شوخی به بابام گفتم که برام ماشین بخر. با اینکه از وضعیت مالی اون خبر دارم و میدونم که توانش رو نداره اما گفت که ماشین خودش رو میفروشه تا پول رو جور کنه. اما وقتی که فکر میکنم اونها هم توی این مشکلات من نقش داشتن نمیتونم این رفتارها رو برای خودم بزرگ جلوه بدم. ازدواج فامیلی، انجام ندادن تلاش زیاد برای حل مشکلاتم در سن بچگی و بقیه چیزا. مامانم گاهی اوقات با هیجان زیاد برام از خواستگاری فلان فامیل از یه دختر تعریف میکنه یا اینکه فلانی میخواد زن بگیره. جلوی من به برادرم میگه که برات یه دختر خوشگل باید پیدا کنم. با اینکه میدونم اینها برای آزار دادن من نیس اما من واقعا از شنیدن این جملات احساس حقارت میکنم. نمیتونم بهشون بگم. من تا حالا مشکلات و درد هام رو مستقیم به کسی نگفتم. خوشحالم که لااقل چنین جایی وجود داره که حرف بزنم کمی سبک بشم.
گاهی اوقات فکر میکنم باید به خودم آسیب بزرگی بزنم تا از بابا مامانم انتقام بگیرم. کارایی که برام میکنن اصلا منو خوشحال نمیکنه.
reihane_b
نمیخواستم با گفتن مشکلاتم باعث ناراحتی کسی بشم. خیلی وقت قبل اینجا رو با جستجوی کلمه خودکشی پیدا کرده بودم. هنوز هم دنبال راهی برای خودکشی هستم ولی همین که دنبال بهترین راه میگردم شاید نشون میده که هنوز به تصمیم قطعی برای این کار نرسیدم وگرنه تابستون مرده بودم. دلم میخواد بتونم اینجوری که شما میگید باشم. به حرفای بقیه اهمیت ندم ولی 10 نفر هم در یک جامعه من رو قبول کنن. بقیه چی؟ وقتی از طرف فامیل نزدیکم تحقیر میشم چطور انتظار داشته باشم یه غریبه منو بپذیره
اسم پزشکی بیماری ها (با رنگ سفید نوشتم. فاصله ها رو حذف کنید):C h o r d e e و H y p o s p a d i a s
اصلا توصیه نمیکنم تصویر ازشون ببیند چون خیلی زننده هستن.
برای قدرت باوری باید یک آزمایش انجام بدم تا معلوم بشه ولی مورد اول که گفتید بعید میدونم تواناییشو داشته باشم
از بقیه کسانی که نظرشون رو گفتن هم ممنونم.
=====
دیشب قبل از خواب ساعتها به خودم، اتفاقای اخیر و زندگی گذشتم فکر میکردم. خیلی فرصتها ازم گرفته شده بدون اینکه مقصر باشم. یعضی فرصت ها رو از خودم گرفتم. خواستم حتی در صورت معافی، باز هم به سربازی برم. لااقل برای یه مدت کوتاه. به اجبار خودم رو از خونه تبعید کنم. اما میترسم در جامعه 100 نفری اونجا تبدیل بشم به سوژه خنده دیگران. خواستم همین فردا خودکشی کنم اما تکلیف همه آرزوهایی که دارم چی میشه؟ دوستی ندارم که بخوام باهاش برم بیرون و تفریح کنم. هر جایی که میرم تنهام. تمام بیرون رفتن من از خونه برای کارهاییه که به هیچ وجه نشه توی خونه انجامشون داد. گاهی شده تا نزدیک به 2 ماه پشت سر هم بیرون نمیرم. درک اینکه باید اعتماد به نفس خودم رو باید بالا ببرم، برام سخته. آخه چطوری ممکنه؟ از خیلی دوران عمرم عکس ندارم. از اینکه در عکس دسته جمعی حاضر باشم همیشه فراری بودم. خودم رو توی آینه میبینم بدم میاد








علاقه مندی ها (Bookmarks)