از همتون ممنونم
من هر چند وقت يكبار بهش پيام ميدم چون با تمام بديهاش كه از گذشته زندگيم توذهنمهحالا كه31سال از زندگيم ميگذره ميفهمم اون راهشو ياد نداشته وفقط ميخواسته ما خوب باشيم.با تمام سختگيريهاش براي حجاب دوتاخواهرم وقتي ازدواج كردن كلا عوض شدن منم از چادر وحجاب متنفر بودم اما تو مدتي كه بابام از جنگ چادر خسته شده بود از فرصت استفاده كردم تصميم گرفتم راحت باشم.حس يك پرنده رو داشتم كه پرواز ميكنه ديگه سبك شده بودم...تا اينكه بعد چند ماه خواب خيلي عجيبي ديدم واز فرداي اون روز حتي يك روزم كنارش نذاشتم.حالا خوشحالم كه خودم با تمام وجود دوسش دارم.الان هركس مياد خواستگاريم دوست داره حجاب نداشته باشم.آخه از نظرپوشش خيلي باخواهرام فرق دارم وهمه فكر ميكنن ميخوام مثل اونا بشم.چند تاشونم به خاطر پوشش خواهرام از همون راهي كه اومدن برگشتن.گاهي وقتا دوست دارم توخونه وزندگي خودم باشم.اما نميدونم چراخدانخواسته.البته خودمم خيلي خوب نيستم كه انتظار برآورده شدن اين آرزومو داشته باشم.شماهابرام دعاكنيد اوني بياد كه خدا قبولش دارهوبااخلاق من سازگاره.







علاقه مندی ها (Bookmarks)