سلام بهار. چطوری دختر؟ باز که زدی جاده خاکی! قرارمون چی بود؟
بیین! بذار یه چند تا نکته رو بهت بگم که در راه مستقل شدن خیلی خیلی لازمته.
قانونی هست بنام pain and pleasure… وقتی یک تصمیم مهمی برای خودت میگیری باید دو دستی بهش بچسبی نگذاری کوچکترین عاملی باعث اختلال در رسیدن به هدفت بشه. واسه اینکه این اتفاق بیفته و هدفت برات خیلی مهم بشه از قانون بالا پیروی کن. ما به این نتیجه رسیدیم درس خوندنت تنها راه پیشرفتته درسته؟ اگر نشه اگر فرصتهاتو از دست بدی و فوق قبول نشی اونوقت یکسال دیگه باید با این خانواده سر و کله بزنی ها! پس نباید بذاری هیچ چیزی تورو از این هدف دور کنه.
یکی از عواملی که مانع رسیدن به هدفت میشه همین توجه و تمرکز به مشکلات خانواده است. پس خواهشا دست از تجزیه تحلیل رفتار خانواده و حتی غصه خوردن برای کارهاشون بردار. ببین! این خانواده همینه. نه توجیه داره نه راه حل. چونکه تنها عامل قابل تغییر در این وضعیت خودت هستی. بهت بازم میگم! فقط درس، درس، درس! گاهی همین زوم کردن روی این مشکلات باعث تنبلی، راه فرار و توجیه کردن درس نخوندن میشه. یک کوله پشتی برمیداری کتاباتو میریزی توش با یک بطری آب که از شب قبل توی فریز گذاشتی بعلاوه کلی تنلقات که وسط درس خوندن از خودت پذیرایی کنی. پامیشی میری پارک یا کتابخونه میخونی و میخونی تا از حال بری شب فقط بخوابی انقدر بحث زیاد نشه. ترجیحا نمیخواد به اعضای خانواده ثابت کنی کارشون غلطه...
عامل دوم همون دوست پسرهان. بهشون میگن ذزدان زمان. نه فایده ای بحالت دارند نه باری از روی دوشت برمیدارند. همه هم میدونند نیتشون چیه. ازت خواهش میکنم اونها رو هم عامل اختلال تصمیم به این مهمی نکن.
یه چیزی بهت میگم قبول کن. خواه ناخواه این شرایط بحرانی رو باید بگذرونی. نمی تونی بدون گذشتن از طوفان به ساحل آرامش برسی. پس تلاش کن و اگر هم همدردی میای فقط راجع به هدفت بنویس.
من برنامه خودم رو برای فوق لیسانس خوندن برات می نویسم امیدوارم بهت کمک کنه.
- اول از همه با دوستانی که با رتبه خوب در ارشد قبول شدند صحبت کردم. برنامه اونارو گوش کردم. پیش خودم گفتم فلانی تونست پس منم می تونم. در خودم باور ایجاد کردم.
- همه کتابها و جزوه های موردنیاز کنکور رو تهیه کردم(نخریدم. یا کپی کردم یا از بجه ها گرفتم). سوالات کنکور سالهای قبل رو هم رفتم از انقلاب خریدم.
- هر روز درس می خوندم. جالبه یه وقتهایی که توی خونه جزو نامناسب بود بزور خودمو مجبور میکردم که درس بخونم و لابلای درس خوندنها کلی روحیه ام عوض میشد.
- اول مطالب تئوری رو یکبار می خوندم. خب خیلی چیزهاشو متوجه نمیشدم. اما مساله های کنکور رو که حل می کردم تازه متوجه میشدم درس چی میگه.
- مسائل رو بار اول که حل می کردم متوجه میشدم اما مثلا چند وقت بعد که برمیگشتم می دیدم همون نکته ها یادم رفته. بنابراین یک برگ کامل رو به قطعه های کوچک تقسیم کردم و نکته هر سوال رو توش می نوشتم. بعد که میخواستم دوره کنم فقط تیکه های کاغذ رو مرور می کردم. مسائل رو بارها حل می کردم طوری که دیگه جوابها رو حفظ شده بودم.
- کنکورهای آزمایشی شرکت می کردم و هر دو هفته یکبار کنکور می دادم. البته هم سطح سوالات پایین بود هم رقابت مثل کنکور واقعی نبود اما من رو در حال و هوای کنکور نگه می داشت.
حالا اگر چیز بیشتری می خوای بدونی بگو تا بگم.
- - - Updated - - -
راستی! من زبان رو هم همینطوری خوندم. خیلی دوست داشتم زبان یاد بگیرم و تازه توی 28 سالگی شروع کردم. تیرماه همون سال من interchange قرمزه رو بدون معلم شروع کردم به خوندن. تمام conversation ها رو حفظ می کردم. توی فرودگاه یا بعد کار همش می خوندم و گوش می کردم. یک فیلم مورد علاقه ام رو صوتی کردم ریختم توی فلش گوش می کردم. تمام script اون فیلم رو حفظ کردم. با این روش اسفند همون سال یعنی در عرض 8 ماه تافل گرفتم. کار نشد نداره گلم!








علاقه مندی ها (Bookmarks)