ممنون دوست عزيزم شيدا جان.
حرف شما كاملا درسته ومن حق بي احترامي به بابامو ندارم اما اون از قبل هم دنبال قمارو زنو اين حرفا بود كه حالا ميفهمم هم به خاطر ايمان ضعيفش وهم به خاطر ازدواج اشتباهش بدتر شده بود.خاطرات كودكي بدي توذهنمه چون تا وقتي توان دفاع از خودمو نداشتم بابام زور ميگفت وشكل يك غول كه هميشه آرزوي مرگشو داشتم بود.حالا كه ازش فاصله گرفتم ميفهمم رفتارايي كه با ما ميكرد فقط به خاطر تربيت خوبمون بود اما رفتارش با زندگيمون وبا خودش هيچ توجيهي نداشت.اون از دست برادرم خيلي ناراحته وهممونو خيلي دوست داره.بارها پيغام داده كه بچه ها بيان ببرمشون مسافرتو گردش اما چكار كنم كه اصلا كاري از دستم برنمياد براي برگشتش.مامانمو بابام از وقتي من يادمه كاردو پنير بودن واصلااخلاقشون باهم جور در نمياد.قبل طلاق هر ساعتوهر دقيقه دعوا داشتن.يك بار بردمشون پيش روانشناس بهش گفتم بترسونشون وبگو دخترتون داره افسردگي حاد ميگيره.بابام 15 روز خودشو كنترل كرد.مامانم ميگفت دارم ديوونه ميشم كه بابات اينقدر خوب شده...باز روز از نو روزي ازنو...حساسيت مامانم بيشتر روي ولخرجي ورفتن خونه مامانش بود.بابامم خب به خاطر جو آزاد خونه مامان بزرگم ودوست پسر داشتن خاله هام از بچگي نميذاشت زياد باهاشون در ارتباط باشيم.كه آخرشم داييم در نبود بابام...
من متوجه تمام زحمتاي بابام هستم و هر وقت ميبينمش باهاش روبوسي ميكنم اما برادرم راست ميگه وبايد خودش به اين نتيجه برسه كه واقعا دوستمون داره ومارو ميخواد.يادمه اون اواخر (9 ماه پيش)تو دعواهاش بامامانم به من ميگفت برو گمشو تا كي ميخواي اينجا بموني؟ميدونم منو خيلي دوست داشت وفقط به خاطر شرايطش اين حرفارو ميزد اما هر وقت يادم مياد گريم ميگيره...![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)