سلام.اندر احوالات خودم بگم که دومین عید مزخرف زندگیمو دارم میگذرونم (البته با مثبت نگری بسسیـار شده دوتا وگرنه...)
این مدت که من نبودم دوتا اتفاق خیلی خوب افتاد،یعنی تو زمستونی که گذشت،یکی اینکه به یکی از بزرگـــــــترین آرزوهای زندگیم رسیدم،یعنی اینکه خاله شدم،بعدشم اینکه داداش جونم عروسی کرد،البته جوجوی خاله بعد از عروسی داییش به دنیا اومدا
الانم حالم شدیدا تو قوطی کبریته،چون نتونستم برم ولایت.منم که میدونید عاشششق ولایتمونم ;) البته دوست جونیای جدیدمون نمیدونن.کلا شاید کسی ندونه 
انقده دلم واسه خونواده و دایی های جون جونیم و طبیعت سرزنده تنگ شه که نگو.عوضش الان تو این خونه ی با صفا و سرشار از مهر و محبت و سرزندگی :mad: روزمان را شب میکنیم و شب نیز...
هرچی سعی میکنم انرژی منفی نباشم نمیشه،خدایا این یه دفعه رو هم بی خیال،میدونی که چقد تحملش سخته....چی بگم...حکمتتو شکر.
ترانه جون بند و بساط و جمع کن بریم باغ،چشم فرشته مهربون و دور دیدی؟؟؟
ما که رفتیم...دوست جووونیا بریم اونجا
چشماتو بیند و تصورکن همه ی آدمای دنیا به این فرموده ی حضرت علی علیه السلام عمل میکنن:
"هر آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و هر آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند"
دنیا چه شکلی میشه ؟؟؟
علاقه مندی ها (Bookmarks)