سلام مریم جون
ممنون از تو که برام وقت گذاشتی
بی اهمیتی به حرف من کاره یه روز دو روز نیست که من بتونم چیزی نگم این برای ده سال زندگی هستش عزیزم.اگه قرار بود با سکوت من بفهمه که منم حرف درست میزنم و گاهی حق با من هست خب تا الان میفهمید ولی متاسفانه سکوت همیشگی من باعث شده حق رو به خودش بده.
رفتار مشخصی نیست که من انجام بدم و اون ناراحت بشه چون وقتی میدونم رفتارم باعث ناراحتیش میشه و ممکنه باهام خوش رفتاری نکنه بخاطر شخصیت خودم هم شده دوباره تکرارش نمیکنم.
هر دفعه در مورد یک موضوع هستش یه بار بخاطر اینکه دستمال کاغذی رو دیر دادم دستش که بینی پسرم رو تمیز کنه ( اونم چون من متوجه نبودم دقیقا" دستمال کاغذی کجاست) شروع کرد سرم داد کشیدن که وقتی من عجله دارم برای تمیز کردن بینیش انقدر طولش نده
بهش میگم روانشناسها میگن وقتی از چیزی ناراحتی بهتره در موردش صحبت کنی ولی من جرات ندارم در مورد چیزی که باعث ناراحتیم میشه باهات صحبت کنم چون تو از اون مشکل یه معضل درست میکنی که بابتش چند روز قهری و زندگی رو به کامم تلخ میکنی.
همیشه توی بحثامون صدامو بالا نمیبرم و نهایت سعیم رو میکنم که حرفهام توهین آمیز نباشه . هیچ وقت حرفی رو به قصد چزوندنش نمیزنم چون معتقدم نباید پلای پشت سر رو خراب کرد و این چیزا توی ذهن ادم برای همیشه میمونه.
بهش گفتم که چقدر دوسش دارم و بهش افتخار میکنم ولی متاسفانه وقتی ناراحت میشه انگار از صدتا غریبه براش غریبه ترم.
کلا" همه ی فامیل میدونن که اخلاق تندی داره.
بخدا من خیلی صبورم 70 درصد ناراحتیامو بهش نمیگم چون تحمل درگیری های بعدش رو ندارم.
بله عصبانیتش فقط مربوط به من نمیشه کلا" وقتی عصبانی میشه چشماشو روی همه چیز میبنده.
فقط بد رفتاری میکنه یعنی آتیشت میزنه با حرفاش میگه تو منو دوست نداری دوست داشتنت الکیه وگرنه باعث ناراحتی من نمیشدی.
میگه تو ادای دوست داشتنو در میاری.
هیچ وقت عصبانیتش فیزیکی نشده به ندرت حرف بد از دهنش در میاد در حد خفه شو که باعث میشه ازش متنفر بشم.
در هفته اگه چیزی خلاف میلش باشه ممکنه هر روز ناراحت بشه.
مشکل من اینه که اگه همه ی دنیا بگن من خوبم اون میگه همه ی دنیا اشتباه میکنن من بخاطر اون چیزی که باعث ناراحتیش شدم خوب نیستم.میگه من توی این ده سال هیچ باری نشده که اشتباه کرده باشم همه ی درگیری ها باعثش تو بودی و مقصر تو بودی.
برای هر بار ناراحتی سه چهار روز قهر میکنه و من باید برم از دلش دربیارم.بخدا خسته شدم توان منم حدی داره.
میگه توی زندگی نباید هیچ مشکلی باشه . ما کلا" زیاد دعوا نمیکنیم گاهی میبینی چند ماه بدون درگیری هستیم که نهایتش اینه که خودش باعث ناراحتی میشه.
دیگه نمیدونم باهاش چکار کنم .خسته شدم از دستش.
بخاطر پسرم نبود رهاش میکردم میرفتم تا بفهمه منم صبرم حدی داره.
هرجایی میخواد بره منم باهاش میرم خونه ی هر کدوم از دوستاش که بگه میرم ولی بهش میگم بریم خونه ی دوست من میگه نه دوست ندارم برم اونجا چون اونا رو خودش انتخاب نکرده برای دوستی اگه ازش بپرسی مشکلشون چیه حرفی نداره که بزنه فقط دوست نداره بره.
بهش گفتم باشه اشکالی نداره نیا میگه یعنی چی؟ یعنی میخوای تلافی کنی که میگی باشه . اگه خودش باشه میگه تو نیومدی خونه ی دوست من منم نمیام ولی برای من نباید اینطور باشه.
اگه یه کاری رو بگه انجام بده و من فراموش کنم انجامش بدم یا چیزی رو فراموش کنم با خودم جایی ببرم. بدترین رفتار رو میکنه که ممکنه توی جمع هم باشه. ولی اگه خودش همون کار رو فراموش کنه اشکالی نداره میگه من درگیری فکری دارم حق دارم یادم بره ولی تو حق نداری!!!!!









علاقه مندی ها (Bookmarks)