صد شکر که گلشن صفا گشت تنت
صحت گل عشق ریخت در پیرهنت
تب را به غلط در تنت افتاد گداز
ان تب عرق شد و چکید از بدنت
تشکرشده 12 در 8 پست
صد شکر که گلشن صفا گشت تنت
صحت گل عشق ریخت در پیرهنت
تب را به غلط در تنت افتاد گداز
ان تب عرق شد و چکید از بدنت
تشکرشده 12 در 8 پست
من کیستم اتش به دل افروخته ای؟
وزخرمن دهر دیده بردوخته ای
درراه وفا چو سنگ و اتش گردم
شاید! که رسم، به صحبت سوخته ای
تشکرشده 9 در 5 پست
خارها
خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از انکه برگ های زرد را زیرپای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش میرسد
برگ های بی گناه
با زبان ساده اعتراف میکنند
خشکی درخت
از کدام ریشه اب می خورد؟؟
زنده یاد قیصر امین پور
تشکرشده 37,361 در 7,159 پست
نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
اومید همه جانها از غیب رسید آمد
نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت
کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد
نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان
کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد
یعقوب برون آمد از پرده مستوری
یوسف که زلیخا را پرده بدرید آمد
ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو
آن یارب و یارب را رحمت بشنید آمد
ای درد کهن گشته بخ بخ که شفا آمد
وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد
ای روزه گرفته تو از مایده بالا
روزه بگشا خوش خوش کان غره عید آمد
خامش کن و خامش کن زیرا که ز امر کن
آن سکته حیرانی بر گفت مزید آمد
مدیرهمدردی (جمعه 25 مرداد 87)
تشکرشده 37,361 در 7,159 پست
ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمیترسی مگر از یار بیزنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیدهای شب تا سحر آن نالههای زار من
یادت نمیآید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بیجام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من
مدیرهمدردی (جمعه 25 مرداد 87)
تشکرشده 507 در 236 پست
عاشقم عاشق به رویت گر نمی دانی بدان
سوختم در آرزویت گر نمی دانی بدان
مشنو از بدگو سخن ،من سست پیمان نیستم
هست من در جستجویت گر نمی دانی بدان
این که دل جای دگر غیر سرکویت نرفت
بسته آن را تار مویت گر نمی دانی بدان
گر رقیب ازغم بمیرد یا حسد کورش کند
بوسه خواهم زد برویت گر نمی دانی بدان
با همه زنجیر و بند و مکر رقیب
خواهم آمد من به کویت گر نمی دانی بدان![]()
تشکرشده 507 در 236 پست
کو سوره ای که خوب روایت کند مرا
هر شب به راه راست هدایت کند مرا
در تنگنای آجر و سیمان نشسته ام
چشمم به پنجره که حمایت کند مرا
سرشار از غبار دروغ است صورتم
از آینه نخواه روایت کند مرا
در راه پر غرور بهشت است نوبتم
نفرین به دوزخی که رعایت کند مرا
فرقی نمی کند که دراین باغ بی بهار
گل یا که دست باد حکایت کند مرا
چیزی شبیه چنبرک مار چشم تو
هر شب به صرف زهر زیارت کند مرا
از این همه فرشته ی زیبا در آسمان
شیطان چرا همیشه عبادت کند مرا ؟!
تنها حضور صادق چشمان مست او
شاید به راه راست هدایت کند مرا
108 (جمعه 25 مرداد 87)
تشکرشده 507 در 236 پست
خدا گفت : ليلي يک ماجراست. ماجرايي آکنده از من. ماجرايي که بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يک اتفاق است بنشين تا بيفتد.
آنها که حرف شيطان را باور کردند نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
مجنون اما بلند شد رفت تا ليلي را بسازد.
خدا گفت: ليلي درد است .
درد زادني نو.
تولدي به دست خويشتن.
شيطان گفت: آسودگي است .
خيالي است خوش.
خدا گفت: ليلي رفتن است.
عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است.
فرو ريختن در خود.
خدا گفت: ليلي جستجوست.
ليلي نرسيدن است و بخشش
همین ...![]()
تشکرشده 507 در 236 پست
دريا ،
_ صبور و سنگين _
مي خواند و مي نوشت
_ "....من خواب نيستم !
خاموش اگر نشستم ،
مرداب نيستم !
روزي که بر خروشم و
زنجير بگسلم
روشن شود که آتشم و
آب نيستم!...."
![]()
108 (چهارشنبه 13 شهریور 87)
تشکرشده 210 در 101 پست
سلام به هر چی خاطرس تو کوچه های بی کسی
دنیات چه بی معنی میشه وقتی به عشقت نرسی
اونو نبخش ای شاپرک قلبی نزاشته واسه تو
دلت خیابونی نشه بزاره هر کسی پاشو
از همه گنجینه ی عشق در قلب تو چیزی نموند
هراج شبرنگی کنی رنگی نمونده واسه تو
شیلا (سه شنبه 29 مرداد 87)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)