به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 21
  1. #11
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 18 بهمن 91 [ 01:37]
    تاریخ عضویت
    1391-10-11
    نوشته ها
    42
    امتیاز
    232
    سطح
    4
    Points: 232, Level: 4
    Level completed: 64%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 50 در 28 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: نمی دونم این زندگی ارزش ادامه دادن داره یا نه

    دركت ميكنم عزيزم و غير از تفريح چند تا موضوع يا مشكل توي زندگيت خيلي مهم كه اول به فكر رفع اونا باش چون خيلي مهم هستن.
    1:مطمعن شو كه شوهرت اعتياد داره يا نه؟
    2:موضوع sms ها و دوست دختراش خيلي جدي بگير؟
    درست جدايي اصلا خوب نيست ، ولي اول و آخر خود تو تصميم گيرنده هستي ببين اگه اصلاح نشه ميتوني 50 سال ديگه هم اين شرايط تحمل كني،آخ مگه ما ها چند بار به سن جوونيمون برميگرديم الان بهترين سالاي عمرمون و بايد ازش استفاده كنيم اينطوري كه عمرمون تباه بشه.
    تلاشت بكن تا قبل از بچه دار شدنتون مشكلاي بينتون حل كنيد و انشاالله اين اتفاق بيفته.
    واينكه خونه رو تنها نذار كه وقتي نيستي دوستاش بياره شايد چون وقتي شما نيستيد تنهايي بهش خوش ميگذره دوست نداره بياد شهرتون اين شرايط از دست ميده.

  2. 2 کاربر از پست مفید سلنا تشکرکرده اند .


  3. #12
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 بهمن 91 [ 18:25]
    تاریخ عضویت
    1391-11-08
    نوشته ها
    9
    امتیاز
    88
    سطح
    1
    Points: 88, Level: 1
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 12
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    7 days registered
    تشکرها
    0
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array

    RE: نمی دونم این زندگی ارزش ادامه دادن داره یا نه

    نقل قول نوشته اصلی توسط she
    مشکل مالی؟ مگه ما نداشتیم. باور کن ما هیچی نداشتیم! هیچی !
    نمی دونم پول پیش خونه چطوری جور شد. نمی دونی چقدر سختی کشیدم. ولی وقتی دیدم جز جابجایی و رفتن از اون شهر هیچ چاره ای ندارم، راه افتادم.

    اولش دو سه ماه دعوا کردیم. دلیل و منطق و ... فایده ای نداشت. بعدش خودم هی میومدم به بهانه ی درس و تحقیق و ... زیر و بم همه چی رو دراوردم. دنبال خونه گشتم. دنبال کار گشتم. (البته کار هم برای خودم هم برای اون)

    مجبور شد بیاد. چون من کار پیدا کردم و موندم. وقتی اومد تا یه مدت کار نداشت. خیلی سختی کشیدیم ولی زندگیمون نجات پیدا کرد.

    گرچه الان هم بزرگترین کابوس من برگشتن به اون شهره و کنار خانوادش. برای منم دعا کن.

    رگ خوابش رو پیدا کن. ببین چه چیزی می تونی به شهر تو جذبش کنه. نگو به خاطر خودت بگو به خاطر زندگیتون.
    اگه خانوادش هم مخالفت نکنن و سنگ نندازن کارت راحت تره.
    من فقط فکر می کنم اگه تفریحات بیشتری وجود داشته باشه سراغ دخترا هم نمی ره. زندگی شاید نظم بگیره.
    غریبه باشه با محیط بیشتر به سمت تو میاد.
    she عزیزم تو دقیقا کاریکردی که الان توی سره منه خوش به حالت که شوهرت اومد پیشت....چقدر هیجان زده شدم وقتی مبینم اینقدر شرایطمون به هم شبیه بوده
    بخدا نمیدونم چطور نفرتمو از محل و شرایط زنگیم بیان کنم....نمیدونی چقدررر از سمندا و پژوهای سواری و این جاده که هر ماه میرمو میام و این آوارگی بدم میاد
    از این خونه و از این آدما که همین که موت از زیر شالت بیاد بیرون چپ چپ نگات میکنن و دنبالت راه میفتن بدم میاد...از این سیستم زندگی که نه تفریحی توش هست نه دوستی نه برنامه ای...حتی یه خریدم نمیتونی بری چون تو بازار اینجا جنس به درد بخور پیدا نمیشه
    بخدا احساس افسردگی میکنم از صب تا شب تو خونه ام...اون که سرش به کارش گرمه و انگار نه انگار قول و قراری برای برگشتن در کار بوده. اصلا هم توجه نداره بهم که ببینه همیشه دلخورم و دلگیر...
    دفعه ی قبل دعوامون سر همین بود که دست روم بلند کرد
    گفتم یه کاری کن من دارم داغون میشم دیگه تحمل اینجا زندگی کردنو ندارم
    گفت خب چیکار کنم تحمل نداری برو خونه ی بابات
    گفتم راه حلت همینه؟ گفت آره دیگه کار دیگه ای از دستم برنمیاد
    بعدم گفت نمیدونم چرا نگاه نمیکنی ببینی کی هستی بابا مامانت کین؟ چیه چرا اینقدر ناز میکنی؟
    منم داد زدم منظورت چیه که میگی پدرومادرم کین؟ پدرو مادر خودت کین مگه؟
    و بعدش اون گفت و من گفتم تا اینکه دست روم بلند کرد مرتیکه ی بیشعور
    خودش بچه ی روستاس من خام اخلاقش شدم و گفتم سر به زیره زنش شدم اما اشتباه کردم حالا به من میگه چرا ناز میاری؟ چرا کلاس میذاری؟
    بخدا من واسش کلاس نمیذارم خیلیم بدم میاد از این کار ولی اون چون کمبود داره رفتارا و حرفای منو اینطوری برداشت میکنه
    وقتی اصفهان زندگی میکردیم حواسش بیشتر بهم بود حتما هفته ای 1 بار شام بیرون میرفتیم یه قدم زدنی یه دور زدنی در کار بود بیشتر بهم توجه میکرد با دوستامون قرار میذاشتیم و خلاصه خیلی شرایط بهتری داشتیم
    اما از بس بی برنامه و بی نظم بود از نظر مالی کم آورد و خونوادش دوره اش کردن که بیا اینجا ما هواتو داریم و اینجا خرجا کمتره و ما رو کشوندن اینجا
    حالا توی سرم فکرایی شبیه به کاری که تو کردی هست
    با خودم میگم از بابام یا دوستم 5 تومن پول قرض میکنم طرف حسابشونم خودمم ...یه کارم پیدا میکنم که بتونم اجاره خونه بدم
    بعد دنبال یه خونه میگردم با 5 تومن پول رهن و یه مقدار اجاره که بتونم از پسش بربیام بهش میگم یا میای اینجا زندگی میکنیم یا من دیگه نمیتونم تو اون شهر زندگی کنم و همه چی تموم...رهن و اجاره ی خونه هم با خودم تو فقط یه مغازه باید واسه خودت اجاره کنی (چون اجاره ها اینجا خیلی بالاس ) و اگه هم نیومد واقعا به فکر جدایی باشم
    به نظرتون این کار درسته؟ پررو یا تنبل نمیشه؟
    اخه اگه برای اومدن به اصفهان هیچ انگیزه ای واسش ایجاد نکنم که نمیاد عمرا
    شوهرم قصد داره اینجا زمین بخره خونه بسازه با یه مغازه سرش
    میدونممممم که اگه خونه بسازه دیگه ابدا برنمیگرده اصفهان

    من مشکلات دیگه هم باهاش دارم اما اینقدر از اینجا و حتی خونه ام بدم میاد که اصلا انگیزه ای واسم نمونده که بخوام به خاطرش امیدی داشته باشم و با شوهرم سروکله بزنم که درست بشه...اینقدر خسته ام فقط میخوام از اینجا بریم فقط بریم
    دقیقا فکر میکنم اگه از اینجا بریم یه چیزایی خود به خود کم کم حل بشه و زندگی نظم بیشتری میگیره و منم خیلیییی روحیه ام بهتر میشه

  4. #13
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 07 اسفند 91 [ 14:11]
    تاریخ عضویت
    1391-9-12
    نوشته ها
    271
    امتیاز
    759
    سطح
    14
    Points: 759, Level: 14
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registered500 Experience Points
    تشکرها
    340

    تشکرشده 358 در 180 پست

    Rep Power
    41
    Array

    RE: نمی دونم این زندگی ارزش ادامه دادن داره یا نه

    مهرو من با حرفاي she عزيز موافقم منظور من از مديريت مالي هميني بود كه ايشون گفت راجبه اينكه از هيچ كسي حرف شنوي نداره هم منظورم اين بود كه مرد بايد اين جوري باشه ولي بايد به حرفاي همسرش توجه كنه و بااون مشورت كنه نه ازهمه حرف شنوي داشته باشه به جز خانومش.
    مهرو جان يه اشكالي كه شما داري اينكه خودت و مطابق اون چيزي كه همسرت ميخواد درمياري بدون اينكه خودت اونو خواسته باشي مثلا چادر يه روز كه اون ميگه خوبه ميگي باشه ميذاري يه روز كه ميگه خوب نيست برميداري
    راجبه محل زندگي حرفاي همسرت و خانوادش فايده نداره بايد خودت به اين باور ميرسيدي كه خونه ت هرجايي كه باشه مهم نيست آرامش تو اون خونه مهمه ولي چون باز فقط با نظرات اونا رفتار كردي نتونستي خودت بپذيري.
    راجبه احساست طرز نگاهت به زندگي رفتارت خودت تصميم بگير و با حرف هركس تغيير رنگ نده بذار تصميمات براساس فكرو منطق باشه تا حرف هيچ كسي نتونه راضيت كنه يا ناراضيت كنه.
    عزيز من اين كارا رو كه بكني بايد قيد شوهرت و بزني كمك مالي به مرد اشتباهه بزرگيه زندگيت و تباه ميكنه چه برسه به اينكه كل مخارج مربوط به خونه رو تو به عهده بگيري نكن اين كار رو از وقتي اومدم تو اين تالار به اين نتيجه رسيدم كه كمك مالي زن به مرد اشتباهه و باعث تنبلي و تن پروري مرد ميشه و بهش عادت ميكنه.

  5. 2 کاربر از پست مفید saharjavid تشکرکرده اند .

    saharjavid (دوشنبه 09 بهمن 91)

  6. #14
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 بهمن 91 [ 18:25]
    تاریخ عضویت
    1391-11-08
    نوشته ها
    9
    امتیاز
    88
    سطح
    1
    Points: 88, Level: 1
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 12
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    7 days registered
    تشکرها
    0
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array

    RE: نمی دونم این زندگی ارزش ادامه دادن داره یا نه

    نقل قول نوشته اصلی توسط سلنا
    دركت ميكنم عزيزم و غير از تفريح چند تا موضوع يا مشكل توي زندگيت خيلي مهم كه اول به فكر رفع اونا باش چون خيلي مهم هستن.
    1:مطمعن شو كه شوهرت اعتياد داره يا نه؟
    2:موضوع sms ها و دوست دختراش خيلي جدي بگير؟
    درست جدايي اصلا خوب نيست ، ولي اول و آخر خود تو تصميم گيرنده هستي ببين اگه اصلاح نشه ميتوني 50 سال ديگه هم اين شرايط تحمل كني،آخ مگه ما ها چند بار به سن جوونيمون برميگرديم الان بهترين سالاي عمرمون و بايد ازش استفاده كنيم اينطوري كه عمرمون تباه بشه.
    تلاشت بكن تا قبل از بچه دار شدنتون مشكلاي بينتون حل كنيد و انشاالله اين اتفاق بيفته.
    واينكه خونه رو تنها نذار كه وقتي نيستي دوستاش بياره شايد چون وقتي شما نيستيد تنهايي بهش خوش ميگذره دوست نداره بياد شهرتون اين شرايط از دست ميده.
    ممنون سلنا جون
    میدونی تو این شهر کوفتی چیزی که مثه نقل و نبات ریخته تریاکه...باورت میشه اینجا زنا یا بچه ها هم که سرما میخورن یا یه جاشون درد میگیره سریع میرن سمت دود و دم تریاک...خیلی خیلی واسشون عادیه این مساله
    فکر نمیکنم معتاد باشه ولی میدونم همشون از دم تفریحی میکشن

    واسه دوس دختر بازیشم یکم امید دارم که از سرش بیفته دیگه کارش از دستم برنمیاد...اینقدر این قضیه لوث شده که دیگه واسه خودمم عادی شده

    راضیم بریم اصفهان هر غلطی دلش خواست بکنه منم اونجا با وجود خانواده و دوستام سر خودمو گرم میکنم...چون فعلا شرایطم برای جدا شدن اصلا خوب نیست

    سلنا جون خب اون رفیق بازه ...خونه هم که در اختیارش نباشه رفیق بازیش به راهه...مگه میشه من همیشه نگهبانی خونه رو بدم به خاطر اینکه اون رفیق بازی نکنه و کسی رو خونه نیاره؟ چقدر تنهایی بکشم؟ یعنی ماهی 1 بار هم نتونم بیام شهر و مامان بابامو ببینم؟

    آره اینجا خیلی بهش خوش میگذره دیگه و تنها کسی که عذاب میکشه منم
    وقتی خونه ام یه جود وقتیم میرم اصفهان یه جور عذاب میکشم
    شیطونه میگه بذارم برم خونه ی بابام بگم اگه منو میخوای بیا اصفهان خونه بگیر زندگی کنیم نمیخوای هم ما رو به خیر شما رو به سلامت
    خسته شدم بخدا

    نقل قول نوشته اصلی توسط saharjavid
    مهرو من با حرفاي she عزيز موافقم منظور من از مديريت مالي هميني بود كه ايشون گفت راجبه اينكه از هيچ كسي حرف شنوي نداره هم منظورم اين بود كه مرد بايد اين جوري باشه ولي بايد به حرفاي همسرش توجه كنه و بااون مشورت كنه نه ازهمه حرف شنوي داشته باشه به جز خانومش.
    مهرو جان يه اشكالي كه شما داري اينكه خودت و مطابق اون چيزي كه همسرت ميخواد درمياري بدون اينكه خودت اونو خواسته باشي مثلا چادر يه روز كه اون ميگه خوبه ميگي باشه ميذاري يه روز كه ميگه خوب نيست برميداري
    راجبه محل زندگي حرفاي همسرت و خانوادش فايده نداره بايد خودت به اين باور ميرسيدي كه خونه ت هرجايي كه باشه مهم نيست آرامش تو اون خونه مهمه ولي چون باز فقط با نظرات اونا رفتار كردي نتونستي خودت بپذيري.
    راجبه احساست طرز نگاهت به زندگي رفتارت خودت تصميم بگير و با حرف هركس تغيير رنگ نده بذار تصميمات براساس فكرو منطق باشه تا حرف هيچ كسي نتونه راضيت كنه يا ناراضيت كنه.
    سحر جون اسم من مرهمه...مرسی عزیزم
    آره درست میگی از وقتی ازدواج کردم خیلی عقایدم تغییر میکنه...اما من به خاطر عقیده ی شوهرم چادر سرم نکردم فقط یه مثال از حرفای اونو گفتم
    متاسفانه شوهرم اصلا اهل مشورت با کسی نیست فقط خونوادش و داداشاش خوب بلدن تو گوشش ورد بخونن...البته واسه همه یه گوشش دره یکی دروازه...میگه خب ولی کار خودشو میکنه

    میدونی من خام شدم...شوهرم کلی در باغ سبز بهم نشون داد...میگفت بیایم اینجا هفته ای یک بار میارمت اصفهان. ماشین میدم دستت که واسه خودت هروقت دلت خواست بری بگردی...اما اینا که هیچی همون توجهی رو که قبلا داشت رو هم ازم دریغ کرد

    من گیج میزنم تو خودم...حتی میترسم برم خونه ی بابام و بگم الا بلا باید بیای اصفهان زندگی کنیم و اون نیاد و بعد من پشیمون بشم...چون اصلا دوس ندارم خونه ی بابام باشم

    اما زندگی توی این شهرم داره دیوونم میکنه

  7. #15
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 07 اسفند 91 [ 14:11]
    تاریخ عضویت
    1391-9-12
    نوشته ها
    271
    امتیاز
    759
    سطح
    14
    Points: 759, Level: 14
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registered500 Experience Points
    تشکرها
    340

    تشکرشده 358 در 180 پست

    Rep Power
    41
    Array

    RE: نمی دونم این زندگی ارزش ادامه دادن داره یا نه

    ببخشيد مرهم جان اسمتو اشتباه گفتم به تاپيك زير سري بزن درسته زياد به مشكل شما ربطي نداره ولي اون خانم هم از شوهرش حمايت مالي كرده و اين جوري زندگيشون به باد رفته نظرات دوستان و كارشناسان رو راجب دخالت زن در امور مالي مرد بخون خوبه برات:
    http://www.hamdardi.net/thread-27026.html
    اگه بگردي تو تالار زن هاي زيادي هستن كه با قصد كمك مالي و دخالت در امور مالي مرد، زندگيشون و همسرشون و به باد دادن

  8. کاربر روبرو از پست مفید saharjavid تشکرکرده است .

    saharjavid (دوشنبه 09 بهمن 91)

  9. #16
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 بهمن 91 [ 18:25]
    تاریخ عضویت
    1391-11-08
    نوشته ها
    9
    امتیاز
    88
    سطح
    1
    Points: 88, Level: 1
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 12
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    7 days registered
    تشکرها
    0
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array

    RE: نمی دونم این زندگی ارزش ادامه دادن داره یا نه

    نقل قول نوشته اصلی توسط saharjavid
    ببخشيد مرهم جان اسمتو اشتباه گفتم به تاپيك زير سري بزن درسته زياد به مشكل شما ربطي نداره ولي اون خانم هم از شوهرش حمايت مالي كرده و اين جوري زندگيشون به باد رفته نظرات دوستان و كارشناسان رو راجب دخالت زن در امور مالي مرد بخون خوبه برات:
    http://www.hamdardi.net/thread-27026.html
    اگه بگردي تو تالار زن هاي زيادي هستن كه با قصد كمك مالي و دخالت در امور مالي مرد، زندگيشون و همسرشون و به باد دادن
    ممنون سحر جون این تاپیک رو خونده بودم ...یعنی ممکنه حمایت من اینقدر بد باشه؟
    پس چطوری برای زندگی توی اصفهان وسوسه اش کنم؟

    اون معتقده زندگی همینجا خیلی هم خوبه هیچ مشکلیم تو زندگیمون نیست
    چند روز پیش میگفت بیا بچه دار شیم گفتم هروقت رفتیم اصفهان اقدام میکنیم گفت چقدر بچه گانه فکر میکنی چه ربطی داره؟ گفتم خب دوست دارم کنار مامانم باشم من نمیتونم اینجا همش از این و اون بخوام بیان بچمو نگه دارن که برم حموم یا بتونم برم کلاس دانشگاه
    گفت برو بابا!
    یعنی میدونم اگه منم انگیزه ای واسش توی اصفهان ایجاد نکنم نمیاد اگه هم بگم واسه زندگیمون و روحیه ی من و اینا میگه مگه زندگی و روحیه ی تو چشه که بخوایم بریم یا این شهر مگه چه ایرادی داره؟
    ای خدا

    در ضمن شوهر منم یه سری خصوصیات داره که شبیه خصوصیات شوهر she هست :

    1. شوهر من دروغ گو و چاخانه.(در حد مسایل روزمره) می خواد خودش رو مرموز نشون بده و هیچ وقت کاراش رو برای من توضیح نمی ده. و البته بدقول
    2. عقده ی احترام گذاشتن و تعریف و تمجید شدید داره.
    3. حساب شده حرف می زنه و از هر حرکتی منظور داره.
    4. شوهر من می خواد به من ثابت کنه خیلی مرده با قلدری و دستور دادن و امر کردن.
    5. عصبی و فوق العاده حساسه. به هر حرفی و هر حرکتی عکس العمل نشون می ده.

    عزیزم فکر کنم خیلی زندگیامون شبیه همه!

  10. #17
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 07 اسفند 91 [ 14:11]
    تاریخ عضویت
    1391-9-12
    نوشته ها
    271
    امتیاز
    759
    سطح
    14
    Points: 759, Level: 14
    Level completed: 59%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    31 days registered500 Experience Points
    تشکرها
    340

    تشکرشده 358 در 180 پست

    Rep Power
    41
    Array

    RE: نمی دونم این زندگی ارزش ادامه دادن داره یا نه

    آره عزيزم ميتونه انقدر بد باشه پس اين كار رو نكن.
    هميشه سعي كن طوري رفتار كني كه حرف خودتو از دهن شوهرت بشنوي يعني يه جوري رفتار كني كه حرف تو باشه ولي از دهن شوهرت بشنويش.اين جوري هم اقتدار اون حفظ ميشه هم تو به هدفت رسيدي.چند وقته داري به رفتن اصرار ميكني؟ نتيجه اي هم گرفتي؟چرا برعكس عمل نميكني مورد 2و4 كه در مورد خصوصيات همسرت گفتي ميتونه نقطه قوتي برات باشه كه از همين طريق رامش كني.
    تاپيك هاي زير رو بخون بهت كمك ميكنه گفتگوي بهتر و موثرتري باهمسرت داشته باشي:
    http://www.hamdardi.net/thread-22541.html
    http://www.hamdardi.net/thread-579.html
    http://www.hamdardi.net/thread-1416.html
    http://www.hamdardi.net/thread-1262.html
    http://www.hamdardi.net/thread-27384.html
    http://www.hamdardi.net/thread-9346.html
    http://www.hamdardi.net/thread-8821.html

  11. 2 کاربر از پست مفید saharjavid تشکرکرده اند .

    saharjavid (دوشنبه 09 بهمن 91)

  12. #18
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array

    RE: نمی دونم این زندگی ارزش ادامه دادن داره یا نه

    نقل قول نوشته اصلی توسط مرهم
    گفت چقدر بچه گانه فکر میکنی چه ربطی داره؟ گفتم خب دوست دارم کنار مامانم باشم من نمیتونم اینجا همش از این و اون بخوام بیان بچمو نگه دارن که برم حموم یا بتونم برم کلاس دانشگاه
    گفت برو بابا!
    یعنی میدونم اگه منم انگیزه ای واسش توی اصفهان ایجاد نکنم نمیاد اگه هم بگم واسه زندگیمون و روحیه ی من و اینا میگه مگه زندگی و روحیه ی تو چشه که بخوایم بریم یا این شهر مگه چه ایرادی داره؟

    در ضمن شوهر منم یه سری خصوصیات داره که شبیه خصوصیات شوهر she هست :

    عزیزم فکر کنم خیلی زندگیامون شبیه همه!



    چه باحال بود! شباهت ها رو می گم!

    ولی ببین این چه وضعه انگیزه ایجاد کردنه؟! تو چرا اینقد ساده ای دختر!
    برم پیش مامانم!!! روحیه ام بهتر بشه !!!!

    چرا تو یه ذره سیاست نداری! بابا منم که هیچی بلد نیستم اینجوری نمی گفتم!

    مردا خودخواه هستن. اون که مستقیما دلش برای تو و بچه داری تو و روحیه تو نمی سوزه که!

    اگه داری بحث می کنی یه چیزی بگو که براش مهم باشه. یه دلیلی که به خودش و کارش مربوط بشه! بگو پیشرفت می کنی بهت خوش می گذره. چه می دونم. بگو بچه مون تو محیط بهتری بزرگ می شه.

    خیلی خوبه که به بچه فکر می کنه. البته منظورش اینه که تو رو سرگرم کنه تا غر نزنی. ولی بازم خوبه. از همین موضوع به عنوان بهانه استفاده کن. به خاطر بچه!

    بگو حیف توست که درجا بزنی. بگو تو می تونی صاحب همه چی بشی. بگو من حاضرم با سختی های شهر بزرگ بسازم تا تو پیشرفت کنی. تا بچه مون تو محیط بهتر و بزرگتری قرار بگیره.

    بگو اصفهان برای منم خیلی سختی ها داره!!!! اصن بگو یه شهر بزرگتر، هر جا که پیشرفت باشه (البته در ظاهر طوری که فکر نکنه حساسیت تو فقط روی شهر اصفهانه)
    بگو که به خاطر اون حاضری هر جایی بیای. بگو که زندگیت رو خیلی دوست داری. بگو که اون مغازه دار خیلی خوبیه و اینجا قدرش رو نمی دونن! اینجا جای پیشرفت نداره.

    بگو خدا کمکمون می کنه. پولش جور میشه. بگو منم کار می کنم تا هر وقت که اون بخواد تا هر وقت که لازم باشه.

    بگو خدا هم گفته سفر کنین تا روزی تون زیاد بشه.

    بگو الان با چند سال قبل که اصفهان بودیم خیلی فرق کرده. الان دیگه اون توی کسب و کار خیلی ماهر شده. تو درست تموم شده. الان صحبت یه بچه هم هست که می خواد زندگی کنه!

    براش یه زندگی بهتر و شادتر و موفق تر رو تصویر کن!

    اون چون مسئولیت پذیر نیست، بیشتر از همه چیز می ترسه! می ترسه از هزینه ها! می ترسه که نتونه از پس هزینه ها بر بیاد و مجبور بشه دوباره برگرده! اون وقت جلوی هر دوتا خانواده کوچیک میشه و آبروش می ره. حتی جلوی دوستاش!

    بعد اونوقت تو میای می گی بریم پیش مامانم تا من روحیه ام خوب بشه!!!

    درست می گی ولی هر چیزی که توی ذهنت داری که نباید به اون بگی!!!

    باور کن اون هم دلش می خواد بیاد اصفهان ولی نمی تونه ریسک کنه ! چرا دوباره خودش رو بندازه تو سختی ! با این همه گرونی !

    تو باید دلگرمش کنی که می خوای کنار اون باشی. همه جا! نه اینکه بهش بگی می خوام کنار مامانم باشم!
    بعد توقع داری قبول کنه؟!!

    یه نکته مهم :

    شروع کن ازش تعریف کن! بگو که چقدر خوب داره زندگیتون رو می چرخونه ! بگو که از پس همه مشکلات می تونه بربیاد.

    اگه واقعن می خوای بری بهش اعتماد به نفس بده. بعد هم اشاره ای به کمک های مالی و کاری بکن. فقط اشاره بکن. قول نده.

    ________

    ببین حواست باشه که ممکنه تهش موفق نشی. یا شاید بری و اوضاع خوب نشه. هیچ کس از آینده خبر نداره.
    من اون موقع هیچ وقت به شوهرم نگفتم یا میای یا طلاق. ولی واقعن سر همچین دو راهیی بودم.
    امروز اون میگه که خودش تصمیم گرفته بیاد و من رو هم اون راضی کرده !!!

    وضعیت تو شاید فرق کنه.
    من فقط دارم میگم اگه تصمیمی گرفتی محکم باش.
    فکر کن می خوای یه بچه رو از شهر و خانواده و بازیچه هاش جدا کنی و ببری جایی که قبلن اونجا موفق نبوده و شکست خورده (از نظر مالی) پس کار سختی پیش رو داری.

  13. 2 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    ارزو ایمانی (چهارشنبه 11 بهمن 91)

  14. #19
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 بهمن 91 [ 18:25]
    تاریخ عضویت
    1391-11-08
    نوشته ها
    9
    امتیاز
    88
    سطح
    1
    Points: 88, Level: 1
    Level completed: 76%, Points required for next Level: 12
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    7 days registered
    تشکرها
    0
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array

    RE: نمی دونم این زندگی ارزش ادامه دادن داره یا نه

    نقل قول نوشته اصلی توسط she
    نقل قول نوشته اصلی توسط مرهم
    گفت چقدر بچه گانه فکر میکنی چه ربطی داره؟ گفتم خب دوست دارم کنار مامانم باشم من نمیتونم اینجا همش از این و اون بخوام بیان بچمو نگه دارن که برم حموم یا بتونم برم کلاس دانشگاه
    گفت برو بابا!
    یعنی میدونم اگه منم انگیزه ای واسش توی اصفهان ایجاد نکنم نمیاد اگه هم بگم واسه زندگیمون و روحیه ی من و اینا میگه مگه زندگی و روحیه ی تو چشه که بخوایم بریم یا این شهر مگه چه ایرادی داره؟

    در ضمن شوهر منم یه سری خصوصیات داره که شبیه خصوصیات شوهر she هست :

    عزیزم فکر کنم خیلی زندگیامون شبیه همه!



    چه باحال بود! شباهت ها رو می گم!

    ولی ببین این چه وضعه انگیزه ایجاد کردنه؟! تو چرا اینقد ساده ای دختر!
    برم پیش مامانم!!! روحیه ام بهتر بشه !!!!

    چرا تو یه ذره سیاست نداری! بابا منم که هیچی بلد نیستم اینجوری نمی گفتم!

    مردا خودخواه هستن. اون که مستقیما دلش برای تو و بچه داری تو و روحیه تو نمی سوزه که!

    اگه داری بحث می کنی یه چیزی بگو که براش مهم باشه. یه دلیلی که به خودش و کارش مربوط بشه! بگو پیشرفت می کنی بهت خوش می گذره. چه می دونم. بگو بچه مون تو محیط بهتری بزرگ می شه.

    خیلی خوبه که به بچه فکر می کنه. البته منظورش اینه که تو رو سرگرم کنه تا غر نزنی. ولی بازم خوبه. از همین موضوع به عنوان بهانه استفاده کن. به خاطر بچه!

    بگو حیف توست که درجا بزنی. بگو تو می تونی صاحب همه چی بشی. بگو من حاضرم با سختی های شهر بزرگ بسازم تا تو پیشرفت کنی. تا بچه مون تو محیط بهتر و بزرگتری قرار بگیره.

    بگو اصفهان برای منم خیلی سختی ها داره!!!! اصن بگو یه شهر بزرگتر، هر جا که پیشرفت باشه (البته در ظاهر طوری که فکر نکنه حساسیت تو فقط روی شهر اصفهانه)
    بگو که به خاطر اون حاضری هر جایی بیای. بگو که زندگیت رو خیلی دوست داری. بگو که اون مغازه دار خیلی خوبیه و اینجا قدرش رو نمی دونن! اینجا جای پیشرفت نداره.

    بگو خدا کمکمون می کنه. پولش جور میشه. بگو منم کار می کنم تا هر وقت که اون بخواد تا هر وقت که لازم باشه.

    بگو خدا هم گفته سفر کنین تا روزی تون زیاد بشه.

    بگو الان با چند سال قبل که اصفهان بودیم خیلی فرق کرده. الان دیگه اون توی کسب و کار خیلی ماهر شده. تو درست تموم شده. الان صحبت یه بچه هم هست که می خواد زندگی کنه!

    براش یه زندگی بهتر و شادتر و موفق تر رو تصویر کن!

    اون چون مسئولیت پذیر نیست، بیشتر از همه چیز می ترسه! می ترسه از هزینه ها! می ترسه که نتونه از پس هزینه ها بر بیاد و مجبور بشه دوباره برگرده! اون وقت جلوی هر دوتا خانواده کوچیک میشه و آبروش می ره. حتی جلوی دوستاش!

    بعد اونوقت تو میای می گی بریم پیش مامانم تا من روحیه ام خوب بشه!!!

    درست می گی ولی هر چیزی که توی ذهنت داری که نباید به اون بگی
    باور کن اون هم دلش می خواد بیاد اصفهان ولی نمی تونه ریسک کنه ! چرا دوباره خودش رو بندازه تو سختی ! با این همه گرونی !

    تو باید دلگرمش کنی که می خوای کنار اون باشی. همه جا! نه اینکه بهش بگی می خوام کنار مامانم باشم!
    بعد توقع داری قبول کنه؟!!

    یه نکته مهم :

    شروع کن ازش تعریف کن! بگو که چقدر خوب داره زندگیتون رو می چرخونه ! بگو که از پس همه مشکلات می تونه بربیاد.

    اگه واقعن می خوای بری بهش اعتماد به نفس بده. بعد هم اشاره ای به کمک های مالی و کاری بکن. فقط اشاره بکن. قول نده.

    ________

    ببین حواست باشه که ممکنه تهش موفق نشی. یا شاید بری و اوضاع خوب نشه. هیچ کس از آینده خبر نداره.
    من اون موقع هیچ وقت به شوهرم نگفتم یا میای یا طلاق. ولی واقعن سر همچین دو راهیی بودم.
    امروز اون میگه که خودش تصمیم گرفته بیاد و من رو هم اون راضی کرده !!!

    وضعیت تو شاید فرق کنه.
    من فقط دارم میگم اگه تصمیمی گرفتی محکم باش.
    فکر کن می خوای یه بچه رو از شهر و خانواده و بازیچه هاش جدا کنی و ببری جایی که قبلن اونجا موفق نبوده و شکست خورده (از نظر مالی) پس کار سختی پیش رو داری.
    من قبول دارم خیلی بی سیاستم
    اما she جون ببین واقعیت اینه که اینجا چرخوندن زندگی برای شوهرم خیلی راحت تره
    اجاره ی کم خونه و مغازه و مشتری زیاد
    منم که از صب تا شب تو خونه ام خرجمم کمتره
    مهمونم که زیاد نداریم شامو بیرونو تفریحاتمونم که کمه
    کلا اینجا از لحاظ مالی به نفعمونه اما خب من هیچ پیشرفتی تو این 2 سالو نیم ندیدم
    من باید یه اعترافی کنم که خیلی ساده تشریف دارم و رک
    که میدونم خیلی بده و باید سعی کنم سیاست به خرج بدم
    اما تو بگو چطوری؟
    وقتی جفتمون میدونیم اینجا شرایط از لحاظ مالی آسونتره و بهتر پس چه دلیلی می مونه جز دق کردن من تو این شهر؟ اگه بگم اونجا میتونی پیشرفت کنی و بهش امید بدم میگه نهههه مگه شوخیه که من اینجا رو ول کنم برم اونجا؟ اینجا خیلی بهتره کارم
    هرچیم میگم اینجا امکانات نداره اله بله میگه چقدر میزنی تو سر این شهر؟ اینجا اونقدرام بد نیست...ولی من فقط به فکر فرارم
    هرچقدر بگم از اینجا و این شرایط بدم میاد کم گفتم
    میگم شهر بزرگ واسه تربیت و پیشرفت بچه مهمتره و کلی در فوائدش فک میزنم آخرش میگه نه شهر اونقدرام مهم نیست مهم تربیت بچه اس

    اون دقیقا از همین هزینه ها می ترسه...می ترسه بره اونجا دوباره کم بیاره و پیش همه ضایع بشه...بهش میگم منم کمکت میکنم اما قبول نمیکنه چون اینجا جاش خیلی امنه!

    فکر می کنم تنها راه همینه که توی عمل انجام شده قرارش بدم چون حریف زبون و قانع کردن اون نمیشم

    چند ماهه دیگه برم خونه ی بابام و بگم اگه زندگیمونو میخوای بیا اینجا خونه بگیر منم کمکت میکنم! همیییین
    وگرنه میدونم همین که پای بچه بیاد وسط باید خواب اصفهانو ببینم
    خدایا یعنی میشه یه کاری کنی ما برگردیم شهر خودم زندگی کنیم؟

  15. #20
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array

    RE: نمی دونم این زندگی ارزش ادامه دادن داره یا نه

    سلام عزیزم

    کلی برات نوشتم همش پاک شد.

    به خاطرت دیروز نزدیک بود با شوهرم دعوام بشه . با مشاور هم راجع به موضوعت حرف زدم.

    میخام حرفام رو پس بگیرم.

    مردها شهر زندگی رو براساس موقعیت کاری و مالی درنظر می گیرن. پس براساس چیزهایی که میگی و مشخصه شوهر تو نه تنها شهر محل زندگی شما رو عوض نمی کنه بلکه از تو هم به خاطر اینکه درکش نمی کنی ناراحت و عصبانی میشه!




    شوهر من میگه اگه همسرم بخواد به خاطر تفریح و گردش زندگیم رو به سختی بندازم من اصلن با اون زن زندگی نمی کنم !

    این دیدگاه مردهاست. اولویت با مسائل مالیه و تامین مخارج و کار هستش براشون.

    فقط می تونی خودت رو تغییر بدی. سعی کنی خودت رو دوست داشته باشی. مردم این شهر رو دوست داشته باشی.
    یه کاری برای خودت پیدا کن. به خانوم ها درس بده.

    کار هنری بکن... به دیگران خوبی کن. همه بد نیستن.

    وقتی می خوای بری اصفهان شوهرت رو با خودت ببر.

    خودت رو تغییر بده. سعی کن زن موفقی باشی. برای دیگران مفید باشی. تو تحصیل کرده ای. یه استفاده ای از این درس خوندن بکن.

    این دیدگاه مردهاست. اولویت با مسائل مالیه و تامین مخارج و کار هستش براشون.

    فقط می تونی خودت رو تغییر بدی. سعی کنی خودت رو دوست داشته باشی. مردم این شهر رو دوست داشته باشی.
    یه کاری برای خودت پیدا کن. به خانوم ها درس بده.

    کار هنری بکن... به دیگران خوبی کن. همه بد نیستن.

    وقتی می خوای بری اصفهان شوهرت رو با خودت ببر.

    خودت رو تغییر بده. سعی کن زن موفقی باشی. برای دیگران مفید باشی. تو تحصیل کرده ای. یه استفاده ای از این درس خوندن بکن.

    این دیدگاه مردهاست. اولویت با مسائل مالیه و تامین مخارج و کار هستش براشون.

    فقط می تونی خودت رو تغییر بدی. سعی کنی خودت رو دوست داشته باشی. مردم این شهر رو دوست داشته باشی.
    یه کاری برای خودت پیدا کن. به خانوم ها درس بده.

    کار هنری بکن... به دیگران خوبی کن. همه بد نیستن.

    وقتی می خوای بری اصفهان شوهرت رو با خودت ببر.

    خودت رو تغییر بده. سعی کن زن موفقی باشی. برای دیگران مفید باشی. تو تحصیل کرده ای. یه استفاده ای از این درس خوندن بکن.

  16. 2 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    ارزو ایمانی (چهارشنبه 11 بهمن 91)


 
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:39 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.