باز هم تکرار قصه ی تکراری بدشانسی های من در یافتن عشق :( و باز هم ناکامی. اون خانم با خونه ی ما تماس گرفت و گفت که از دانشگاهش گفتن بهش که ما باهاش کار داریم. مادرم هم گفت بله همینطوره و قضیه رو مطرح کرد ولی متاسفانه اون خانم گفت که در شُرف ازدواجه. و حتی با این حرف دیگه مادرم نتونست چیز زیادی از من بگه یا خود اون خانم چیزی بپرسه. براش آرزوی خوشبختی کرد و بعدش خداحافظ. قصه ی این تاپیک هم همینجا به پایان نه چندان شیرینش رسید. نمی دونم چرا هیچ وقت نشده که من یکی رو بخوام اون هم من رو بخواد و همه چیز خوب پیش بره. همیشه یا باید دیر برسم یا اینکه طرف آدم درستی از آب در نیاد. امیدوارم خدا شانس بیشتری تو این زمینه نصیبم کنه.
خیلی ها لطف دارن و ازم تعریف می کنن و شنیدن چیزای خوب راجع به خودت از دهن دیگران خوشاینده ولی این نکات مثبت رو هنوز اون کسی که باید ببینه ندیده. بدشانسی بد دردیه. نمی دونم پس چرا در قسمت وضعیت رابطه در فیس بوک سینگل ( مجرد) رو انتخاب کرده. کسی که در شرف ازدواجه نباید خودش رو مجرد بدونه. مطمئناً می دونه که مادر منی که بهش پیغام دادم زنگ زده. بعیده بهانه ی دروغ برای دست به سر کردنمون آورده باشه ولی حتی اگر هم اینطور باشه دیگه فرقی نمی کنه چون از این دیگه رسمی تر ما نمی تونستیم اقدام کنیم و قصد واقعیمون رو نشون بدیم. شاید اگر واقعاً مجرد بود چند تا سئوال هم که شده از روی کنجکاوی می پرسید. به هر حال فایده ی این کار بود که دیگه بهش فکر نمی کنم و ذهنم رو درگیر نمی کنم با اینکه حالم گرفته شد. این نیز بگذرد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)