مرسی دوستان عزیز!
anigma ممنون که به مشکل من توجه دارین!
آره باهاش صحبت کردم ولی نه خیلی !گاهی قبول می کنه و گاهی هم نه!
بیشتر وقتها بحث رو عوض می کنه!یه مهارت خیلی بالایی داره واسه عوض کردن بحث و تبدیلش به یه محاکمه علیه طرف مقابل که اصلا خودت هم نمی فهمی چی شد!گاهی هم اصلا مجال حرف زدن نمی ده!می گه من حوصله این بچه بازی ها رو ندارم!تو چی بلدی که بخوای با من حرف بزنی!!!
شاد عزیزم مرسی که درکم می کنی!
آره عصبانی هم شدم!ولی جالبه که حتی گاهی عصبانیتم رو هم کنترل می کنم!
آخرین بار دیشب بود!
ولی واقعا ناخودآگاه اتفاق افتاد!خیلی ناراحت بودم!خوشبختانه پسرم نبود و راحت تونستم عصبانی بشم!!و حرفهام رو بهش بزنم!
اولش می خواست باز موضوع رو بگردونه تا علیه من بشه ولی حواسم بود!شاید حرفهایی که زدم خیلی خوب نبود ولی بالاخره گفتم!
بهش گفتم اگه روز اول اشتباه کردم هیچ دلیلی نداره تا آخر عمر بخوام تاوان این اشتباه رو بدم .تو روز اول هم من و هم خونواده ام رو دیده بودی و خودت با اصرار پیش اومدی و حرفهایی زدی که فکر کنیم یه جور دیگه ای هستی در حالیکه همش دروغ بود.
خلاصه کلی حرفهای دلم رو گفتم سعی می کرد آرومم کنه ولی اینقدر میزان انفجار بالا بود که حد نداشت!!!
آخر هم گفتم به خدا دیگه عوض نمی شم!من نه عروسکم که بخوای باهام بازی کنی و هر جور خوشت میاد بگردونیم!
نه بچه که بخوای تربیتم کنی و نه مجسمه که هر جور بخوای تغییرش بدی!!!
هرچی تا امروز به خاطرت عوض شدم بسه!!!
بعد هم آروم شدم!نیم ساعت بعدش گفت شوهر به این خوش اخلاقی داری و قدرش رو نمی دونی!!!!!از حرفهاش معلوم بود یه ذره نگران شده!
شاید بهتر بود حرفهام رو در آرامش می زدم ولی پیش اومد دیگه!
فعلا که آرامش بر قراره تا ببینیم چی می شه!
البته خودم هنوز به هم ریخته ام .خسته و کسل !
باز هم ممنون از همه شما دوستهای خوب به خاطر توجه و لطفی که به من دارین!








علاقه مندی ها (Bookmarks)