با عرض سلام و ادب خدمت دوستان عزيز، همچنين ادب ويژه خدمت جناب sci
از اينكه بالاخره به بنده سر زديد خيلي خوشحالم. از اونجايي كه توي تايپيك هاي ديگر دوستاني كه شما مشاوره داديد بسيار دقيق شده و ديده ام كه راهنمايي هاي موشكافانه و ارزشمندي داريد خيلي دوست داشتم بنده را هم راهنمايي كنيد. البته از جناب baby بزرگوار كمال سپاس را دارم كه قبل از شما بنده را دلگرم كرده است.
پرسيده بوديد: اوضاع خوبه يا بد؟
دقيقاً اوضاع خوب و بده. يعني، شايد اصطلاحش خنده دار باشه ولي يك موقع هايي جن ميره توي وجود همسر و به اصطلاح جني مي شه و بهانه پشت بهانه ولي فعلاً چند روزيه كه به لطف خدا اوضاع آرومه. همانطور كه گفتم و حتماً در جريان هستيد از پنجشنبه شب كه خود همسرم پيشنهاد داد به خانه پدري برويم و شب را هم مانديم فعلاً همه چي خوبه هر چند كه كل شب و فردايش را از بي خوابي كه كشيده بود تماماً غر زد و حتي تا همين ديشب هم مي گفت هر چي مي خوابم سير نمي شوم (چرا؟ چون شب پنجشنبه تا نصف شب خوابش نبرده و بد خواب شده. مشكلي كه از شانس بنده در در تهران و آب و هواي تهران گرفتارش مي شه: بي خوابي و به هم ريختن گوارش. البته تا حدودي درست مي گه ولي به نظر خودم يكمي هم خودشو لوس مي كنه. بارها بهش گفتم تو كه به خاطر من لطف مي كني و هر چند وقت يك بار شبو خونه پدري مي مونيم حداقل اجر كارت رو و خوشحالي منو با غر زدن هدر نده ولي كو گوش شنوا)
در مورد فرمايشاتتون كه گفتيد در جايگاه يك مدير نيستم، دقيقاً خودم هم متوجه شدم كه نمي تونم مديريت كنم و هر وقت مي خواهم روابط را بهتر كنم خرابتر مي كنم.
و اما جواب به سوالاتتان:
1- در مورد انتخاب همسر شايد باور نكنيد در دوراني كه ازدواج كردم به دليل تغيير و تحولاتي در زندگي ام بعد از يك مشكل روحي و عاطفي نسبت به چنين مسائلي (ازدواج و عشق و دوست داشتن و ...) كاملاً بي تفاوت شده بودم و يه جورايي عارف مسلك درگير عشق خدا شده بودم تا بنده خدا . در آن دوران خودمو از هر چي بند و پايبندي به ماديت و دنيا بود رها كرده بودم. و واقعاً يك حس رهايي كه خودمو كاملاً در آغوش خدا آزاد مي ديدم. حس و حالهايي كه به گفته همسرم همينها باعث شد در تصميمي كه از قبل در مورد من گرفته بود مصمم تر شود به گفته او من با تمام دختران و زناني كه او مي شناخت فرق داشتم و بزرگي روح و آرامشي در من مي ديد كه در كسي تا به حال نديده بود. حتي آن روزها قبل از ازدواجمان مرا استاد خود مي ناميد.
به همين دلايل من تنها معيار ازدواجم در آن دوران تنها ايمان و عشق به خدا و بي ريايي و صاف و سادگي بود و تاييد پدرم و استادي كه مرا به سوي عرفان برده بود.
2- انتظاراتي كه از خودم دارم: مثل روزهاي قبلم روحم بزرگ باشد تا همه چيز را در خود حل كند و باعث آرامش ديگران باشم. نه اينكه با هر مسئله اي آرامشم بهم بريزد و روحم در مسائل غرق شود. دختر خوبي براي پدر و مادرم. خواهر خوبي براي برادرم. همسر خوبي براي همسرم. عروس خوبي براي خانواده همسرم. دوست خوبي براي دوستانم. بنده ي خوبي براي خدايم.
(دلم مي خواد يك اعترافي برايتان بكنم: «بعد از ازدواج كه روز به روز عاشق و وابسته تر به همسرم شدم كم كم از حال و هوايي كه قبل از ازدواج داشتم فاصله گرفتم واين موضوع خيلي من وهمسرم را آزار مي دهد ولي الان هم دلم مي خواهد مثل قبل باشم و هم مي ترسم. ترس از مسائلي كه قبلا نداشتم. ترس از اين كه نكنه قيمت عشق به خدا به اندازه از دست دادن عزيزترين كسانم باشد. من در دوراني كه برايتان گفتم خيلي راحت به خاطر خواست خدا حاضر به گذشتن از عزيزانم بودم يعني باور داشتم هر آنچه خدا بخواهد خير است و تا خدا را دارم غمي ندارم ولي الان مي ترسم خواست خدا را نتوانم تحمل كنم مي ترسم خدا با گرفتن عزيزانم عشقم را بسنجد و امتحانم كند و اينها همه تعارضاتي است كه روحم را آزار مي دهد و علاوه بر آن همسرم را نسبت به قبل به من دلسرد كرده. آن شيفتگي كه در من ديده بود ديگر نيست و بارها گفته كو آن دختري كه مسير زندگي ام را عوض كرد؟» قبلاً ورد زبان اين بود كه دلم آن مي خواهد كه دلم هيچ نخواهد ولي الان دلم خيلي چيزها مي خواهد كه نمي تواند ازش بگذرد.)
3- همسرم علاوه بر انتظاراتي كه در بالا گفتم، از من انتظار دارد در زندگي به معناي واقعي همراهش باشم. به گفته او من به قولهايي كه در اوايل زندگي به او دادم عمل نكردم. ما قرار داشتيم كه يك زندگي علمي داشته باشيم و هر روز از همه جهات در اين زندگي رشد و تعالي داشته باشيم و به رشد هم كمك كنيم. همسرم هميشه در حرفهايش به من مي گويد كه هر چند در خيلي مسائل از من راضي است، در مسائل مالي زندگي همراهش بوده ام ولي در مورد هدف بزرگ زندگيمان پشتش را خالي كردم نه درس خواندم و نه محيطي را فراهم كردم كه او راحت درس بخواند.
4- مادر خانه دار و 57 ساله
5- بله. آرزوي قلبي من است. در مورد 2 كامل توضيح دادم.
6- چرا حال و هواي خوب قبل از ازدواج را از دست داده ام.
چرا وابسته شديد همسرم شده ام.
چرا از مرگ و از دست دادن عزيزانم به شدت مي ترسم.
چرا ايمانم و اعتمادم به خدا ضعيف شده.
چرا درسم رو كنار گذاشتم. چرا تنبلي مي كنم و نمي توانم روي ادامه تحصيل تمركز داشته باشم.
چرا تمام كارهايي هنري، موسيقي و نقاشي و حتي ورزش را كه قبلاً به طور جدي انجام مي دادم كنار گذاشتم.
چرا عمرم را دارم هدر مي دهم.
چرا برنامه و هدف ندارم و وقتي هم تصميمي مي گيرم د انجامش ناتوانم.
چرا نمي توانم رضايت همسر و خانواده ام را به دست آورم.
چرا در كارهايي كه به من محول مي شه چه از جانب خانواده و چه از جانب همسر كوتاهي مي كنم.
چرا اينقدر فراموش كارم. (بارها همسرم با من راجع به مسائل و مشكلاتي كه پيش ميايد صحبت كرده ولي چند صباحي بعد همان مشكل به نحو ديگري دوباره رخ داده و همسرم شاكي است كه من هر چي بهت مي گم نهايتاً يك روز به ياد داري و بعد فراموش مي كني.)
و چراهاي ديگر.
7- نفر اول زندگي ام همسر و پدرم. خيلي نمي تونم مرزي بين اين دو نفر بگذارم. اگر هم اولويتي بين اين دو نفر باشد مقطعي است.
در مورد مشكلاتي كه گفتيد حتماً مقالاتي كه در تالار هست رو مطالعه مي كنم.
ببخشيد كه خيلي طولاني شد ولي وقتي اقبال به من رو كرده و استادي چون شما براي بنده وقت گذاشتيد سعي كردم كاملاً استفاده كنم تا مشكلم ريشه اي حل شود.
باز هم از وقت گرانقدري كه براي من صرف كرديد متشكرم
saharjavid عزيز از وقتي كه برام گذاشتي ممنون. حتماً از راهنمايي ات استفاده خواهم كرد. شايد اوايل وقتي دلم مي گرفت از يكي پيش ديگري شكايتي داشتم ولي الان به حداقل رسانده ام.










علاقه مندی ها (Bookmarks)