سلام جناب baby محترم.
از اين كه بهم سر زديد خيلي خيلي خوشحال شدم. و كمال تشكر را دارم
متشكرم كه حس پدرم رو درك كرديد كه و حسن نيتش را دريافتيد.
در مورد توصيه هايتان به بنده اشاره كرديد كه: "به رفتار پدرتان با همسرتان کاری نداشته باشید."
سوالي كه قبلاً هم مطرح كردم رو از شما هم مي پرسم: وقتي همسرم رفتار پدرم را كه به نظرش به قول شما دخالت و اشتباه است را بر سر بنده مي زنه و مي گه چرا بابات اين كارو كرد؟ چرا اين حرف رو زد؟ چرا... و چرا و ... ، يا وقتي از من مي خواد كه به پدرت بگو و ناراحتي منو انتقال بده ، يا مي گه اصلاً من ديگه نميام اونجا تو هم لازم نيست چيزي بگي و كارهارو خرابتر كني. و يا يه جوري مي خواد ناراحتيشو بهم بگه و پدرمو دائم انتقاد مي كنه.
چكار بايد كنم؟ چون داره يك جوري منو اين وسط درگير مي كنه. عكس العمل من و رفتار و گفتارم چه بايد باشد؟؟؟
در مورد توصيه دومتان: "سعی نکنید شما بخواهید که رفتار فیمابین دونفر دیگر را مدیریت کنید."
اوايل همسر بنده از من مي خواست كه: تو بايد اين وسط مديريت كني. اگه مشكلي پيش مياد از بي تدبيري توست. يا بهم مي گفت كه حرفهامو به خانواده انتقال بده . ولي بعد كه ديد كارها رو خرابتر مي كنم (چون وقتي حرفهاشو انتقال مي دم پدرم هم حرفهايي براي گفتن داره كه من ساكت مي شم و تا حدودي هم حق رو به ايشان مي دهم و آنها را به همسر انتقال مي دهم و خلاصه دردي كه دوا نمي شد بدتر هم مي شد) بهم گفت اصلاً نمي خواد تو كاري بكني بسپار به خودم و گذشت زمان. خودم مي دونم چكار كنم.
ولي وقتي حرفي پيش مياد باز انتقادها و گلايه ها روي سر من آوار مي شه . در ضمن از اين مي ترسم يك موقع ناراحتيش زياد شه و سر لج بيفته و كاري كنه كه من بيشتر عذاب بكشم.
در مورد توصيه سومتان - اين كار را كرده ام مثلاً به مادرم ميگويم خودت هم اوايل ازدواجت همون طور كه تعريف كردي بين بابا و خانواده ات گير افتادي كه بابا كاري نكنه اونا اذيت شند و اونا حرفي نزنند تا بابا ناراحت شه و بدش بياد. الان منم به خدا گير افتادم. خوب همسرم يه پسر غريبه است و توي خانواده ديگه بزرگ شده و رفتارهاش با ما فرق مي كنه. يكمي هم مسائل زود بهش بر مي خوره و ...
مادرم با حرفهام راحت تر كنار مياد ولي پدرم همش مي گه من كه چيزي نمي گم و من مثل پسرم دوسش دارم. حتي بيشتر از پسرم. هر چي هم مي گم از روي دوست داشتنه
و اگه زياد اصرار كنم كه رفتارش اشتباهه ناراحت مي شه و با دلخوري مي گه چشم اصلاً من ديگه چيزي نمي گم
و بعد وقتي حرفي مي خواد بزنه به خودم مي گه و مي گه جلوي شوهرت ترسيدم بگم ناراحت بشه و من از اين رفتار بابام خيلي ناراحتم مي شم كه يا ملاحظه نمي كنه و يا از اون ور مي افته و كلاً محافظه كار مي شه با وجود اينكه پدرم تحصليكرده است و توي دوست و آشنا مشاور و محرم و سنگ صبور و حلال مشكلات ديگران است چرا براي دخترش كاري نمي تونه بكنه (با اين وجود مي دونم ته دلش چيزي نيست) .
در مورد توصيه آخرتان نيز به بنده، چشم ديگه مقايسه اي نمي كنم. (هرچند كه اين كار من به خاطر اين بود كه بدونه كه خانواده خودش هم خالي از ايراد نيستند كه دائم از خانواده من ايراد مي گيره من هم از برخي رفتار خانواده اش ناراحت مي شم ولي مثل اون دائم به زبان نميارم.)
در مورد توصيه به همسر هم سعي مي كنم اينو بهش بگم. هرچند قبلا هم وقتي گله و شكايتي كرده گفتم: خوب خودت بهشون بگو. مي گه: من بارها به زبانهاي مختلف بهشون گفتم ولي نمي فهمند و در نهايت بنده را تهديد مي كنه كه اگه اين بار هم اين رفتار تكرار شه جور ديگه اي رفتار مي كنم ها شايد چيزي بگم ناراحت شند اون موقع از من نارحت نشو.
جناب baby عزيز ممنون ميشم به اين سوالات و ابهامات بنده جواب بديد.![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)