من کلا زندگی سختی داشتم. البته کودکی سختی داشتم. شاید هم خودم سخت دیدمش . بهر حال من هیچوقت پدر نداشتم.. مادرم هم با همه قطع رابطه کرد برا همین خیلی تنها بودم البته همیشه با دوستان و همسایه ها ارتباط داشتیم. تنهاییمون و یجورایی بی کسی که احساس میکردم همیشه بهم فشار میاره. من یه داداش دارم که 10 سال از خودم کوچیکتره. الان ازدواج کردم. همسرم هم از نظر خانوادگی کاااااااملا مثل خودمه و اونم فک و فامیلاشون کمه و اینم خیلی منو آزار میده گاهی فک میکنم در انتخاب همسر اشتباه کردم(ما 2سال عقد کردیم و هنو عروسی نگرفتیم). دیگه چی بگم؟ خلاصه خیلی چیزا از گذشته و حال آزارم میده. یه چیز دیگه که خیلی آزارم میده مادرمه. با اینکه بسییییییییار مهربون و فداکاره یه عیب بزرگ داره. اصلا قدرت درک نداره یجورایی تو زندگیم از بچگی من راهنماییش میکردم با اینکه سنش پایینه ولی هنوزم که حدود 50 سال داره ممن بابد بهش بگم اینکار درسته اینکار غلطه یجورایی هیچوقت هیچکس نبوده که کاملا پشتیبانم باشه. میترسم این چیزایی که درونمه یه روزی زندگیمو خراب کنه. همسرم گناه داره خیلی خوبه و صبور ولی میدونم در این زمینه نمیتونه کمکم کنه. من 27سالمه و لیسانس مترجمی درام. سرکار نمیرم چون کار نتونستم و نمیتونم پیدا کنم. در ضمن از خودم بدم نمیاد ولی زندگیمو دوس ندارم. در شرایط عادی خوبم ولی همچین به کسی فک کنم ازش بدم میاد وعوا که بگیرم دیگه یکی باید بیاد منو جمع کنه.
مرسی که به حرفام گگوش میدین![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)