با سلام خدمت دوستان عزیز ، همونطور که قرار بود اومدم تا آخر داستان رو تعریف کنم ، البته چون خودم مدرس هستم اول یک خلاصه بگم :
خلاصه : دو سال قبل ا دختری آشنا شدم که تو دانشگاه ما بود من 32 سال داشتم و اون هم 22 بهش پیشنهاد ازدواج دادم و اونم بعد از یکی دو هفته فکر کردن قبول کرد ، اولین باری که بیرون رفتیم از من خواهش کرد که عجله نکنم و اجازه بدم که همه چیز به مرور زمان جلو بره ، خلاصه دوسالی ناز خانم رو کشیدیم و .. تا قرار شد که یک بار جدی باهاش صحبت کنم
ادامه ماجرا :
خلاصه با هزار زحمت و ناز باهم تو همون رستوران 2 سال قبل قرار گذاشتیم ، اومد و شروع کرد خاطرات خوب این مدت رو تعریف کرد بعد گفت که تو این دو سال خیلی چیزا از من یاد گرفته و من جز خوبی چیزی در حقش نکردم ، گفت من نمونه یک مرد متعهد هستم که سر حرفم بودم و کلی از پسرهای کوچیکتر بد گفت ... خلاصه اومد و رسید به خودش و گفت که آدم کاملی نیست و اشتباه زیاد داشته گفت بزرگترینش همین قبول پیشنهاد من بوده در حالی که حسی نداشته و چون حسی نداره نمیتونه ادامه بده ، گفت تو این مدت با خانواده ، مشاور و دوستانش صحبت کرده و همه اونها گفتن که رابطه رو ادامه بده (اگه ما بودیم ادامه میدادیم) ولی اون کسی رو میخواد که عاشقش بشه ، بعدش هم لبخندی زد و گفت من اشتباه کردم و باز از من تعریف ...
خوب این هم آخر داستان ، اگه منم 24 سالم بود این حرفاش رو باور میکردم ، خیلی زشته دیگه آدم به دروغ از یکی بیاد تعریف کنه بعد بگه حسی ندارم و ... اشتباه از خود من بود ، 2 سال بیخودی به هدر رفت![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)