میدونید مشکل من این جاست که طرف مقابل برام مهم نیست این برام مهمه که خودم اونو دوست داشته باشم . در کل ادم مضطربی هستم و همش میترسم که نتونم اونو تحمل کنم و دیگه هم در اون شرایط راه برگشتی نیست چون من برخلاف خیلیها اگه مشکلی برام پیش بیاد به هیچ وجه توانایی مقابله با اون مشکل رو ندارم و زود خودمو میبازم .خیلی شرایط بدیه. باور کنید .توی ذهنم یه ادم ایده ال ساختم که میدونم هرگز پیدا نمیشه ولی نمیتونم اونو رها کنم .فکر میکنم اگه ازدواج کنم شانس ازدواج با مرد ایده الم رو از دست میدم.در ضمن مادرم هم دختر بسیار زیبایی بوده ولی پدرم یه فرد خیلی معمولی .من شاهد بودم که بارها مادرم گفته که حقش بیشتر از اینا بود و هیچ وقت علی رغم این که بابام خیلی دوسش داشت مادرم دلبستگی به زندگی نداشت.من به شدت میترسم . به خودم و به تصمیم هام اعتماد ندارم چون میدونم خیلی زود نظرم عوض میشه. درست مثل دفه قبل.نمیدونم تونستم منظورمو برسونم یا نه.ممنون