خودمم نمي دونم چرا ما جراتمندانه رفتار نمي كنيم. شايد چون هميشه مي ترسيديم پدرم بخاطر ما با مادرمان درگير شود و حال مادرمان داغون . شايد بخاطر مادرمان بوده كه منفعل شديم. برادرم هم البته تا همين دو سه سال قبل وقتي با پدرم بحثش مي شد دقيقا در سن 25 سالگي اش گريه مي كرد و نمي توانست جواب پدرم را بدهد. اما در نهايت همه ما يكجورايي مثل آدم هاي معتاد در مقابل پدرمان هستيم و نمي توانيم كاري كنيم كه ناراحتي خودش و بعد مادرمان راببينيم. حس بد بودن بهمان دست مي دهد. يعني دوست داريم هميشه راضي نگهش داريم. (در مورد مادرم اصلا اينطور نيست.)
كسي را نمي شناسم كه با پدرم واقعا بدون مشكل باشد. مگر افرادي كه ارتباطشان با پدرم خيلي كم و در حد نيمه رسمي است. تمام نزديكان ما قبول دارند كه اخلاق پدرم خاص و توقعاتش بعضا زياد است.
من در مورد همسرم اين سالهاي اخير(سه سال اخير) سعي كردم جوري رفتار كنم كه او احساس كند كاملا به او تكيه كردم. يعني همه جا پشت او هستم. او هم هميشه مي گويد من با تو مشكلي ندارم فقط اين فشارهاي خانواده بويژه پدرت مرا اذيت كرده بعضي وقتها ديوانه مي شوم!
در مورد پدرم هر زمان كه تغيير رفتار دادم فكر كرده به تحريك همسرم بوده و در مقابل براي همسرم گارد گرفته. هميشه ترسيده او را رها كنم و به همسرم پناه ببرم. هميشه مي گويد توهم مثل همسرت شده اي (وقتي كه تغيير رفتار مي دهم و جرات مندانه عمل ميكنم) باورتان مي شود عين نه ماهي كه در اروپا بودم. پدرم از صبح ساعت 8 آنلاين ميشد تا با من چت كند و حدود سه 4 ساعت هم طول مي كشيد! يعني خارج هم كه بودم فرقي به حالم نمي كرد (متاسفانه وابستگي عجيبي به من دارد!)
صبا جان ممنونم كه برايم نظر مي دهي. اميدوارم بتواني كمكم كني تا كمي جراتمندانه تر عمل كنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)