شاد عزیزم
دوست خوبم سلام
عزیزم کاملا درک می کنم که چقدر الان به هم ریخته ای و بهت حق می دم!
یه پیشنهاد که نه ولی خوب نظرم رو بهت می گم!
به عنوان یه فردی که از بیرون داره به ماجرا نگاه می کنه و خودش هم یه زمانی مشابه این اتفاقات رو داشته باهات حرف می زنم!
اگه من به جای تو و در موقعیت تو بودم ...
اول می رفتم و به پدرم ماجرا رو توضیح می دادم و در نهایت می گفتم با همه این حق داشته که برای من نگران باشه.
و در مورد همسرم هم همه چیز رو فراموش می کردم .وقتی دیدمش طوری رفتار می کردم که اصلا یادم نیست چی شده!و اگه خودش حرف رو پیش کشید می گفتم موضوعی هست که گذشته و ارزش نداره وقتمون رو براش تلف کنیم.اما طوری رفتار نمی کردم که حس کنه دارم از خونواده ام دفاع می کنم.تا قبل از اون هم یکی دو روز بهش زنگ نمی زدم تا ناراحتی و عصبانیتش تموم بشه .
ببین عزیزم نذار اتفاقات کوچیک رابطه تو و همسر و خونواده ات رو بهم بزنه!
باید قدرت کافی برای کنترل کردن و در دست گرفتن امور داشته باشی.
در مورد پدر شوهرت هم خیلی خوشحال شدم.خدا رو شکر.
امیدوارم روز به روز اوضاع بهتر بشه!








علاقه مندی ها (Bookmarks)