عزیز دلم خدا میدونه چقدر دوستت دارم و چطور تو این مدت کوتاه شدی همه زندگیم.
چند روز پیش که تو خونم بودم، به دوست همخونه ایم گفتم : وای چقدر دلم برای ....(نامزدم) تنگ شده . چقدر دوست دارم ببینمش.دوستم گفت : خب خودت بهش گفتی کمتر بیاد . گفتم آره ولی امشب عجیب دلم تنگشه...
هنوز نیم ساعت نگذشته بود که دیدم زنگ زد. گفت داره میاد منو ببینه. گفت اماده شم و بیام که باهم بریم چرخی بزنیم. وای من از خوشحالی دیدنش و این سورپرایز شدن، چندتا جیغ بلند کشیدم و وای چقد حس خوبی داشتم. وقتی که اومد ، از شدت شوق نمیتونستم درست راه برم و درو که باز کردم دیدم درست پشت دره و با چندتا شاخه گل تو صورت من... بعد با هم رفتیم برام کلی خوراکی خوراکی خرید... خیلی بهم خوش گذشت.
هرچند بعدا فهمیدم تو اون شرایط که اومده منو ببینه ، اصلا حالش خوب نبوده و باباش مریض بوده ، اما او به خاطر من چیزی نگفته بود و نخواسته بود که شادی من تموم بشه.![]()
خدایا ممنون.![]()







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)