خوب البته خانواده ما به شدت پدر سالاره یعنی اول باید پدر اقدام رو انجام بدن و بی احترامیه به ایشون که بدون حضورش کاری رو انجام بدیم و البته اینطور هم نخواهد شد
خوب اون اعتقاد خاصیه که خانواده من به این دوماه دارن و البته من نمیدونم ریشهش چیه اما به نظرشون احترام میذارم
من فکر میکنم ایشون از پذیرش مسئولیت جدید نگرانه و میترسه وگرنه در مورد بقیه چیزایی که فرمودید هیچ مشکلی نداره
خوب میدونم که این حس یه ترسه و البته اشتباهه اما خوب من چه کاری میتونم انجام بدم که ایشون به این ترس غلبه کنه؟ خودش میگه میترسم کم بیارم و نتونم. اما خوب من بهش اطمینان دادم که کنارشم و هیچ وقت ازش انتظار بیش از حد نخواهم داشت و واقعا هم اینجوری خواهد بود
هیچ وقت نمیذارم کم بیاره، همیشه مثل کوه پشت سرش خواهم بود و این رو از خودم مطمئنم
مثلا ایشون میگه من به تنهایی خودم عادت کردم
میخوام تا ابد تنها بمونم
اما خوب میدونم بهم علاقه داره اما نمیدونم معنی این حرفا چیه و من باید چیکار کنم
بهش گفتم که اگه نخواستی با من ازدواج کنی من نمیتونم بهت خودمو تحمیل کنم اما بذار همدیگه رو خوب بشناسیم بعد تصمیم بگیر
چند روزی بعد از این حرف من خیلی بهتر شده بود اما باز دوباره از اولش بدتر شد جوری که دیگه حتی جواب من رو هم نمیده.
شما به من بگید چیکار کنم. بهش پیشنهاد کردم که به خاطر اوضاع روحیش با یه روانشناس مشورت کنه و قبول کرد اما خوب میدونم که کسی که بیشترین کمک رو میتونه بهش بکنه خود منم اما نمیدونم چطوری؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)