م.ش عزیز این مسئله شما نظر منو خیلی جلب کرده چون بی اندازه شبیه وضعیت خودمه. این تالارو اتفاقی دیدم. کلی گشتم تا توش یه مورد مثل خودم پبدا کنم. من نمیتونم چیزی بهت بگم ولی با تمام وجود درکت میکنم چون این موضوع برای من هم تبدیل شده به غم انگیزترین و بلاتکلیف ترین موضوع زندگیم. البته این اتفاق یا مسئله با آگاهی تمام برای من پیش اومد من واقعا خواستم پیش بیاد الان هم پشیمون نیستم اما بلاتکلیفم چون کسیو که دوست دارم نه آدم بدیه نه قصد سوءاستفاده کردن از منو داره.اما مسایل فراوانی داره که نمیتونه الان بفکر ازدواج باشه و قناعت منم هیچ تاثیری براش نداره. متاسفانه از اعتماد بنفس کمی برخورداره. من زمان زیادی صرف کردم تا ارومش کنم و ترسو ازش دور کنم اما این جریان امدادی من پیشرفت خیلی کندی داره ! من صبورم اما برای خودش میترسم. هر بار به او و مسایلش فکر میکنم همه زندگیم تبدیل میشه به مشکلات اون و روحیه فداکارانه ای در من شکل میگیره که برای خودم هم سواله اما وقتی به خودم فکر میکنم میبینم چیزیو از دست دادم که شاید بخشی از منو از بین برده و حق دارم که بترسم و نگران آینده م باشم. میدونی یعنی ترکیبی از حس دگرخواهی و خودخواهی که هر دوشون همیشه همراه آدمه. با وجود خوندن مقاله های فراوان باز هم سرگشته و حیران موندم. حرفهای اکثر دوستانی که راهنمائیت کردن درسته اما تجربه و احساس تو یه چیز دیگه میگه و باعث میشه این نظرات فقط در کوتاه مدت در تو تاثیر بذارن. بنظرم اول ما باید از عشق و علاقه ای که به طرف مقابل داریم مطمئن بشیم. اونوقت شاید موفق بشیم به دور از احساس منطقی رفتار کنیم. بین رفتار منطقی و رفتار درست تفاوت وجود داره. اون چیزی که دوستان بیان کردن رفتار درسته اما رفتار منطقی فقط از تجربه خودت ناشی میشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)