به خاطر دل آيينه و آب...
به خاطر دل آينه و آب
غزلي بخوان از جنس دعاي نيمه شب نسيم
لبريز از صداقت گم شده در پستوي ذهن آدميان سيماني
پر از نور و نواي عشق
به خدا پروانه ها خواهند رفت
- و تو براي اين همه غزل خشکيده در مرداب گلو
چه جوابي خواهي داشت ؟
چه خواهي گفت به اشکهاي نيمه شب ؟
که هراز گاهي خدا در آن موج مي زد
هق هق کودکانه ات را در کدامين تا ابديت برهوت پنهان خواهي کرد
- ول کن ... برادر من
- به تمام آرزو هاي مانده در ميانه راه
و به سادگي دخترک مشک به دوش آبادي يادها سوگند!
- من که خود را گم کرده ام
در لابلاي دود و ماشين و خوابهاي کودکانه دم صبح
تو را ديگر نمي دانم...





پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)