دوست عزیز بذارید من هم به عنوان یک پسر نظرم رو به شما بگم. همونطور که سایر آقایون گفتند ما اگر از کسی خوشمون بیاد و برای ازدواج بپسندیمش همین که با رفتارش کمی چراغ سبز نشون بده و از نگاهش دوستی رو بخونیم کافیه و خودمون سعی می کنیم پا پیش بذاریم. و اگر این کار رو نکنیم به هر دلیلی مایل به خواستگاری نیستیم و دلایل هم مختلفه و متعدد و هر کسی یک نظر و معیاری داره. در ضمن شما نگفتید که از کجا مطمئنید که مجرده؟ از کجا فهمیدید؟ آیا می دونید قبلاً ازدواج کرده یا نکرده؟ بچه داره یا نداره؟ شما فکر می کنید تنها دختری هستید که از یک پزشک خوش تیپ خوشش اومده؟ ایشون تا این سن ده ها و شاید صدها از این مورد ها داشته. شما باید بپذیرید که ایشون اگر مجرد باشه قطعاً دوست دختر و شریک جنسی داره. حالا ممکنه بعضی ها بگن از کجا مطمئنی. من مردم می دونم برای یک مرد مسئله ی نیاز جنسی چیزی نیست که بتونه به راحتی اون هم تا اون سن نادیده بگیره. تازه از این می گذریم که ممکنه با چند نفر در ارتباط بوده باشه. ایشون اگر شما رو بخواد و راه دسترسی مثل شماره تلفنی چیزی از شما داشته باشه دیگه نیازی نیست شما کاری کنید. شما ادعای این رو دارید که عقلتون از سنتون بیشتره اما پای عمل این رو نشون نمی دید. عشق شما یک عشق یک طرفه ست و کمتر کسی از ماست که عشق یکطرفه رو تجربه نکرده باشه. با این که خیلی تلخ و دردناکه تنها راهش فراموش کردن و دوری از اون فرده. همین و بس. اگر هم نا امید بشی و نخواهی تا آخر عمرت با کسی ازدواج کنی یا عاشق بشی فکر می کنی کسی اهمیت می ده؟ تنها خودت ضرر می کنی و عمر و جوونیت سر یک عشق یکطرفه هدر می شه و شما می مونی و یک دنیا حسرت وقتی به میانسالی برسی. دنیا به هیچ کدام از ما اهمیت نمی ده. ذات این دنیا بی رحم و خشنه و جز پدر و مادر هم کسی ناز ما رو نمی خره متاسفانه. اگر هم کمی محبوب باشیم یا به خاطر زیباییمونه یا ثروت یا شهرت و اگر این ها رو از دست بدیم کسی سراغی ازمون نمی گیره. اینه که باید خودمون به فکر خودمون باشیم و دلمون به حال خودمون بسوزه. نباید به خاطر نرسیدن با بعضی از خواسته هامون با خودمون لج کنیم. شما اولین کسی که عاشق می شی نیستی و آخریش هم نیستی. این داستان تا پایان دنیا ادامه داره. چرا سعی نمی کنی یک پسر جوون رو پیدا کنی و از اول با هم زندگی رو بسازید و چیزهایی رو که می خواهید به دست بیارید. منظورم اینجا به شما نیست چون به یادم اومد می گم که متاسفانه دختران ما همه می خوان یه مرد همه چی تموم جا افتاده به دست بیارن که همه ی مراحل موفقیت رو تنهایی پشت سر گذاشته و همه ی سختی ها رو تنهایی به جون خریده باشه بعدش بیاد با اون خانم ازدواج کنه و حاصل همه ی اون رنج ها رو خیلی راحت با خانم قسمت کنه. کم دختری هست که بگه من می خوام ازدواج کنم با شوهرم درس بخونم و کار کنم و با هم کم کم زندگی بسازیم و بخواد به ازدواج با یک پسر معمولی که زیاد چیزی در چنته نداره ازدواج کنه. نمی گم نیست اما این تفکر غالب بین دختران خوش بر رو رو و پر طرفدار نیست. اون آقای دکتر چه بسا زمانیکه اول جوونیش بوده عاشق شده و به خاطر اینکه هنوز دروازه های موفقیت رو فتح نکرده بوده جواب رد شنیده و سر خورده شده و دیگه از ازدواج دوری کرده. خانم سلطانی گاهی پذیرفتن برخی از واقعیت ها تلخه. به نظر من دیگه به دیدن این دکتر نرید. اگر علاقه ای باشه خودش زنگ می زنه و اگر نباشه شما از این موقعیت ناجور بیرون میایید. هر چه بیشتر به این احساس دامن بزنید بیشتر غرقش می شید و کار خودتون سخت تر می شه. می گن با عشق زمان فراموش می شود و با زمان عشق! شما هم بعد از مدتی از این حالت خارج می شید. سخت ترین و تلخ ترین خاطرات با گذشت زمان تحملش آسون می شه. موفق باشید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)