به نام خدا
این روزا دلخوشی منو و همسرم و شاید بهتر بگم بهترین اوقات باهم بودنمون یادآوری خاطرات گذشته و خندیدن به اون ها هستش
یکیش رو براتون مینویسنم امید دارم براتون جالب باشه
البته من خاطراتم رو بنا به خواسته بهترین دوستم که خیلی برام با ارزش هست و تو این سایت هم منو عضو کرده مینویسم و خواستم در اینجا هم از ایشون تشکر بکنم .
دومین سالی بود که بعنوان معلم در یکی از روستاهای دور و کوهستانی زنجان مشغول به خدمت شده بودم و اولین سالی بود که به همراه همسرم در اونجا بودم یعنی اولین روزهای ازدواجمون در اون روستا مدرسه در بالای تپه ای قسمت شمالی روستا و در داخل یک قبرستان بنا شده بود و نزدیکترین خانه ی روستا به مدرسه یه 500 متری فاصله داشت بدلیل فقدان هر امکاناتی حتی آب و نان را هم بچه ها به نوبت مباوردن در یکی ازآخرین روزهای پاییز برف سنگینی اومد بطوری که همه جاده ها مسدود شدن طوفانی روز بعد از بارش آرام شروع شد و سه روز ادامه داشت چشمتون روز بد نبینه کسی ازحال ما خبر نداشت که دیکه نون و آب نداریم هر چی داشتیم خورده بودیم به دلیل باد شدید و ترس از حیوانات وحشی و یه خورده هم خجالت نمی تونستم برم و از روستاییا که خیلی انسانهای مهربونی بودن نون بگیرم خلاصه روز سوم یه کارتن کیکی که برا تغذیه بچه ها بود رو من و همسرم برا صبحانه و نهار وشام خوردیم تصور بکنین چقدر سخته ..... اما روز چهارم که دیگه یه خورده طوفان فروکش کرده بود و فقط باد نسبتا تندی برف باریده شده رو پخش میکرد و پشته های بلندی درست کرده بود . خانومم یه دفعه منو صدا زد وگفت بیا اینو ببین چی ؟ به دقت از پشت پنجره نگاه کردیم حیوانی بود اما چی معلوم نبود هر چی بود بخاطر طوفان و سرما به دیوار کنار مدرسه پناه آورده بود گفتم خدا رسونده فک کنم آهویی هست که اونجا گیر کرده پس از کلی همفکری با خانوم من آماده شدم با یک چاقو ویک طناب برم و اون حیون رو شکار کنم !!!
کفش و کلاهم و محکم کردم اومدم بیرون به هوای اینکه اگه شکارش بکنم تا عید بهمون خوش میگذره کلی کباب میخوریم و ..... تو این فکرا بودم و با سختی فراوان به جلو میرفتم باد و برف دید محدود و یه خورده هم ترس کلا درگیر بودم تا اینکه رسیدم به اون حیون بیچاره اما تا بهش رسیدم دیدم بیچاره الاغی هست که بنا به دلیلی از ده فرار کرده .
این روزا با یادآوری اون روزای سال 73 کلی میخندیم آرزو دارم شما هم در کنار همسرای مهربونتون دائما خوش باشین .





پاسخ با نقل قول
و شعر عزیزم این بود :

اخه خواب و بیدار بودم فقط یه حرفهاییش یادمه مثل قلبم.. عشقم ...زندگیم ....بهش گفتم بخواب فردا دیر بیدار می شی ها...اونم گفت نه میخوام بیدار بمونم تو رو نگاه کنم...خندم گرفت گفتم این از اثرات دیر خوابیدنه ها...وقتی بت می گم زود بخواب برای اینه که دیوونه نشی...

علاقه مندی ها (Bookmarks)