سلام عزیزم
مشکلی که نوشتی رو دقیقا من هم داشتم و دارم
مثل شما اوایل که نامزد کردم و رفتم خونشون ممکم نبود بشینم همش سر پا بودم اینکارو اونکار و میکردم
حتی لقمه میگرفتم میدادم به خواهراش چون حامله بود اما بعدش همه اینا رو سرم خراب شد
حتی شد که من رو خونشون راه نمیدادن یعنی خیلی راحت در رو به روم باز نمیکردن
من خیلی گلایه کردم غصه خوردم حتی از ناراحتی غش میکردم باور میکنی؟؟
شوهرم میگفت هرکاری دلت میخاد بکن جوابشونو بده من باهاشون رو در رو نمیشم
اما من کوچکترین بی احترامی نکردم چون اینطور بار نیومدم همه رو خوب میدیدم
الان خودمو زدم به بیخیالی
میرم خونشون میشینم و مثل قبلنا نیستم
حتی به خواهراش زنگ میزنم و حرف میزنیم باهم در حالیکه دعوایی که باهاشون داشتیم در حد المپیک بود
منظورم اینه که خودت رو عذاب نده بخدا آخرش ما می مونیم و یه دنیا قرص اعصاب
من خیلی راحت واگذارشون کردم بخدا همین
تو هم واگذارشون کن بخدا
یه مطلبی تو این سایت فک کنم خوندم:
آدم بالغ و عاقل هيچ وقت به خاطر مسائلي كه از جانب افراد درجه دوم و سوم زندگيش(بازم ميگم درجه دوم نه از نظر قدر و ارزش بلكه از نظر نقش در زندگي شما) رخ ميده اشخاص اول زندگيشو ناراحت نميكنه و از همه مهمتر شادي و آرامش زندگيشو بهم نميزنه








علاقه مندی ها (Bookmarks)