ممنون از حضور جناب مدیر همدردی
با توجه به اینکه آنی عزیز شناخت خوبی از من پیدا کرده بودن و همچنین بسیااااااااااررررر صحبت هاشون برای من مفید بود لازمه چند نکته رو بگم
جناب مدیر، من فکر میکنم آنی عزیز برداشت درستی از شخصیت من داشتن و راهنمایشون واقعا برای من مفید بود.نوشته اصلی توسط مدیرهمدردی
من در پست های قبلیم (قبل از ارسال ایشون) چندین بار گفته بودم چه میخواهم بکنم (قطع رابطه به طور کامل) و چندین بار بر میزان شناخت از خودم و اینکه "چون میدانم بی تجربه هستم پس وارد نمیشوم" ازعان داشتم. آنی عزیز خوب درک کردند و نهیب ایشان بسیار برای من بجا بود.
نهیت ایشان مستتر نبود. برای من فریادی واضح بود.
آقای مدیر همدردی عزیز، زار زار زدن برای نرسیدن به یک خواسته صحیح هست یا "بالغانه" رفتار کردن؟نوشته اصلی توسط مدیرهمدردی
مسیری را میروی، گاهی اشتباه میکنی، گاهی عالی عمل میکنی، هزاران نکته می آموزی، تهش به آنچه میخواهی نمیرسی (نه فقط در این زمینه، در زمینه کار و فعالیت های اجتماعی و ...) خوب حالا چی؟
بیای بشینی له کنی هرچی یاد گرفتی رو؟ فحش بدی و لعن و نفرین کنی و افسرده بشی و ...
نه. زندگی همینه. باید آگاهانه و تکه تکه جلو رفت. گاهی میشود، گاهی نمیشود.
اگر نشد، خوب پاسدار تک تک نکاتی باشیم که آموختیم... تک تک بزرگ شدن هایمان....
این که این مسیر پرمخاطره هست یا نه، به خودم مربوطه. آنی عزیز نگفتن برو دوست شو. گفت حالا که این مسیر رو رفتی، پس باید همه جوره پاش وایسی (و این از نظر من یعنی زندگی بالغانه)
نشد، باشه قبول کن. بجای اینکه خودت رو الکی پر از کینه و نفرت و ... کنی، عادلانه قضاوت کن.
در نهایت از خوبی هاش خاطره ای خوش داری. از بدی هاش تجربه.
باز هم میگم
آنی عزیز نگفتند برو در این مسیر. گفتند حالا که رفتی، پس آگاهانه رفتار کن.
تک تک صحبتهاشون برای من واقعا مفید و پر از انرژی بود. علل خصوص این قسمتش که بهم یاد داد ننر بازی و لوس بازی تعطیل. نخواست، قبول کن. بزرگ باش.
درضمن، وقتی چیزی "بد" هست که کلا 100% بد نیست. داره میگه اگر 10% خوبی داشت و نکات مثبت، مثل انسانهای ننر که همه حق رو میدن به خودشون و چشماشون رو میبندن و دهنشون رو باز میکنن نباش. اون 90% بد رو ببین و بیا بیرون. 10% خوب رو هم ببین و از تجربه استفاده کن.
آقای مدیر همدردی، من از عملکرد خودم آسیب ندیدم. من از نبود حمایت خانواده آسیب دیدم. این آسیب از زمان راهنمایی حتی برای درس خوندن و بلوغ و همه چیز باهام بوده تا الان. من در تمامی تاپیک هام دارم فریاد میزنم از آسیب دیدن به خاطر نبود حمایت. و جایی که آدم از پا در میاد، لازمه یکی بیاد بگه دیدت رو عوض کن تا اینقدر از لحظه لحظه گذشته تا الانت زجر نکشی.نوشته اصلی توسط مدیرهمدردی
من هرگز نگفتم از این رابطه آسیب دیدم. گفتم از نبود تجربه و نبود حمایت آسیب دیدم.
من دختر 26 ساله ای هستم که با تموم کم تجربه گی هام، "یک هفته شبانه روز بدور از هنجار و عرف اجتماعی ، شرعی و خانوادگی با آقایی سر کردن" باعث نشد نه من به خطا برم و نه اون آقا.
راهی برای شناخت همدیگه جز این مسیر نداشتیم. پس اتمام حجت خود بر خطوط قرمز رو از قبل کرده بودیم.
جدای از این موضوع،
من دختر بچه 3-4 ساله نیستم که با هر اشتباهی بدوم پشت پدر و مادرم پنهان شوم تا آنها حمایتم کنند.
نه، گاهی اشتباه میکنم، درست. اما باید پای اشتباهم بایستم.
آنی عزیز گفتند نمیشود هم خدا رو بخواهی هم خرما. و این جمله بسیااااررر برای من مفید بود
اگر این مسیر رو انتخاب کرده ای (نگفتند انتخاب بکن) پس همه جوره باید قبولش کنی. نمیشه از طبعاتش در بری. نمیشه وقتی به سختی هاش رسیدی بگی آقا نمیخوام. نه.
و به این میگن زندگی کردن و چشیدن زندگی و بالغانه بودن، که بپذیری مسئولیت رفتارت را و انتخابت را.
آقای مدیر همدردی، اعترافی میکنم.نوشته اصلی توسط مدیرهمدردی
احساس میکنم یکی از دوستان این تاپیک رو به شما گزارش داده، شما اومدین فقط این تاپیک رو خوندین، بعد دارین تحلیل میکنین.
آنی عزیز واقعاااااااا خوب من رو تحلیل کرد.
زندگی همینه. چی کار کنم؟ خودم رو بکشم، جسدم رو بسوزونن، با خاکسترم "رز زردی" بسازند که روحیش و اخلاقش و ... با خانواده و اطرافیانش همگام باشه؟
نمیتونم. بخدا اگر میشد میکردم.
حالا که نمیتونم، و خانوادم به هیچ وجه همراهم نیستن چه کنم؟
با کسی ازدواج کنم که نمیپسندم و افسردگی بگیرم بعد بیام اینجا تاپیک طلاق بزنم؟
نه.
ترجیح دادم با خواستگاری که از فامیل هم هست و خانواده میشناسن، و همه چیزمون (حتی مسافرتمون) تحت نظارت و آگاهی خانواده پسر بوده رفت و آمد کنم، شاید به درد هم خوردیم.
خوب نخوردیم. الان میفهمم (که 2 هفته ای از آخرین ارتباط و قطع رابطه میگذره) که ایشون اخلاق هایی داشتن که تو زندگی نمیتونه برای من خوب باشه (همین که هنوز نتونسته تصمیم بگیره نشون دهنده نقطه ضعف بزرگه).
حالا که نخوردیم یعنی عمرم هدر رفته؟؟؟؟؟؟
بنا به شرایط و دور بودن، طول کشید شناخت. دیگه چی کار کنم؟ معجزه کنم؟ از خدا شکایت کنم؟
نه. زندگی همینه. باید هزینه کنی. باید تلاش کنی.
آنی من رو ترغیب نکرد به داشتن چنین رابطه ای. چرا؟
شاید پست های من رو کامل نخوندید.
من داشتم آه و ناله میکردم. آنی هم گفت عزیزم انتخاب خودت بوده. دیگه چته؟
حالا مثلا اگر میزد تو سرم که خاک بر سرت اشتباه کردی. وااااااااای چطور رفتی مسافرت. واااااااای فلان. واااااااااای ویسار، خوب بود؟
بله. در راستای اهداف بعضی ها بود. اما فقط من رو بدبخت میکرد و افسرده.
اما خدا شاهده از روزی که پست های آنی رو خوندم شروع کردم به شناخت ضعف هام و روی پا ایستادنم.
این تجربه برای من نه خطرناک بود نه فلان و نه ویسار. بسیار یاد گرفتم، بسیار خودم رو شناختم. جاهایی زمین خوردم، اما مگر میشه بدون زمین خوردن بزرگ شد؟؟؟؟
آنی عزیز هیچ گاه سهه به تک تک رفتارهای من نگذاشتن. فقط بهم نشون دادن چطور بالغ باشم.
هیچ وقت نگفت برو دوست شو، این نشد اون یکی. نه.
گفت حالا که واردش شدی و میخوای خارج شی، غم و اندوه و افسردگی نداره.... دل بستگی نداره.
شرایط همینه حالا میخوای زار بزن و گند بزن. میخوای بالغانه رفتار کن.
شما فرمودید
من هرگز چنین منظوری نداشتم. شاید همه ی پست های من رو و تاپیک های من رو نخوندید.نوشته اصلی توسط مدیرهمدردی
برای همین میگم آنی خوب من رو درک کرد.
منظورم از اینکه ناتوان شدم در حالی که عقلم میگه یه راه دیگه درسته، این بود که شاید مجبور شم با یکی از همین خاستگارانی که شباهت اخلاقی زیادی ندارم ازدواج کنم و الیته در کنارش خیلی چیزهای دیگه رو از دست بدم.
در حالی که عقلم میگه "انسان وار" زندگی کن. قشنگ برای ادامه تحصیلت دوباره از ایران برو، با کلی آدم آشنا شو (مخصوصا الان که حد و حدود ها رو خیلی بهتر میتونم رعایت کنم) بعد ایشاا... در مسیر زندگیت نیمه گمشدت رو پیدا میکنی. اما چه کنم که خستم و ناتوان و حمایت هم نداریم. پس همین خاستگارا خوبن.
هی میگین خلاف عقل. آقای مدیر، شما بفرمایین من چه کنم؟
در یک خانواده سنتی و در شهر کوچک، چی کار کنم؟ به خدا نمیتونم خودم و روحیاتم رو عوض کنم و عقلم رو بندازم دور که بهم نگه عزیزم زن برده نیست (برای اینکه تو شهر ما که اصولا همه هم رو میشناسن و کوچیکه کلا مردسالارن) خاستگارهام هم همه مردسالار. خوب نمیتونم تحمل کنم. هزار و یک دلیل دیگه هم هست که نمیتونم.
چی کار کنم؟ یه راه عقلی بگین من میرم.
کجای رفتار من خلاف عقل بوده؟ جز اینکه همه تلاشم رو کردم که زندگیم رو درست بسازم. نه چیزی که تحمیلیه و تهش افسردگی (همین الانش که یه خاستگار جدی دارم، واقعا دارم از نگرانی و افسردگی میمیرم.) دیگه این خاستگار خارجی هم، از اقوام دور بودن و نمیدونم چه موهبتی بود نسیب ما شد. گفتم موقعیت رو از دست ندم که خدا هیچ وقت بابت حماقت و فرصت سوزی بنده هاش ، دلسوزی نمیکنه.
همچین حرف میزنین انگار من جام گل و بلبله و هیچ دردی ندارم و خواستگارای خوبم دارم. حالا ویرم گرفته بوده با این یکی برم دوست شم.
یکی هم که تو اینجا پیدا میشه درست حسابی آدم رو راهنمایی کنه و بهت یاد بده بالغانه رفتار کنی، مواخذش میکنن!









علاقه مندی ها (Bookmarks)