کاش هیچوقت به حرفاتون گوش نکرده بودم.
داغونم. خورد شدم.
رفتم راستش رو بهش گفتم. گفتم من با گذشته ات نمیتونم کنار بیام و میترسم در آینده بهت طعنه بزنم و روان خودم هم ناراحت بشه.
هر چی میگفتم اونم میگفت مشکلی نیست تو هر کاری میخوای بکن من بخاطرت تحمل میکنم.
هر طوری بود خداحافظ رو گفتم و گوشی رو قطع کردم.
فرداش شنیدم به قصد خودکشی قرص خورده. از دیروز بیمارستانه.
یاد گریه هاش میوفتم میخوام خودمو بکشم.
خونوده اش از نزدیکانمونن.مامان و باباش و فامیلا.همه خبردار شدن.آبروم رفت.
چجوری سر بلند کنم.غیر مامانم کسی چیزی بهم نگفته.
مامانم وقتی فهمید خیلی سرزنشم کرد.از فامیلا شنیده.
خواهرش بهم زنگ زده میگه اون دختره گفته برم پیشش.
از دیروز تا حالا خواب به چشمام نیومده.میخوام یه دفه ای بخوابم و هیچوقت بلند نشم.
خواهشا فقط بگین چیکار کنم.
من آبروشو بردم.
هنوز خیلی دوستش دارم.
برم بگم غلط کردم؟
به نظرتون منو میبخشه؟
سریعا برم خواستگاریش؟






علاقه مندی ها (Bookmarks)