هفته پیش حالم خوب نبود دلم گرفته بود و مشکل کمر دردم خیلی اذیتم میکرد یهو به سرم زد از همسری بخوام بریم مسافرت میدونستم شاید خانوادش حساسیت نشون بدن چون هنوز تو دوران عقدیم ازش خواهش کردم و دیدم همه کاراشو کنار گذاشتو گفت ایشالا میریم خلاصه راهی مشهد شدیم اولین مسافرت دو نفره بود عزیزم خیلی هوامو داشت خیلی به خاطر کمر دردم دیدم چقدر ناراحته چون نمیتونستم زیاد راه برم همش کمکم میکرد نازمو میکشید و وقتی دلم میگرفت زود گوشیمو میاورد که زنگ بزن مامانت اروم بشی و همچنین یه سرما خوردگیم که به این درد کمر اضافه شد همسرم که خیلی رو خوابش حساسه و خوابش سنگین هر ساعت پا میشد حالمو میپرسید پاشویم میکرد و وقتی رسیدیم شهرمون ساعت 6 صبح بود منو با اصرار میبرد کلینیکمیخندیدم میگفتم یکم هوا روشن بشه میریم اما قبول نکرد این یه هفته بهترین بود عاشقشم خیلی مهربونه
ممنونم ازت بهترین اتفاق زندگیم همسر گلم







میخندیدم میگفتم یکم هوا روشن بشه میریم اما قبول نکرد این یه هفته بهترین بود عاشقشم خیلی مهربونه 
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)