به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 11

Threaded View

  1. #3
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 14 دی 91 [ 01:08]
    تاریخ عضویت
    1391-6-25
    نوشته ها
    36
    امتیاز
    398
    سطح
    7
    Points: 398, Level: 7
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 2
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered250 Experience Points
    تشکرها
    86

    تشکرشده 90 در 31 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: عذاب وجدان همیشگی و کمبود اعتماد به نفس

    گل کاغذی عزیز ازت ممنونم که کمکم میکنی
    من از اول اینجوری نبودم. میخوام کلا یه پیشینه ای از زندگیم بنویسم. لطفا کسایی که حوصله ندارن این پست رو نخونن چون فکر میکنم در یک برهه ای از زندگیم به روانم آسیب زدم.
    سال اول دبستان معلم سختگیری داشتیم که روشهای تنبیهی برای آموزش داشت. من با اینکه همه ی نمره هایم 20 بود اما هر روز بیشتر از قبل توی خودم میرفتم و در هیچ فعالیتی شرکت نمیکردم جوری که معلم مادرم را خواسته بود و بهش گفته بود بچه تون احتمالا مشکل داره!
    سال دوم دبستان معلممان خیلی مهربون بود. من به طرز عجیبی شکوفا شدم. در همه ی فعالیت های کلاسی شرکت میکردم، نماینده ی کلاس شدم، شیطون و خنده رو و بچه زرنگ بودم. همه دوستم داشتند.
    تا آخر دبستان این رویه ادامه داشت. مادرم میگفت هر موقع به مدرسه برای گرفتن کارنامه میومده آنقدر معلم ها تعریفم را میکردند که حد نداشته. سال پنجم برای روز معلم مجری جشن کل مدرسه شدم. آخر جشن معلم سال اول دبستان بغلم کرد و ازم حلالیت طلبید. این موفقیت ها و محبوب بودن ها در راهنمایی هم ادامه داشت. عادت کرده بودم همه دوستم بدارند. بچه زرنگ و مودب بودم و همه ی معلمها دوستم داشتند. به قول بچه ها بامرام و دلسوز بودم و همه ی بچه های کلاس هم دوستم داشتن. میان دوستانم محبوبترین بودم چون با همه میساختم. سنگ صبور بچه ها هم بودم ولی مشکلات بلوغ رو هم داشتم. جوش های صورتم و بزرگ شدن بینی ام و تغییرات بدنم رو دوست نداشتم ولی با همه ی اینها محبت خالصانه ی دوستانم را داشتم که قلبم رو روشن میکرد
    تا وارد دبیرستان شدم... دبیرستانی با جو خفقان...تنها کسی ارزشمند بود که درس میخواند و با هرکس کمتر درس میخواند مثل یک آشغال برخورد میشد... کلمات تحقیر آمیز مشاوران و ناظم ها با بچه ها رویه ی عادی دبیرستان بود. با اینکه همه دختران خوب و معتقدی بودند از نظر انظباطی هم طوری با بچه ها برخورد میشد انگار موجودات کثیفیند. بچه ها مضظرب بودندو بعضی هاشان پیش روانشناس میرفتند. برای من هم سخت بود خصوصا سال اول و دوم دبیرستان اما سال سوم کمی فشار روانی از رویمان برداشته شد. من باز هم شدم صبای سابق. خنده رو و زرنگ و محبوب معلمان و دوستانم. شوخی های بجای وسط کلاسم هم معلم را از خنده روده بر میکرد هم بچه ها رو و من سرمست خوشی از این همه تاثیر روی دیگران بودم. عادت کرده بودم همه فقط ازم تعریف کنن.
    اما سال پیش دانشگاهی، سال عجیبی بود برام. همه ی فامیل ازم توقع بهترین رشته در بهترین دانشگاه را داشتند و مرتب و پیوسته بهم اینو یادآوری میکردند. مادرم نیز همصدا با آنان بود. جو مدرسه خفقان آورتر شده بود، کسانی که تا سال پیش دوستانم بودند حالا بهم دروغ میگفتن و حسودی میکردند و قلبم تکه پاره میشد. معلم مرد برایمان آورده بودند که هر کدام یه مشکلی داشتند. تنها شده بودم، تنهاتر از همیشه! نصف سال گذشته بود و من خودم را آماده نمیدیدم... هر روز بر خودم لعنت میفرستادم که چرا درس نمیخونم... از خودم متنفر شده بودم. همه ی فامیل بهم استرس وارد میکردند و خانواده ام چشم امیدشان را بهم دوخته بودند... کنکور برایم ته دنیا بود. هر شب گریه میکردم..مچاله و خورد میشدم...آرزوی مرگ میکردم. پیش خودم میگفتم من که هیچ گناه وحشتناک یا بزرگی نکردم که برم جهنم، پس دلم میخواد بمیرم و از جهنم دنیا خلاص شوم و برم پیش خدا. واقعا میخواستم بمیرم و این روحیه ماهها ادامه پیدا کرد... افسرده بودم
    من کنکور دادم. لطف خدا بود که در رشته ای قبول شدم که دوستش دارم. از وضعیت الان زندگیم راضی ام اما احساس میکنم هیچ وقت صبای سابق نشدم. خلق و خویم عوض شده. هنوز هم مهربانم و خوبی همه رو میخوام اما شکننده و حساس شدم. اعتماد به نفس سابق را ندارم و همه ی مشکلاتی که بالا ذکر کردم و یک چیز وحشتناک دیگه[size=large]من شادم اما بعد از اون اتفاق هر مشکلی که برام پیش میاد چه کوچک یا بزرگ یاد مرگ میفتم. یاد یک راه فرار و دلم ناخوداگاه رفتن پیش خدا را میخواهد[color=#FF0000]من قبلا اینجوری نبودم.

  2. کاربر روبرو از پست مفید saba mehraboon تشکرکرده است .

    saba mehraboon (پنجشنبه 23 آذر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. بی اعتمادی به شوهر
    توسط sayeh_m در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: سه شنبه 30 آبان 91, 11:47
  2. چه طور دوباره اعتماد کنم؟
    توسط a.a در انجمن تعدد زوجات، چند همسری، صیغه موقت
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: یکشنبه 07 آبان 91, 14:43
  3. چگونه به همسرتان اعتماد کنید
    توسط eghlima در انجمن شوهران و زنان از یکدیگر چه انتظاراتی دارند
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 31 تیر 91, 13:58
  4. بي اعتمادي و بدبيني نسبت به ديگران (شناخت، اعتماد)
    توسط parse در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: پنجشنبه 29 مهر 89, 19:16

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 05:41 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.