گل کاغذی عزیز ازت ممنونم که کمکم میکنی
من از اول اینجوری نبودم. میخوام کلا یه پیشینه ای از زندگیم بنویسم. لطفا کسایی که حوصله ندارن این پست رو نخونن چون فکر میکنم در یک برهه ای از زندگیم به روانم آسیب زدم.
سال اول دبستان معلم سختگیری داشتیم که روشهای تنبیهی برای آموزش داشت. من با اینکه همه ی نمره هایم 20 بود اما هر روز بیشتر از قبل توی خودم میرفتم و در هیچ فعالیتی شرکت نمیکردم جوری که معلم مادرم را خواسته بود و بهش گفته بود بچه تون احتمالا مشکل داره!
سال دوم دبستان معلممان خیلی مهربون بود. من به طرز عجیبی شکوفا شدم. در همه ی فعالیت های کلاسی شرکت میکردم، نماینده ی کلاس شدم، شیطون و خنده رو و بچه زرنگ بودم. همه دوستم داشتند.
تا آخر دبستان این رویه ادامه داشت. مادرم میگفت هر موقع به مدرسه برای گرفتن کارنامه میومده آنقدر معلم ها تعریفم را میکردند که حد نداشته. سال پنجم برای روز معلم مجری جشن کل مدرسه شدم. آخر جشن معلم سال اول دبستان بغلم کرد و ازم حلالیت طلبید. این موفقیت ها و محبوب بودن ها در راهنمایی هم ادامه داشت. عادت کرده بودم همه دوستم بدارند. بچه زرنگ و مودب بودم و همه ی معلمها دوستم داشتند. به قول بچه ها بامرام و دلسوز بودم و همه ی بچه های کلاس هم دوستم داشتن. میان دوستانم محبوبترین بودم چون با همه میساختم. سنگ صبور بچه ها هم بودم ولی مشکلات بلوغ رو هم داشتم. جوش های صورتم و بزرگ شدن بینی ام و تغییرات بدنم رو دوست نداشتم ولی با همه ی اینها محبت خالصانه ی دوستانم را داشتم که قلبم رو روشن میکرد
تا وارد دبیرستان شدم... دبیرستانی با جو خفقان...تنها کسی ارزشمند بود که درس میخواند و با هرکس کمتر درس میخواند مثل یک آشغال برخورد میشد... کلمات تحقیر آمیز مشاوران و ناظم ها با بچه ها رویه ی عادی دبیرستان بود. با اینکه همه دختران خوب و معتقدی بودند از نظر انظباطی هم طوری با بچه ها برخورد میشد انگار موجودات کثیفیند. بچه ها مضظرب بودندو بعضی هاشان پیش روانشناس میرفتند. برای من هم سخت بود خصوصا سال اول و دوم دبیرستان اما سال سوم کمی فشار روانی از رویمان برداشته شد. من باز هم شدم صبای سابق. خنده رو و زرنگ و محبوب معلمان و دوستانم. شوخی های بجای وسط کلاسم هم معلم را از خنده روده بر میکرد هم بچه ها رو و من سرمست خوشی از این همه تاثیر روی دیگران بودم. عادت کرده بودم همه فقط ازم تعریف کنن.
اما سال پیش دانشگاهی، سال عجیبی بود برام. همه ی فامیل ازم توقع بهترین رشته در بهترین دانشگاه را داشتند و مرتب و پیوسته بهم اینو یادآوری میکردند. مادرم نیز همصدا با آنان بود. جو مدرسه خفقان آورتر شده بود، کسانی که تا سال پیش دوستانم بودند حالا بهم دروغ میگفتن و حسودی میکردند و قلبم تکه پاره میشد. معلم مرد برایمان آورده بودند که هر کدام یه مشکلی داشتند. تنها شده بودم، تنهاتر از همیشه! نصف سال گذشته بود و من خودم را آماده نمیدیدم... هر روز بر خودم لعنت میفرستادم که چرا درس نمیخونم... از خودم متنفر شده بودم. همه ی فامیل بهم استرس وارد میکردند و خانواده ام چشم امیدشان را بهم دوخته بودند... کنکور برایم ته دنیا بود. هر شب گریه میکردم..مچاله و خورد میشدم...آرزوی مرگ میکردم. پیش خودم میگفتم من که هیچ گناه وحشتناک یا بزرگی نکردم که برم جهنم، پس دلم میخواد بمیرم و از جهنم دنیا خلاص شوم و برم پیش خدا. واقعا میخواستم بمیرم و این روحیه ماهها ادامه پیدا کرد... افسرده بودم
من کنکور دادم. لطف خدا بود که در رشته ای قبول شدم که دوستش دارم. از وضعیت الان زندگیم راضی ام اما احساس میکنم هیچ وقت صبای سابق نشدم. خلق و خویم عوض شده. هنوز هم مهربانم و خوبی همه رو میخوام اما شکننده و حساس شدم. اعتماد به نفس سابق را ندارم و همه ی مشکلاتی که بالا ذکر کردم و یک چیز وحشتناک دیگه[size=large]من شادم اما بعد از اون اتفاق هر مشکلی که برام پیش میاد چه کوچک یا بزرگ یاد مرگ میفتم. یاد یک راه فرار و دلم ناخوداگاه رفتن پیش خدا را میخواهد[color=#FF0000]من قبلا اینجوری نبودم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)