دوباره سلام
خوشحالم که دوستای خوبی هستن که کمکم می کنند. راستش خودم وقتی نوشته های خودمو می خونم از خودم بدم می آد.همسر من اونقدر پاکه و خوبه که این وصله ها بهش نمی چسبه ولی نمی دونم از کجا یه همچین چیزاییی افتاده تو سرم. وگرنه اصلا اینطور آدمی نیست که به ازدواج مجدد فکر کنه و این حرفها.گفتم که من تو این 6 سال چیزهایی ازش دیدم که اگر تو شناسنامه اش هم ببینم اسم کسی دیگه ای رو نوشتن باور نمی کنم. من واقعا بهش ایمان دارم. یعنی هر کس جای من بود همینطوری بود بسکه پاک و صاف و صادقه. این دختره هم گفتم اصلا نه تا حالا چیزی ازش دیدم نه حرفی حدیثی اما بی خودی دلم شور میزنه. ضمنا قبل از اینکه شوهر من تو این شرکت مشغول به کار بشه این دختره اونجا بوده فکر کنم 10 سالی میشه.
راستش همسرم زیاد راجع بهش صحبت نمی کنه و واقعیتش من یکبار خودم رفتم شرکتشون و تو اتاق همین دختره بودم یک ربعی با هم صحبت کردیم و ... وگرنه همسرم خیلی کاری به کارش نداره وقتی هم ازش صحبت می کرد خیلی عادی و منطقی بود ولی احساس کردم که دلش براش می سوزه و می خواد اگر بتونه کاری براش انجام بده.
در مورد اون پوله هم نمی دونم احتمالا خودش نداشته که بهش قرض بده. من زیاد در جریان مسائل مالیش نیستم.
الان که خودمو جای دختره میزارم می بینم که بهتره قبول کنم اونم بالاخره کسی رو نداره اما نمی دونم چرا تو شرکت این کار رو از همسر من خواسته؟ یعنی نمی شد از کس دیگه ای بخواد باهاش بره برای معامله کردن خونه؟ به نظرتون اینو از همسرم بپرسم؟ که چرا از تو خواسته بری؟