به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 13

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 04 بهمن 91 [ 14:15]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    نوشته ها
    662
    امتیاز
    4,847
    سطح
    44
    Points: 4,847, Level: 44
    Level completed: 49%, Points required for next Level: 103
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1,967

    تشکرشده 1,971 در 570 پست

    Rep Power
    82
    Array

    RE: خواهرم جواب رد داد، من اینو نمیخواستم

    سلام

    داییم دیشب دوباره به داداش کوچیکم زنگ زده و گفته با خواهرت صحبت کن چون میخوام دوباره فکر کنه و اگه جوابش مثبت باشه برگردیم.

    داداشمم گفته بود هم استخاره بد اومده هم اینکه بهم نمیخورن.برنامه هایی که پسرتون داره برا اینده اش با اخلاق و خواسته های خواهرم جور در نمیاد.مناسب هم نیستند اما بهش میگم.

    اما داداشم که از اون هفته نه با من حرف میزنه نه خواهرم.به هردومون بدبین و بی اعتماد شده.
    گفت به هردوتون کار ندارم و اعتماد ندارم.باید یا همون پسر غریبه ازدواج کنه که 3 ساله باهاشه.
    اما این درست نیست چون 3 سال پیش تلفنی از این راه خیلی دور فقط صحبت کردن و از 2 سال پیش که اومدن خواستگاریش و قسمت نشد به خواست خواهرم هیچ تماسی ندارن و خواهرم گفته خودم اگه لازم شد بهت زنگ میزنم حتی شماره شو بهش نداده و فقط چند بار انگشت شمار تو این 2 سال با تلفن کارتی باهاش تماس گرفته.جز این صحبت راه دور خطایی نکردن و حتی قسم میخوره هیچ صحبت ناجوری نکردن.انقدر خواهرمو دوست داره که میگه خودش گفته تا وقتی شرایط من جور میشه اگر خواستگار خوب داشتی من کاملا راضیم ازدواج کن.
    حتی در این مورد باهاش جدیدا صحبت کرده بود گفته بود من راضی ام با پسرداییت ازدواج کنی اگر خودت میخوای
    حتی یه بار از من دلخور شد چون به خواهرم تندی کرده بودم!

    دیشب به داداشم گفتم حالا که دایی باز زنگ زده و میخوان شما برادرا چرا نمیذارین بره سر زندگیش.
    جواب منفی چند روز پیش خواهرم به گفته خودش 90% به خاطر ترس از استخاره بود.استخاره ای که خودش اصلا راضی نبوده بره چون اصلا شناختی از پسرداییم نداشت.به اصرار داداشم رفته بود استخاره که این خودش اشکال داره.
    اما حالا مرحله دیگه ست و دیگه راضیه.
    میگه هرچی فکر میکنم می بینم از غریبه بهتره و هار که نشده به من حمله کنه یا من که هار نشدم.
    درسته یه تفاوتهایی داریم اما هر کس دیگه هم که بیاد هم فرق داریم هم داداشا نمی پسندن یعنی همین اشه و همین کاسه پس بهتره همینو قبول کنم چون بهتر از خانواده داییم نداریم.
    پسرداییم هم اگر اهل چیزهایی که داداشا میگن بود اصلا درس تو مغزش نمیرفت و تا اینجا پیش نمی رفت.همون دوران نوجوانی یا معتاد میشد یا الاف و بیکاره و یا تو راه خلاف می افتاد.اما اون از بچگی که بی مادر بزرگ شده رو پای خودش بوده و درس خونده و خدا رو شکر الان تو جایگاه خوبیه.

    به داداشم و خواهرمم گفتم من دیگه کار ندارم و دخالت نمیکنم.اما اشتباه میکنی به ما بدبین شدی و 35 سال زندگی منو که همیشه تحسینم میکردید رو میری زیر سوال و میگی بهت اعتماد ندارم چون راز خواهرمو میدونستم و تا حالا نگفته بودم.گفتم اگر میدونستم اینجوری برخورد میکنی هرگز نمیگفتم دیگه هم اگر مشکلی هرکدام داشته باشیم ترجیح میدیم نگیم تا ندونین و راحت باشین.
    اون اول راضی بود و حتی هرچی در مورد اون پسر گفتم رو قبول کرد اما وقتی با داداشهای دیگه ام صحبت کرده بود نظرش 100% عوض شده و کلا زیرو رو شده.

    قرار شد خواهرم امروز خودش به داداش بزرگم زنگ بزنه و بگه که راضیه و میخواد جواب مثبت بده.

    دعا کنید هرچی خیره براشون پیش بیاد.

    حدود 10 ساله که من شاغل هستم و تمام درآمدمو برای خانواده ام خرج کرده ام.چون مجبور بودم و راضی هم بودم از اینکه خداوند منو وسیله قرار داده.نه پس اندازی دارم نه طلایی نه هیییچی اما همیشه دعای خیر پدر و مادرم و بقیه رو داشتم و خصوصا رضایت پدر و مادرم برام همه چیز بود.
    خواهرو برادرهام و حتی فامیل همه همیشه تحسینم میکردن و میگفتن خدا ازت راضی باشه که بی چشم داشت حاصل زحمتت رو اینجوری خرج میکنی و اصلا به فکر خودت نیستی.
    این حرفاشون برام دلگرمی بود نه اینکه مغرور بشم اما حس خوبی بهم میداد.
    اما حالا 35 سال پاکی و 10 سال زحمتم رو بردن زیر سوال و از بین بردن تنها به خاطر اینکه گفتم من خبر داشتم خواهرم با اون خواستگارش که غریبه ست یه مدت تلفنی ارتباط داشته.ارتباط بدی هم نداشتن.

    احساس پوچی و بی انگیزگی میکنم...فقط دوست دارم گریه کنم و بشینم یه گوشه و سکوت کنم.کسی رو نبینم و کسی منو نبینه.چشمم به خواهرم می افته بدتر میشم چون به خاطر کار من بهش بدبین شدن اما قصد من افشای راز اون نبود اینو فقط خدا میدونه.
    نگران خودم نیستم اما به خاطر خواهرم عذاب میکشم

    شما جو خانوادگی ما رو نمیدونید و نمیتونید دقیقا تصور کنید.اینکه میگید خودتو بگش کنار درسته اما تو خونه ما اگر منم اینکارو بکنم خواهرم دیگه جز خدا کسی رو نداره.نمیتونستم رهاش کنم و بگم من کار ندارم.
    خاک بر سر من که وقتی پدر و مادرم فوت کردن همه بقیه رو دست من می سپردن حتی داداشم رو! نمیدونم چی خوبه چی بد
    خواهرم الان زنگ زده میگه من چیکار کنم؟
    میگه داداش گفته حتما با اون یکی دعواش شده که میگه اونو نمیخوام پسردایی رو میخوام.میگه اون همچین پسری نیست و دعوا هم نکردیم فقط خودش گفته من راضی ام اگر مورد بهتر از من برات اومد ازدواج کنی.
    برای هر دومون دعا کنید خواهش میکنم

  2. کاربر روبرو از پست مفید فرانک1389 تشکرکرده است .

    فرانک1389 (سه شنبه 21 آذر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 11:39 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.