به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 15 , از مجموع 15
  1. #11
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 03 بهمن 93 [ 17:37]
    تاریخ عضویت
    1387-3-22
    نوشته ها
    219
    امتیاز
    5,683
    سطح
    48
    Points: 5,683, Level: 48
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    82

    تشکرشده 83 در 46 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: مادرش نمیزاره حتی تلفنی صحبت کنیم!

    سلام از صميم قلبم برات دعا مي كنم كه خدا كمكت كنه تو هم بهتره اول از همه به خدا توكل كني
    چون خدا تنها كسيه كه مي تونه به ما كمك كنه و ما رو تو راه صحيح قرار بده
    پس اول به خدا كمك كن بعد قوي و محكم باش
    سعي كن در كنار تصميماتت براي انتخاب و به دست اوردن يه همراه تو زندگيت به ساير مسائل زندگي مث كار و درس و ... اينجور چيزا رسيدگي كني
    خيلي منطقي برخورد كن به همه به خصوص به خونواده ي دختر مورد نظرت ثابت كن كه بزرگ شدي
    كه مي توني موفق تر و خوشبخت تر از الانت باشي
    از خدا مي خوام كه كمكت كنه

  2. کاربر روبرو از پست مفید poune تشکرکرده است .

    poune (یکشنبه 02 تیر 87)

  3. #12
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 20 مرداد 87 [ 21:24]
    تاریخ عضویت
    1387-3-30
    نوشته ها
    3
    امتیاز
    3,485
    سطح
    36
    Points: 3,485, Level: 36
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    1
    تشکرشده 1 در 1 پست
    Rep Power
    0
    Array

    RE: مادرش نمیزاره حتی تلفنی صحبت کنیم!

    سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه . من اومدم تا گزارش قضیه خودمو بدم .
    عرضم به حضورتون که بعد از مشورت با شماعزیزان تصمیم بر این گرفتم که دیگه قضیه جدی شدن تصمیمم رو با خواهر بزرگم در میون بگزارم و ایشون هم من رو ارجاع به شوهرشون دادن برای مشورت . من هم با دامادمون وارد مشورت کردن شدم و ایشون معتقد بودن که خیلی زوده برای ازدواج کردن که من هم کامل براشون توضیح دادم که من نگرانیم چیه و خودم بر این مسئله واقفم که الان برای من زوده ازدواج کنم و دلم میخاد خانوادشون بدونن که دخترشون رو برای زندگی کردن دوست دارم . دامادمون نظرش این بود که پدرمم جریان رو بدونه و چون اون دختر دختر اقوام پدریم هست خودشون شخصا با پدر اون دختر صحبت کنه اما من بیشتر دوست داشتم که خواهرم اینکار رو انجام بده . بالاخره خواهرم و دامادمون قضیه رو به پدرم گفتن و کل خانوادم از قضیه من با خبر شدن ( من باورم نمیشد که خانوادم از این موضوع به این آسونی اطلاع پیدا کردن یعنی فکرش هم نمیکردم که یه روزی اگر کسی رو بخام به خانوادم بگم ) پدرم هم علارغم اینکه مخالفتی نکرد اما هیچ مسئولیتی هم برای انجام اینکار نپذیرفت و اینقدر من رو معطل کردند یعنی هم خواهرم و دامادمون و هم پدرم که من ناراحت شدم و گفتم اصلا شما نمیخاد برای من کاری کنید که خواهرم هم گفت من براشون زنگ میزنم و قضیه رو بهشون میگم . ( اگه یادتون باشه بهتون گفته بودم که قضیه براشون سنگینه تا حالا از اینکارا نکردن که به نظر خودم خواهرم از این میترسید که جواب اونا منفی باشه و به غرور ایشون لطمه وارد بشه )
    خلاصه روزی رو که با خواهرم تعیین کردیم که زنگ بزنن و قضیه رو با مادر اون دختر در میون بزارن تلفن خودمون زنگ خورد و خبر خیلی بدی رو به ما دادن و اون این بود که خاله و شوهر خاله اون دختر در تصادف رانندگی فوت کردن و من موندم هاج و واج .
    فقط الان دارم خودمو کنترل می کنم چون مقصر رو خانوادم میدونم که اینقدر معطل کردن . بیست روز دیگه هم میرم سربازی و دستم از همه چی کوتاه میشه . و میگم کاش حداقل ...
    منتظر نظراتتون هستم .

  4. #13
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 30 آبان 88 [ 11:45]
    تاریخ عضویت
    1386-7-10
    نوشته ها
    1,573
    امتیاز
    16,204
    سطح
    81
    Points: 16,204, Level: 81
    Level completed: 71%, Points required for next Level: 146
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    898

    تشکرشده 926 در 486 پست

    Rep Power
    176
    Array

    RE: مادرش نمیزاره حتی تلفنی صحبت کنیم!

    ببینید دوست گرامی،بدون طول و تفسیر باید بگویم که با این ضایعه ای که بر آنها وارد شده تا یک سالی کاری انجام نمی دهند(عروس کردن آن دختر) و واکنش آنها هم در پیش از این و رفتار مادرش برای این بوده است که هنوز ازدواج را برای هر دوی شما زود می دانند و البته بنده هم زود می دانم.
    سفارشم این است که زودتر به سربازی بروید و پیش از آن جدی و مانند یک مرد به پدرتان بگویید که پس از سربازی یا در حین آن می خواهید حتماً حنماً کار کرده و درآمدی داشته باشید.این طوری پدرتان روی شما حساب خواهد کرد.زیاد خود را درگیر روابط احساسی نکنید که لطمه خواهید دید.شاید در عرض همین یک سالی که آنها سوگوارند،حتی برای دخترشان خواستگار آمد و آنها هم پاسخ او را دادند.
    واقع بین و شکیبا باشید و به پدر خود بگویید که واقعاً دنبال کاری هستید و. از او بخواهید کاری برایتان ور نماید(در حین سربازی) یا اینکه پارتی بتراشد و شما را در شهر خودتان بیندازد تا کار هم رحت تر بیابید.

  5. کاربر روبرو از پست مفید گرد آفرید تشکرکرده است .

    گرد آفرید (سه شنبه 15 مرداد 87)

  6. #14
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 17 اردیبهشت 88 [ 11:11]
    تاریخ عضویت
    1387-2-23
    نوشته ها
    363
    امتیاز
    5,286
    سطح
    46
    Points: 5,286, Level: 46
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 64
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    209

    تشکرشده 211 در 131 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: مادرش نمیزاره حتی تلفنی صحبت کنیم!

    سلام به آقای ea85!!!
    چه اسم سختی دارین ها!
    خوب این شرایط جدید هم خوبه هم بد!
    اولا خونواده رو مقصر ندونین .من هم مشابه این شرایط رو دیدم.یکی از اقوام ما پسری داشتن که هنوز دانشجو بود و پاش رو کرده بود تو یه کفش که من فلانی رو می خوام.دختر هنوز فکر کنم تازه می رفت سوم دبیرستان.اتفاقا دختر و خونواده اش خیلی خوب بودن و باهم نسبت فامیلی داشتن.خونواده اش نتونستن راضیش کنن.بالاخره با خونواده دختر صحبت شد و خونواده دختر قبول کردن برای یه صحبت معمولی بیان خونه شون.توی اون مجلس حتی خونواده پسر تایدد کردن که شرایط پسرشون مناسب ازدواج نیست و دختر اونها هم هنوز آمادگیش رونداره به همین سادگی.سال بعد هم یه نفر با شرایط بهتر اومد و دختر باهاش ازدواج کرد این هم به همین سادگی!!!بعدا فهمیدم نظر خود دختر بدون اینکه حتی خونواده اش بدونن به همون پسر اول بوده!ولی چون می دیده خونواده اش حق دارن ترجیح داده سکوت کنه.اون پسر هم بعد از چند سال با یه نفر دیگه ازد.اج کرد این هم به همین سادگی!!!!!
    پس اینکه می گم خونواده تون رو مقصر ندونین به همین علته و اینکه می گم این اتفاق می تونه خوب باشه از همین نظره.همونطور که گرد آفرید هم گفتن بهتره شما تو این مدت دنبال تثبیت شرایط کاری و در آمدی خودتون باشین!!!به قول معروف مرد زندگی شدن!!!تا بتونین با قدم های محکم پیش برین و بهانه ای دست خونواده اش ندین!
    البته بهتون حق می دم شما الان حس یه آدم بلاتکلیف رو دارین که نمی دونی باید چیکار کنه یا قراره چی بشه!کاملا متوجه حالات درونی تون می شم ولی مطمئن باشین این اتفاق می تونه در عین ناخوشایندیش برای شما خیر داشته باشه .پس با تلاش بالا سعی کنین شرایط خودتون رو برای قدم پیش گذاشتن واسه یه زندگی خوب آماده کنین!
    خوشبخت و شاد و موفق باشین!

  7. #15
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 21 مرداد 88 [ 16:11]
    تاریخ عضویت
    1387-1-22
    نوشته ها
    192
    امتیاز
    4,425
    سطح
    42
    Points: 4,425, Level: 42
    Level completed: 38%, Points required for next Level: 125
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    188

    تشکرشده 191 در 101 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: مادرش نمیزاره حتی تلفنی صحبت کنیم!

    سلام دوست عزیز(ea85)
    من هم با نظر دوستان موافقم. به هر حال اتفاقی هست که افتاده و مقصر قلمداد کردن خانواده تون اصلا درست نیست. این بندگان خدا علم غیب که نداشتن که میخواد چه اتفاقی بیفته و تازه هر کاری هم که از دستشون براومده براتون انجام دادن.بهتره کمی آرامش خود را حفظ کنید و به جای مقصر پیدا کردن وفکر به اینجور مسائل به آینده و کسب وکار وپیدا کردن شرایط ایده ال ومناسب برای ازدواج وچیزهای بهتر و.... فکر کنید. سربازی میتونه فرصت خوبی برای فکر کردن وشناخت بیشتر باشه .. . نگران از دست دادن آن دختر نباشید. او اگر شما را بخواهد تا هر زمان منتظرتان می ماند و اگر هم نخواهد باز هم شما چیزی را از دست نداده اید چرا که مطمئننا فرصتهای بهتری برایتان پیش خواهد آمد.
    شاد وخوشبخت باشید و درست بیندیشید.
    شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
    تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
    تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...


 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ریزش مو و اعتیاد پدرم و بیزاری از هویتم - چه کنم؟
    توسط Yellow.king در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 66
    آخرين نوشته: چهارشنبه 23 تیر 95, 21:31
  2. تاکید بر آداب میهمانی و آداب میزبانی
    توسط مدیرهمدردی در انجمن مهارتهای ارتباطی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه 19 اردیبهشت 95, 11:31
  3. توقعاتی که من را بهم میریزد
    توسط aidin در انجمن عقد و نامزدی
    پاسخ ها: 22
    آخرين نوشته: دوشنبه 26 آبان 93, 03:05
  4. !! میخوام خیلی چیزارو ترمیم کنم!!!کمکم کنید...
    توسط الهام20 در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 58
    آخرين نوشته: جمعه 09 اسفند 92, 02:15
  5. ما مشکلی نداریم اما سر کوچکترین چیزا بطور افتضاحی باهم قهر میکنیم
    توسط Agreen در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 22
    آخرين نوشته: سه شنبه 05 شهریور 92, 21:05

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:10 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.