واااای چقدر خوشحالم که با شما دوستان درارتباطم . باشه چشم شماها تسکین قلب من هستید دل عزیزم داداشم گفته بیا باهم صحبت کنیم برم یا نرم به طور یرمستقیم همینطور که گفتی انجام بدم؟ راستی دوستان اون چیزایی که اون شب همسرم بعد از که از خونه مامانم اینا اومدیم رو گفت فردا صبحش اس داد بهم که خیلی دوست دارم و بابت حرفای دیشب که بهت زدم عذاب وجدان گرفتم منم کلی گرم گرفتم باهاش و طرفدار همسرم عصر که همدیگر رو دیدیم گفت چیزایی رو که دیشب گفتم نری به پدر و مادرت بگیا گفتم اتفاقا به مامان یه گوشزدی کردم گفت قول بده نگی چون پدرت مریضه و مامانت ناراحت میشه دوست ندارم بگی الان اصلا موقعیت اونا واسه حرفای تو مناسب نیست بعدم من اصلا ناراحت نیستم دیشب کمی ناراحت بودم که اینجوری گفتم بخدا اصلا مهم نیست و از اینجور حرفا منم خودمو طرف همسرم نشون دادم و یه کارت مال بابام بود دست همسرم که باید بهش میدادش گفت ببر بده بهشون گفتم فعلا صلاح میبینم نرم خواهشا گیر نده تو این موضوع و من احساس کردم همسرم تو این مورد خوشحال بود بعدم گفت میای یه سر بریم خونمون منم با آغوش باز پذیرفتم هرچند تمایلی نداشتم و شب خودش بهم گفت چقدر خوبه آدم فقط فکر زندگیه خودش باشه چقدر من خل بودم دیشب سه ساعت حرف زدم تو رو هم ناراحتت کردم سر مسائل الکی منم گفتم خیلی خوبه که باهم صحبت کنیم و منطقی برخورد کنیم اما همیشه بهت گفتم نذار نفر سومی بیاد تو زندگیمون و بخواد به خاطرش ناراحتی به وجود بیاد حالا هرکی که میخواد باشه مهم نیست مهم خودمون و زندگیه خودمونه درسته پدر و مادر عزیزن اما از همسر که زیزتر نیستن همسرم هم پذیرفت و گفت که باید تغییر روش بده








علاقه مندی ها (Bookmarks)