Happiness جان. درد سر همین تیکست:
"این را حتما می دانید که به هر کس به غیر از خدا تکیه کند .... !"
به همین تکیه کردم که الان حال و روزم اینه. به همین خدا تکیه کردم.
گفتم خدا دیگه خودت که میدونی بیشتر شبهای عمرم با گریه خوابیدم و فقط چون میدونستم مسیرم در راستای تو هست آروم میشدم و انرژی میگرفتم. این روز از اون روزهاست که باید دستمو بگیری. میسپرم به خودت. نه میگم فلان اتفاق بیافته. نه میگم نیافته. هرچی خودت صلاح میدونی. اما میدونی شکستم. کسی رو هم تو این دنیا ندارم کنارم باشه و مرحم دردهام. خودت من رو تو این خانواده آفریدی. پس خودت تنهام نگذار. نگذار این اتفاق بیافته و بعد به بدی تموم شه که من دیگه نمیتونم رو پام وایسم. سپردم دست خودت. هرگلی زدی به سر خودت زدی، که دیگه ناتوانم.
هاها. اتفاق افتاد. به افتضاح ترین شکل ممکن هم تموم شد!
واقعا چی فکر کردین؟ من و بهار و راحیل و امید و .... فکر کردین هر راهی به فکرمون میرسیده نکردیم؟ فکر کردین الکی شکسته شدیم و غر میزنیم؟ نامه به فرشته و خدا و ال و بل مینویسیم که چی؟ جز اینه که هزار بار خودمون رو میشکنیم و از نو میسازیم و هی به خودمون میگیم: "من بازم باید خودمو بهتر کنم، شاید من درست رفتار نمیکنم که اوضاع اینه"
تا کسی این مراحل رو طی نکرده باشه نمیفهمه ما چی میگیم. تک تک این حرفهای اسطوره ای دست کم یک سالی سر لوحه زندگیمون بوده و هی تلاش و هی تلاش و تهش بازم سرخورده....
با حلوا حلوا کردن دهن هیچ کسی شیرین نمیشه








علاقه مندی ها (Bookmarks)