بهار متنی که می نوشتم با روحیاتت سازگار نبود. واسه همینم نمی خواستم دیگه پست بذارم و ناراحتت کنم. اما نوشته هاتو می خونم تا ته قلبم می ره. سعی می کنم بنویسم. هر چند مطمنم به دردت نمی خوره ولی یه پست واست می نویسم.
بهار تو 5 سال از من جوون تری. می دونم دلت از دنیا پره. می دونم خسته ای. حرفاتو می فهمم. خوب خوب می فهمم. ولی می تونی سعی کنی واسه زندگیت. دیر نیست. اصلا دیر نیست. فقط دلت داغونه. اگه بتونی با دلت کنار بیای اصلا دیر نیست.
بهار اون اتفاقایی که می گی توی گذشته افتاده زخمیه که توی قلب خودت مونده. کسی که دوست داشته باشه ناراحت می شه که این اتفاق برات افتاده اما نه به خاطر خودش. به خاطر خودت. به خاطر اینکه عزیزش که تویی روزی رنج دیده. پس نترس. نگران نباش. اگه واقعا کسی رو تونستی پیدا کنی که بتونی زندگیتو باهاش تقسیم کنی و کنارش ارامش پیدا کنی و اگه فقط مشکلت همون اتفاق بود نترس. مردا بعضیاشون نمی فهمن. خیلی هاشون می فهمن و می تونن درک کنن.
بهار اگه می خوای فرار کنی از خونه راهش همونه که خیلی بخونی بتونی بورس بگیری بری. باور کن من دلم خونه. همش منتظرم یه روزی بشه که بگم خدافظو برم برنگردم. الان که 25ی می تونی سعی کنی یه سال خیلی بخون شاید بتونی بورس بگیری بری دیگه پشت سرتم نگاه نکنی.
نوشتی خجالت می کشی. از کی از چی؟ تنها کسی که ممکنه بتونیم ازش خجالت بکشیم خودمونیم که نتونستیم درست زندگی کنیم. که انقدر دنیا بهمون سخت گرفته که خودمون حداقل می تونیم به خودمون رحم کنیم و بابت هر چیزی که شده و نشده خودمونو ببخشیم. از هیچکسی و هیچ چیزی خجالت نکش.
خودم رو دست خودم موندم. دیگه حتی گریه هم نمی تونم بکنم. اتقدر که نخواستم گریه کنم دیگه وقتی هم می خوام نمیشه. بغضم همینطوری هست. دلمم که مونده. منم موندم با این وضع زندگی کردنم. دلم می خواد کمکت کنم دلم می خواد اما نمی دونم. منم نمی دونم. منم رو دست خودم موندم. فقط می تونم باهات همدردی کنم.
یه چیز دیگه ای که یاد گرفتم اینه که هر لحظه فقط به همون کار اون لحظه ات فکر کن. سعی کن تا جایی که می تونی خوشحال باشی. فکر قبل و بعد و نکن. اینطوری حداقل می تونی یه مقداری از روزو به فکرت استراحت بدی.





تقدیم به پسرم) چند سال دیگه ، رفتارهای بدی ازش ببینم که انعکاس رفتار خودم با بابام باشه .
.


علاقه مندی ها (Bookmarks)