سلام.متشکرم از پاسختون
راستش دوشیزه ام.اون اتفاق به گونه ای دیگه بود.نه.هیچ کس از اون اتفاق خبر نداره.موند بین خودم و خدام.
من نیاز به ازدواج رو حس میکنم.ما و مادرم با پدرم نزدیک 6ساله اختلاف داریم.سر همین مادرم از ازدواج ما میترسه.اما من به این فکر کردم که اگه فرد مناسبی رو پیدا کنم با پافشاری زیاد ازدواج میکنم
نمیدونم.به هر حال نمیتونین کامل درکم کنید اما تحملم تموم شده.2ساله تمایل دارم ازدواج کنم و میدونم که از پس تشکیل زندگی بر میام.
ببینید من در زابطه با اینترنت مثه یه راوی برخورد کردم.همه جوره محتاطانه پیش رفتم.از مدرک تحصیلی،شناسنامه گرفته و تا دم خونه شون رفتم.نمیدونم چیکار کنم؟چرا مخالفید؟
ایشون مشتاقه که به خواستگاری بیاد.اما من میگم نه.بهانه جور میکنم.نمیدونم!!!میترسم اگه دیدم که واقعا به درد هم نمیخوریم و خواستم نه بگم.ایشون همه ماجرای آشنایی و دوستی بعدش رو هم بگه










علاقه مندی ها (Bookmarks)