امروز اصلا حالم خوب نبود ،حوصله کارای خونه هم نداشتم .. عزیز دلم خودش دست به کار شد که ناهار رو آماده کنه ، همش تو آشپزخونه بود ، منم هی صداش میزدم اگه کاری داره یا کمک میخواد بهم بگه ، همش میگفت نه
فقط گاهی اوقات جای بعضی چیزهارو از من میپرسید .منم دلهره داشتم که ندونه باید چیکار کنه ...بهش میگفتم عزیزم میدونی که چی کار کنی ، اگه میخوای بگم ؟ (دستور غذا ). اون هم با شوخی گفت ، وای چقدر تو کارام دخالت میکنی ،ولی خودش بعضی جاهاش سوال داشت ، میگفت خوب حالا که اصرار میکنی بگو چی کار کنم ...
وقتی ناهار آماده شد میز رو چید و صدام زد ...به به یعنی واقعا روی من رو کم کرد ...حتی سبزی هم شسته بود، ماست و ..همه چی هم گذاشته بود تو سفره
این که میگن بهترین آشپزهای دنیا مرد هستند واقعا دروغ نگفتن ، دست پخت همسرم حرف نداشت، غذا رو با عشق خوردم و همش ازش تشکر میکردم چقدر خوشمزست
عزیزم به خاطر درکی که داری ممنونم![]()








پاسخ با نقل قول

شب موقع برگشتن معده درد داشتم رسیدیم خونه مادر شوهرم من رفتم که بخوابم دیدم همسری نمیاد حالمم خوب خوب بود داشتم عصبی میشدم که همیشه کاراشو اروم اروم انجام میده رفتم دیدم کل اشپزخونه رو بهم زده داره دنبال عرقیات گیاهی میگرده واسه معده دردی که اصلا یادم نبود عرق گیاهی تلخ برام شیرین ترین شد






علاقه مندی ها (Bookmarks)