این تاپیک خیلی بهم انرژی میده
یکی از خاطرات قشنگی که عزیزم برام ساخت همین روز تاسوعا بود اخه اولین سالی بود که عزیزم تو محرم باهام بود شرایط روحی خوبی ندارم واسه همین ازش خواستم برام شمع بگیره با اینکه میدونستم خسته هست کل شهر رو گشتیم تا من همه شمعهامو تو مساجد بزارم هیچی نمیگفت هر بار با خنده نگاهم میکرد تا ساعت دوازده شب اخرین شمع رو گذاشتمشب موقع برگشتن معده درد داشتم رسیدیم خونه مادر شوهرم من رفتم که بخوابم دیدم همسری نمیاد حالمم خوب خوب بود داشتم عصبی میشدم که همیشه کاراشو اروم اروم انجام میده رفتم دیدم کل اشپزخونه رو بهم زده داره دنبال عرقیات گیاهی میگرده واسه معده دردی که اصلا یادم نبود عرق گیاهی تلخ برام شیرین ترین شد








شب موقع برگشتن معده درد داشتم رسیدیم خونه مادر شوهرم من رفتم که بخوابم دیدم همسری نمیاد حالمم خوب خوب بود داشتم عصبی میشدم که همیشه کاراشو اروم اروم انجام میده رفتم دیدم کل اشپزخونه رو بهم زده داره دنبال عرقیات گیاهی میگرده واسه معده دردی که اصلا یادم نبود عرق گیاهی تلخ برام شیرین ترین شد
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)