ی اتفاق مثبت :
امروز قرار بود بریم سمت خونه مادر شوهرم اینا تکیه و عذا داری
من رفتم حموم دیر در اومد دیر شد یکم :(
بعد وقتی اومدم بیرون دیدم که همسرم قیافه گرفته و میگه من دیگه نمیام
منم نه معذرت خواستم نه چیزی گفتم پاشو حاضر شو عزیزم .دیر تر نشه و خودمم سریع حاضر شدم.
بعد تو راه یکم غر زد یکم نه خیلی غر زد . همش ی حسی به من میگفت وااای داره همه چی خراب میشه زود دستشو بگیر بگو ببخشید ،من همش اذییت میکنم ،اصلا کندم نمی دونم چرا همیشه دیر میکنم،.....بد اخلاق نباش ،حرص نخور،مهربون باش با من،......
(ی بارم من تو زمانی که از دستم ناراحت بودم دستش رو گرفتم دستمو زد کنار،...این موردی بود که من واقعا مقصر نبودم توش،یعنی خودم کاملا فهمیدم این نوع رفتارم چه عواقب بدی داره واسه همین هم این تاپیک رو زدم .)
امروز هی حرفاتون رو برای خودم یاد اوری کردم به خودم گفتم انقدر ذلیل و منفعل و وابسته نباش..... بعدش من من هیچی جواب ندادم، یعنی بحث رو عوض کردم .نه گفتم ببخشید نه دلیل اوردم برای دیر کردنم.گفتم مامان گفتن تا 9 هم برسید خوبه و بعدش سریع گفتم وای کاش بریم ی جا شیرکاکائو نذری بدن :)....،پارسال دمه فلان جا شیرکاکائو میدادن خیلی می چسبید .....این مدلی کلا بحث عوض شدش.
بعد وسطهای راه دستمو گرفت گفت قربونت برم راستی تو موهاتو خشک کردی سرما نخوری


وااااااااای خیلی خوشم اومد نمیدونید چه قدرررررر خوشحال بودم از اینکه روال قبلی رو ادامه ندادم.....
و اون خودش دستمو گرفت ...و من نه معذرت خواستم نه چیزی...نه بحث کردیم الکی...
خوب بود دیگه !عالی بود. بعدشم ...
علاقه مندی ها (Bookmarks)