به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 22

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 04 تیر 93 [ 23:29]
    تاریخ عضویت
    1391-8-09
    نوشته ها
    42
    امتیاز
    1,446
    سطح
    21
    Points: 1,446, Level: 21
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 54
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    40

    تشکرشده 42 در 16 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: تمام غصه های من

    الان که شروع کردم به نوشتن خدا رو شکر می کنم که اینجا رو پیدا کردم تا بلاخره بتونم حرف بزنم فکر می کنم این تاثیر زیادی در من خواهد داشت چونکه خوب خودم رو شناختم وقتی از چیزی ناراحت هستم باید درموردش با کسی حرف بزنم وگرنه داغون می شم
    8سال پیش عاشق همسرم بودم ولی حتی خودشم نمی دونس تا اینکه خدا خواست و ما باهم ازدواج کردیم 5 سال اول زندگیمون بهترین سالهای عمرم بود آنقدر عاشقانه زندگی کردم که همیشه حسرت اون روزها رو می خورم اصلا مراسم عروسی و این چیزا نگرفتیم این خواسته من بود و همسرم هم موافق بود یه سال نشده رفتیم سر خونه زندگی مون داداشم دو سال از من بزگتر بود اول عروسی اون بود بعد شش ماه عروسی ما که مراسم نگرفتیم و رفتیم مشهد و برگشتیم خونه خودمون شش ماه بعد هم عروسی ابجی کوچیکم بود . وقتی یه ساله بودم و مامانم ابجیمو حامله بود بابام بر ار تصادف فوت شده بود .بنابراین برای مامانم سخت بود با این فاضصله های کم هم تدارک عروسی ببینه و هم جهیزیه . همسرم اونقدر آقا بود که من با اطمینان حداقل جهازیه رو برداشتم و رفتم خونه خودم نه جارو برقی داشتم نه ماشین لباس شویی و نه گاز و یخچال آنچنانی عوضش همسرم به مامانم چک می داد تا بهترین وسایل رو برای خواهرم بخره اخه ابجیم عروس داییم شده بود و ما نمی خواستیم مامان جلوی داداشش که البته خیلی هم آقاس کم بیاره یعنی اگه مامان ابجی رو دست خالی میفرستاد دایی اصلا اهل برو آوردن نبود و نیست اینو مطمئنم ولی مامان باید کم نمی اورد خلاصه بعد پنج سال خونه خریدم اومدیم خونه خودمون و بعدشم باردار شدم و اولین بچه مون که الان 4 سالشه بدنیا اومد ولی دیگه زندگیمون زنگی عاشقانه قبل نبود دیگه نمی تونستم مثل قبل باشم دیگه از عشق خبری نبود هیچ احساسی نسبت به همسرم نداشتم این برام خیلی سخت بود ولی واقعیتی بود که بعد از زایمان دامن گیر زندگیمون شده بود

  2. 5 کاربر از پست مفید ارشیدا تشکرکرده اند .

    ارشیدا (چهارشنبه 01 آذر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. غصه های یه دختر به ظاهر شاد
    توسط t@r@neh در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: پنجشنبه 05 بهمن 96, 02:44
  2. آیا غصه خوردن گناهه
    توسط leila3000 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 05 مرداد 92, 15:41
  3. زندگی پر از غصه
    توسط غصه در انجمن عقد و نامزدی
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: جمعه 06 بهمن 91, 23:54
  4. فقط میخوام درد دل کنم.دلم غصه داره به خاطر اختلاف پدر و مادرم.
    توسط راحیل خانوم در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: چهارشنبه 22 آذر 91, 01:48
  5. دارم از غصه دق میکنم از کارم اخراجم کردن...دانشگاهم بده...ازدواج....آینده ام
    توسط ema1989 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: جمعه 07 مهر 91, 14:12

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 10:32 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.