الان که شروع کردم به نوشتن خدا رو شکر می کنم که اینجا رو پیدا کردم تا بلاخره بتونم حرف بزنم فکر می کنم این تاثیر زیادی در من خواهد داشت چونکه خوب خودم رو شناختم وقتی از چیزی ناراحت هستم باید درموردش با کسی حرف بزنم وگرنه داغون می شم
8سال پیش عاشق همسرم بودم ولی حتی خودشم نمی دونس تا اینکه خدا خواست و ما باهم ازدواج کردیم 5 سال اول زندگیمون بهترین سالهای عمرم بود آنقدر عاشقانه زندگی کردم که همیشه حسرت اون روزها رو می خورم اصلا مراسم عروسی و این چیزا نگرفتیم این خواسته من بود و همسرم هم موافق بود یه سال نشده رفتیم سر خونه زندگی مون داداشم دو سال از من بزگتر بود اول عروسی اون بود بعد شش ماه عروسی ما که مراسم نگرفتیم و رفتیم مشهد و برگشتیم خونه خودمون شش ماه بعد هم عروسی ابجی کوچیکم بود . وقتی یه ساله بودم و مامانم ابجیمو حامله بود بابام بر ار تصادف فوت شده بود .بنابراین برای مامانم سخت بود با این فاضصله های کم هم تدارک عروسی ببینه و هم جهیزیه . همسرم اونقدر آقا بود که من با اطمینان حداقل جهازیه رو برداشتم و رفتم خونه خودم نه جارو برقی داشتم نه ماشین لباس شویی و نه گاز و یخچال آنچنانی عوضش همسرم به مامانم چک می داد تا بهترین وسایل رو برای خواهرم بخره اخه ابجیم عروس داییم شده بود و ما نمی خواستیم مامان جلوی داداشش که البته خیلی هم آقاس کم بیاره یعنی اگه مامان ابجی رو دست خالی میفرستاد دایی اصلا اهل برو آوردن نبود و نیست اینو مطمئنم ولی مامان باید کم نمی اورد خلاصه بعد پنج سال خونه خریدم اومدیم خونه خودمون و بعدشم باردار شدم و اولین بچه مون که الان 4 سالشه بدنیا اومد ولی دیگه زندگیمون زنگی عاشقانه قبل نبود دیگه نمی تونستم مثل قبل باشم دیگه از عشق خبری نبود هیچ احساسی نسبت به همسرم نداشتم این برام خیلی سخت بود ولی واقعیتی بود که بعد از زایمان دامن گیر زندگیمون شده بود








علاقه مندی ها (Bookmarks)