به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 49 , از مجموع 49
  1. #41
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 اردیبهشت 94 [ 09:58]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,167
    امتیاز
    21,370
    سطح
    92
    Points: 21,370, Level: 92
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 980
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,388

    تشکرشده 15,109 در 3,401 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    341
    Array

    RE: باغ همدردی >>> بوستان آرامش و تلطیف روح >>> بفرمایید

    چه جالب!!!!!

    با پست حامد عزیز و فرشته مهربان پرت شدم تو دوران کودکی....

    یادمه ظهرهای تابستان مادرم با اجبار میخواست ما بخوابیم من اصلا خوابم نمیبرد!!!!

    روی قالی دست میکشیدم و با کرک قالی کلی شکل درست میکردم مثلا آدمک... و توی ساعات مثلا خوابیدن باهاشون بازی میکردم....

    باور کنید اون اسباب بازی های کرکی از صد تا اسباب بازی های رنگی و شیک بهتر بود..

    منم گاهی برای دوران کودکی دلم تنگ میشه برای اطمینان خاطرش... برای نگران نبودنش...برای نداشتن هیچ غم بزرگی...برای درست کردن گلوله کرکی....

    حامد عزیز منم رگه غم رو تو پستت دیدم و همین جا برایت سرخوشی و شادی آرزومندم

    از فرشته مهربان هم بابت پست پرامیدش ممنونم

  2. 13 کاربر از پست مفید ویدا@ تشکرکرده اند .

    ویدا@ (پنجشنبه 25 آبان 91)

  3. #42
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 15 اسفند 98 [ 02:57]
    تاریخ عضویت
    1389-6-09
    نوشته ها
    274
    امتیاز
    9,988
    سطح
    66
    Points: 9,988, Level: 66
    Level completed: 85%, Points required for next Level: 62
    Overall activity: 29.0%
    دستاوردها:
    SocialVeteranTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    2,955

    تشکرشده 2,271 در 375 پست

    Rep Power
    45
    Array

    RE: باغ همدردی >>> بوستان آرامش و تلطیف روح >>> بفرمایید

    بزنیم تو خط خاطره بازی!
    بازی های بچگی من یا بازی های فکری بود که مامان و عموم واسم میخریدن یا خودم می نشستم یه گوشه کاردستی درست میکردم،خداییش هم چه ذهن خلاقی داشتم،خودم یادم میاد چیا درست میکردم کیف میکنم
    با کمترین امکانات چیزای جالب درست میکردم،نه برای اینکه باشون بازی کنما،از خلق یه چیز جدید کیف میکردم

    از خاله بازی و اینا هم خوشم نمیومد

    راستی،یادتونه وسط برنامه کودک یه آقاهه میومد با کاغذ رنگی شکل سر حیوونا رو درست میکرد؟همه ی قسمتاش هم با دایره بود که از جاهای مختلف تا میزدشون،نامردا با ریتم تند نشونش میدادن،بدون هیچ توضیحی،ولی من همه شو درست کردم

    خونه مامان بزرگمم که میرفتیم گاهی خونه ی گلی درست میکردیم،یادمه یه بار خونه سه طبقه درست کردیم،که هرطبقه دو واحد داشت! با در و پنجره

    تابستونا که میرفتیم شهرستان خونه همین مامان بزرگم که گفتم من و داییم دیگه همش با هم بودیم،آخه هم سن هستیم،میرفتیم تو حیاط،تو باغ،همش واسه خودمون گردش علمی داشتیم،به همه جا سرک میکشیدیم،حتی یه بار دست کردیم تو لونه زنبوووور
    از همون موقع من عاشق طبیعت و حیوانات شدم

    یادش بخیر

    راستی آقا حامد این رگه غمی که میگن منم دیدم!
    کلا این مدت معلومه سرحال نیستید و یه چیزی تو دلتون هست که...

  4. 12 کاربر از پست مفید راحیل خانوم تشکرکرده اند .

    راحیل خانوم (پنجشنبه 25 آبان 91)

  5. #43
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 11 بهمن 91 [ 02:46]
    تاریخ عضویت
    1391-4-07
    نوشته ها
    487
    امتیاز
    1,771
    سطح
    24
    Points: 1,771, Level: 24
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 29
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    3,685

    تشکرشده 3,700 در 587 پست

    Rep Power
    63
    Array

    باغ همدردی >>> بوستان آرامش و تلطیف روح >>> بفرمایید

    آخجون خاطره
    پس منم یکی میگم
    پسرخاله ام گیر کرده بود وسط کلی دختر بچه که نهایتا سنمون 12 سال بود
    اونم 8 سالش بود
    هر وقت میخواست بازیش بدیم مجبور میکردیم یه کاری واسمون بکنه
    یه بار مجبورش کردیم لباس دخترونه بپوشه با دامن و روسری از مغازه برامون خرید کنه
    هر چی التماس کرد قبول نکردیم
    روسری مامان بزرگمونم باید سرش میکرد

    خلاصه داشتیم از دور نگاش میکردیم که مامانش سرراهش سبز شد

    یعنی در عرض دوثانیه همه مون غیبمون زذ

    آخ که یاد قیافه سرخ شده خاله ام میفتم اینجوری میشم
    تا یه هفته بهش سرکوفت میزذ ما ریز ریز میخندیدیم

    آخه با اسفند سوخته واسش سیبیلم گذاشته بودیم و گفته بودیم حق نداری پاک کنی





  6. 12 کاربر از پست مفید z o h r e h تشکرکرده اند .

    z o h r e h (پنجشنبه 25 آبان 91)

  7. #44
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 11 دی 95 [ 13:07]
    تاریخ عضویت
    1391-3-22
    نوشته ها
    569
    امتیاز
    8,026
    سطح
    60
    Points: 8,026, Level: 60
    Level completed: 38%, Points required for next Level: 124
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    5,009

    تشکرشده 4,547 در 875 پست

    Rep Power
    71
    Array

    RE: باغ همدردی >>> بوستان آرامش و تلطیف روح >>> بفرمایید

    خاطره بازیه منم بازی بازی .

    زهره حالا منو تو بازیتون بخوای راه بدی من لباس زنونه نمی پوشما گفته باشم.


    آخ دوران کودگی مون یادش بخیر با کمترین امکانات بازی میکردیم.

    محله ما خیابوناش خاکی بود از وسط خیابونم یه جوب آب بزرگ رد میشد که خیلی گلو لای داشت .

    با بچه ها دم ظهر که خلوط بود کسی نبود تو مسیر رفت آمد یه چاله میکنیدم بعد توش آب میریختیم

    و آروم روش خاک میپاچیدیم که با سطح زمین یک دست بشه بعدش میرفیم یه جا قایم میشدیم کشیک میدادیم

    ببینیم که میوفته تو باتلاقمون . گاهی چندین ساعت انتظارمیکشیدم.

    گاهی وقتا که کسی از اون مسیر رد نمیشد میرفتیم به بچه های کوچه مون میگفتیم بیا از این جا رد شو برو بهت مثلا فلا چیز رو میدیم.

    خلاصه باید هر طور شده یکی رو یا بازور یا کلک مینداختیم تو باتلاق.


    من از 10 سالگی مخترع بودم یه موتور ضبط برداشته بودم به یه چوب بلند بسته بودم بردم پشت بودم

    یه پروانه اسباب بازی بسختی بستم بهش که با وزش باد لامپ روشن کنه .


    نمیدونم از کمبود امکانات بود چی بود که چیزی نشدم .

    عاشق ساختن هواپیما بودم یولونید هم گیر نمی اومد که با کلی زحمت پیدا میکردم خلاصه تونستم

    بعداز ساختن چندین مدل هواپیما چوبی و یولونیدی یکیش پرواز کنه چند متری انقدر ذوق میکردم .

  8. 12 کاربر از پست مفید پدربزرگ تشکرکرده اند .

    پدربزرگ (پنجشنبه 25 آبان 91)

  9. #45
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 فروردین 93 [ 13:46]
    تاریخ عضویت
    1391-3-10
    نوشته ها
    298
    امتیاز
    2,164
    سطح
    28
    Points: 2,164, Level: 28
    Level completed: 10%, Points required for next Level: 136
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    1,619

    تشکرشده 1,636 در 313 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: باغ همدردی >>> بوستان آرامش و تلطیف روح >>> بفرمایید


    اجازه آقااا... اجاازه خانوومم!!!

    منم اون موقع ها که هنوز مدرسه نمی رفتم یه روز پایان نامه ی مامانم رو برداشتم. از اون جایی که برگه ها پشت و رو چاپ نشده بود؛ منم برای این که در حق مامانم لطف کرده باشم! پشت همه ی صفحه ها نقاشی کشیدم.

    مامانم وقتی اومد خونه این شکلی بودهااااا گفت کی اینا رو کشیــــده؟؟؟؟ منم که جرأت اعتراف نداشتم!!! صدام در نمیومد!
    بهم گفت این نقاشی های قشنگ رو تو کشیدی؟


    گذشتی که مامانم اون روز در حقم کرد رو هیییییییچ وقت فراموش نمی کنم؛ دوستت دارم مامان جون

  10. 12 کاربر از پست مفید gole kaghazi تشکرکرده اند .

    gole kaghazi (پنجشنبه 25 آبان 91)

  11. #46
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 19 شهریور 92 [ 11:58]
    تاریخ عضویت
    1391-9-04
    نوشته ها
    252
    امتیاز
    1,377
    سطح
    20
    Points: 1,377, Level: 20
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 23
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1,356

    تشکرشده 1,286 در 287 پست

    Rep Power
    39
    Array

    RE: **بچه ها بیاین...... خوش میگذره ..... باور کنین **

    چه تاپيك قشنگي!
    منم دوران بچگيمو دوست دارم
    يادمه خونه مامان بزرگم يه حياط داشتن كه توش حوض بود،گاهي كنار حوض كمي آب جمع ميشد،و مورچه هم كه زياد بود گاهي توي آب ميفتادن!
    منم احساس قهرمانيم گل ميكرد و اونها رو به مثابه آدمياني ميديدم كه به شدت به كمك يك قهرمان همچو مني نياز دارند!
    من با يه چوب باريك ميشدم غريق نجات(ميترسيدم به مورچه خيس دست بزنم!الان هم به شدت از مورچه ميترسم)
    مورچه ها رو از آب كه ميگرفتم ميذاشتم جلوي آفتاب كه خشك بشن!
    تازه اگه ميديدم به هوش نميان بهشون آب ميپاچيدم!


    غريق نجات يا نجات غريق؟

  12. 8 کاربر از پست مفید Royaye Sedaghat تشکرکرده اند .

    Royaye Sedaghat (یکشنبه 03 دی 91)

  13. #47
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 05 فروردین 97 [ 16:09]
    تاریخ عضویت
    1386-10-29
    نوشته ها
    42
    امتیاز
    7,746
    سطح
    58
    Points: 7,746, Level: 58
    Level completed: 98%, Points required for next Level: 4
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    214

    تشکرشده 198 در 42 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: **بچه ها بیاین...... خوش میگذره ..... باور کنین **

    یادم میاد بچه بودم.......

    داداشم هیچ وقت نشده بود وقتی از خواب پا میشه جاهاشو جمع کنه!!!
    یه روز دیدم که به چه سختی این کارو انجام داده ، به خاطرهمینم مامانم گفت:برو داداشتو تشویق کن.....
    منم دوییدم رفتم جلوی داداشم شروع کردم به دست زدن،دیگه داشت دستام سرخ میشد که مامانم سررسیدو گفت:چی کار میکنی؟؟!!!
    منم گفتم:خوب خودت گفتی که داداشو تشویق کنم.....:D

  14. 6 کاربر از پست مفید خدمت تشکرکرده اند .

    خدمت (یکشنبه 03 دی 91)

  15. #48
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 19 شهریور 92 [ 11:58]
    تاریخ عضویت
    1391-9-04
    نوشته ها
    252
    امتیاز
    1,377
    سطح
    20
    Points: 1,377, Level: 20
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 23
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    1,356

    تشکرشده 1,286 در 287 پست

    Rep Power
    39
    Array

    RE: **بچه ها بیاین...... خوش میگذره ..... باور کنین **

    خونواده پرجمعيتي داشتيم و پر از دخترخاله و پسرخاله و حتي دايي و خاله هم سن و سال!
    وقتي بچه بوديم ، و همه خونه پدربزرگم جمع ميشديم،صبح ها تا ظهر ميرفتيم گردش علمي!
    يعني مثلا داييم كه از همه بزرگتربود ميشد رييس گروه و مسيري كه هزار بار رد شده بوديم رو طوري نگاه ميكرديم كه انگار بزرگترين اكتشاف قرن رو داريم انجام ميديم ! گاهي هم قضيه رو جنايي ميكرديم و آدم ها رو موجودات خطرناك فرض ميكرديم و قايم ميشديم.
    كاملا مثل كسايي كه به يه جزيره ناشناخته پا ميذارن!
    توي روز چند بار از اين گردشاي علمي ميرفتيم!!
    (خاصيت اون موقع شهرستان اين بود كه خونه ها همه ويلايي و اطرافش هم پر درخت و تپه و...
    جون ميداد واسه خيالپردازي كودكانه!)

  16. 4 کاربر از پست مفید Royaye Sedaghat تشکرکرده اند .

    Royaye Sedaghat (یکشنبه 03 دی 91)

  17. #49
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 29 بهمن 92 [ 21:59]
    تاریخ عضویت
    1391-6-26
    نوشته ها
    286
    امتیاز
    270
    سطح
    5
    Points: 270, Level: 5
    Level completed: 40%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered250 Experience Points
    تشکرها
    1,336

    تشکرشده 1,148 در 268 پست

    Rep Power
    42
    Array

    RE: **بچه ها بیاین...... خوش میگذره ..... باور کنین **

    من از 4 سالگی خواندن و نوشتن رو یاد گرفته بودم و برای همین هم به کتاب خیلی علاقه داشتم (به به چه دختری بودم من)
    یادمه ظهرها مامانم من و به زور روی تخت خوابشون کنار خودش می خوابوند و کلی هم خط و نشون برایم می کشید که حق ندارم از جایم تکون بخورم.منم که می دیدم چاره ای ندارم،همیشه زیر تخت یک کتاب قصه قایم می کردم و وقتی مامانم خوابش می برد. کتاب و باز زیر تخت می کشیدم بیرون و می گذاشتم رو زمین. کله ام و از تخت آویزون می کردم و به چه مشقتی کتاب می خوندم.

    هنوز یادمه به خاطر این آویزون کردن کله ام از تخت خون مغزم بند می اومد و کبود می شدم (علاقه به علم و دانش تا چه حد آخه)
    خوب نکنین این کار و با بچه تون خوابش نمی آید که نمی آید. خوب نخوابه.چه اشکالی داره!وااااالللا

  18. 5 کاربر از پست مفید shabe niloofari تشکرکرده اند .

    shabe niloofari (یکشنبه 03 دی 91)


 
صفحه 5 از 5 نخستنخست 12345

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 14:14 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.