راستش گفتم شاید باید تایپیکم رو درست تموم کنم
می نوش از حرفی که توی ارسال قبلم نوشتم ناراحت شدی
ببخشید منظوری نداشتم . امیدوارم وضعیت منو درک کنی
دلم تیکه پاره شده و به شدت احساس تنهایی می کنم.به
آدم های زیادی که باشون بودم و همشون تنهام گذاشتند
فکر می کنم و روزهای خوبی که داشتم و الآن باید افسوسشون
رو بخورم
اولین باری بود که به یک دختر التماس کردم که بام بمونه و اون
تنهام گذاشت .بااینکه می دونستم از وقتی بش در مورد خودم گفتم
دیگه دوسم ندارم اما می خواستم بام بمونه . حتی وقتی گفت دیگه بیرون
هم نمی یاد یا بعد از چند روز جوابم رو می داد بازم نمی خواستم باش
به هم بزنم ولی آخرش تنهام گذاشت
خیلی گیج شدم. راه های زیادی برای ادامه ی زندگیم دارم .
تو شهرم زندگی کنم یا برم تهران یا از ایران مهاجرت کنم که هر کدومش
مزیت ها و مشکلاتی داره
در زمینه ی درسی که الان دارم برای ارشد می خونم و می شه گفت تکلیفم مشخصه
در زمینه ی مسابل خانوادگی هم دقیق نمی دونم چکار کنم . ۵ یا ۶ سالی برم سراغ دوستی های موقت یا دوباره برم سراغ اینکه با کسی دوست بشم و بعد از اینکه همدیگه رو شناختیم یواش یواش در مورد عقایدم بش بگم یا برم سراغ ازدواج از طریق سایت های همسر یابی یا یک ازدواج سنتی بکنم و کلا بحث اعتقادی نکنم .
اما الان فکری که می کنم اینه که اولا تو شهر خودم زندگیم رو بکنم . بعدشم یک ازدواج سنتی بکنم و کلا بی خیاله عقایدم بشم . اگه کسی هم ازم پرسید بش بگم من خنگ تر از این حرفام که از این مسائل سر در بیارم و فکر نکنم این طوری نه زنم نه اجتماع نه هیچ کسی از این حرفم ناراحت بشه .
تصمیم گرفتم روزهایی رو که می خوام درس بخونم به جای خونه درس خوندن برم کتاب خونه و در یک کتابخونه ی خوب ثبت نام کردم . فکر می کنم اون طوری دیگه به چیزای بی خود فکر نمی کنم .








علاقه مندی ها (Bookmarks)