ممنونم دوستای گلم.

نازنین:نقاشی خوبه..چندسال پیش هم نقاشی میکشیدم بهم حس خوبی میداد..اما گذاشتمش کنار..و کارامو انداختم دور..الان فکر میکنم یه خط هم نمیتونم بکشم..البته میدونم میتونم ولی یه وحشت خاصی هم دارم.

اما به نظرت این چیزا میتونه این خلاء منو پر کنه؟؟من بعید میدونم.

بهارشادی::)
الان من دیگه تو ابرا هستم..چقد تعریف...الان متوجه شدم اصل مشکل من هوشمند بودنمه..من؟؟!!هوشمند؟؟!!
نه بهتر بگی ذهنت خیلی وراجه...
بعضی وقتا کلمه ها، احساسات، جمله عین چی تو وجودم فوران میکنن و وول میخورن وول میخورن تا بنویسم یا بگمش..بعضیاشونم همینطور وول خوران تو وجودم موندن.

باز5تا خوبه..من یه دوست دارم که خیلی منو میفهمه..همه هم متعجب دوستی ما هستن..اخه تفاوتهای زیادی داریم.
اما از یه جاتی هم کُپ همیم.هردومون بسیااار خوش اخلاق :)

رویا نمیدونم..تا یادم میاد رویای من این بود که یه دختر مستقل بشم (که نشدم) و برم واسه خودم جدا یه شهر دیگه زندگی کنم( که نرفتم) و همینا...

اما الان فکر میکنم شاید مدل نرمالتر زندگی هم خوب باشه..شوهر و ونگ و ونگ بچه و قورمه سبزی و سوراخ جوراب و ...


تو رویاهای من بهار خیلی مستقل بود و دغدغه این چیزا رو نداشت.

رویاییی دارم من،رویای ازادی...

بی نهایت:تابستونو مطمئنم..بهار هم وقتی بارون میاد دوباره همینطور حس دلتنگی و ناراحتی دارم.
افتاب به من انرژی میده..حس زنده بودن میده..اما هوای ابری و بارونی حس غم..انگار همه مثه گنجیشکا رفتن تو لونه هاشون..اما من لونه ای ندارم(وای چه جمله شاعرانه غمناکانه فیلسوفانه ای :))

کلا عین بچه گربه دوست دارم زیر افتاب ولو باشم

ابتسام:باز خوبه دل مردم شاد میشه..باشه بخندین...هییییی..بهار بیچاره
فکر کن من وبلاگ بزنم..چی بنویسم توش؟؟اینکه زن داییم چقد مزخرفه و تو جمع هی قر میاد و از خودش تعریف میکنه یا خاله هفتاد سالم که هی عمل زیبایی میکنه..چیتان پیتان میکنه..
از من و تو جوونتر شده

راستیاتش اینترنت من وضعیتش مبهمه..خودم موندم چطور تا الان قطع نشده؟؟این از کرامات پدرجانه..همینطور محبته که داره تو حلق من میریزه فکر نمیکنه رودل کنم.

چقد حرف زدم..اونم الکی پلکی..
خو چیه؟؟دلم خواسته

موفق باشید