دوستانم در همدردی
برایم خیلی عجیب است
ظاهرا هیچ کس به موضوع من اهمیتی نمیدهد با اینکه همه میدانید که من در غربتم و چقدر تنهایی و مسایل مختلف به من فشار وارد می آورد و هر کلام شما میتواند یک امید و دلگرمی برای من باشد
من دو تاپیک داشتم
یکی این و دیگری http://www.hamdardi.net/thread-24134-post-235874.html#pid235874
اما افسوس که با این همه نوشتن هیچ کس ذره ای توجه به من ندارد
البته از دوستان خوبی که بار ها و بارها برای من نوشته اند بی اندازه و بی نهایت ممنون و سپاسگزارم
بارها خواستو در بخش ارسال موضوع جدید عنوانی جدید ایجاد کنم اما مرتا خطایی دریافت میکنیم که متن از قلم افتاده است لطفا یک متن وارد کنید علت این خطا چیست نمیدانم
دوستان نمیخواهم سرتان را درد آورم
برای دو هفته به ایران رفتم
یک روز بعد رسدن با پدر شوهرم تماس تلفنی گرفتم و ایشان هم مثل تمام این مدت که برخوردشان در تلفن خوب بود باز هم خوب صحبت کردند
روز بعد همرا همسرم به محل کار ایشان رفتیم
من در منزل شیرینی خانگی تهیه کرده بودم و گل هم خریدیم
رفتیم
روبوسی و احوالپرسی
اما متاسفانه ایشان باز سر بحث را باز کردند و هر توهینی که بود به من و همسرم کردند و شخصیت اجتماعی من را به نحو بدی مورد توهین قرار دادند و گفتند که موفقیتی در ازدواج ما نمیبینند و تمایلی به ارتباط با ما ندارند
ضمنا گفتند دارو خوردن من برای خودکشی بوده و داری شخصیتی سخیف هستم
باز هم من با ارمش سعی کردم که ایشان را نرم تر کنم اما متاسفانه من و همسرم را همزمان مرود توهین قرار دادند و حتی حال پدر بیمار من را هم جویا نشدند و نهایتا من و همسرم مکان را با کمی مباحثه و نه دعوا ترک کردیم
در روز عید قربان به خاله همسرم گفته بودند که من و شوهرم صرف برای دعوا به آنجا رفته بودیم و هدف دیگری نداشتیم
ضمنا پدر شوهرم به من گفت وقتی شما با من تماس میگرفتید من از روز اجبار با شما حرف میزدم
به هر حال با تمام ناراحتی سعی کردیم آرام باشیم و ارتباطمان به طور کامل قطع بود
ایشان با تمام امکانات مالی ما را تهدید کردند که هیچ کمکی نخواهند کرد
من و همسرم به لطف خدا الان بسیار خوبیم
فعلا هم تصمیمی گرفتیم که بی آنها زندگی مان را پیش ببریم
حالا این که چقدر موفق خواهیم شد نمیدانم اما فکر میکنم گاها بزرگتر ها اشتباهات فاحشی دارند که فقط و فقط به ضرر خودشان است
خانواده من علی الخصوص مادرم هر چند کم اما مداوم به ما کمک میکنند
حتی کمک مالی
با تمام درگیری ها و مضیقه های خودشان
در حالیکه پدر همسرم با وجود آن همه ثروت گوشه چشمی به ما ندارد و مدام این را به ما القا میکند که زندگی ما عاقبتی ندارد
نهایتا من دوباره به کشور محل تحصیلم برگشتم
البته در آخرین اتفاق برادر همسرم ازدواج نمود اما خانواده اش من که هیچ به ایشان حتی زنگ هم نزدند و بی اطلاع من این وصلت انجام شد که غرور همسرم به شدت شکست
اما من به او اطمینان دادم که تا زنده ام کنارش خواهم بود و زندگی خوبی خواهیم داشت
حالا میخواهم زندگی مان بی حضور خانواده همسر پیش برود که غیر سنگدلی و رفتار های نا متعادل و حرف و حدیث های فاجعه بار مادر شوهر م چیزی عایدمان نشده است...
آیا این روش درست است
مدام میترسم که نکند روزی به شوهرم روی خوش از بعد مالی نشان دهند و شوهرم مرا ترک کند و به سمت آنها برود
با این خانواده عجیب و بی عاطفه چه کنم
از هر راهی که رفتم بن بست بود و هر برخورد با انها زندگیم را روزها بهم میریزد
لطغا و لطفا به من کمک کنید








علاقه مندی ها (Bookmarks)