ممنونم از همتون دوستای خوب که منو توی این شرایط کمک و راهنمایی می کنید
sunlife جان ما با هم تصمیم گرفتیم که به اینجا بیاییم، ولی واقعا باید اعتراف کنم که خیلی خوشبینانه برخورد کردیم، راستش این وضعیت اقتصادی اروپا هم بی تاثیر نبوده، کارخونه ها و کارگاهها تعدیل نیرو دارن... تعداد بیکارها زیاد شدند.. کسانی شانس بیشتری برای کار دارند که قبلا جایی کار می کردند و هزار و یک قانون دیگه که هیچکدومش رو نمی دونستیم و پیش بینی نمی کردیم!!
رشته اش واقعا عالیه ولی مشکل اصلی اینه که افراد شاغل در پستهایی که برای این رشته وجود داره، باید تسلط عالی و کافی روی زبان اینجا داشته باشند!! که این هم مزید بر علت شده و با وجود یادگیری 2 ساله زبان اینجا، هنوز داره توی زبان لنگ می زنه!! (از این هم ناراحتم و فکر می کنم زبان رو نباید سرسری می گرفت، باید شش ماهه قضیه زبان رو حل می کرد)
violet عزیز و sunlife جان،
برای برگشتن به ایران، راستش توی این مدت که از همه جا ناامید و ناراحتم گاهی بهش فکر می کنم ولی باور کنید زندگی توی ایران دیگه واقعا برام سخت و مشکله!! فقط کسانی که مدتی خارج از ایران زندگی کردند می فهمد من چی می گم، عادت کردن به شرایط اینجا طول کشید ولی همین باعث شد توی سفری که چند ماه پیش به ایران داشتیم کلی اذیت بشیم و اعصاب خوردی برامون پیش بیاد!!
گرچه معتقدم به عنوان آخرین گزینه باید روی میز باشه ولی شوهرم به هیچ عنوان قبول نمی کنه!! کارهایی رو که توی سایت ایران تالنت می ذارند رو مرتب براش می فرستم و می گم یه نگاهی بنداز شاید کار خوبی توش پیدا شد، ولی فقط یه لبخند تلخ می زنه و صفحه ش رو می بنده. مرتب می گه که من ایران برنمی گردم، نمی تونم اونجا زندگی کنم.. خداییش راست هم می گه آخه ایران اگه بره سرکار با ماهی چندرغاز حقوق به کدوم زخم زندگیمون بزنیم؟؟ آخه کدوم کارمند صفر کیلومتر هست که خرج و دخلش با هم بخونه؟؟؟
راست می گی دوست عزیز من کمال گرا هستم، واقعا هستم، همه چیز رو در بهترین شکلش می خوام ولاغیر! ولی مشکل از کجاست؟ چرا اینجوری شدم؟؟
مهران عزیز
از اینکه آدم کم صبر و تحملی هستم درش شکی ندارم! ولی چه جوری می تونم صبور بشم؟ واقعا حس می کنم زیادی صبر کردم، حق من نیست که یه زندگی آروم و ساده داشته باشم؟ من به حداقل ها هم راضی هستم، درسته کمالگرا هستم ولی زیاده خواه نیستم. خدا شاهده به یه زندگی ساده و آروم با اطمینان کافی از فردا راضی ام...
وضعیت من مثل کسی می مونه که وسط زمین و هوا مونده!! نه می افته و نه می ره بالا و نه می دونه قراره کدوم اتفاق بیفته؟ سقوط یا صعود؟؟
افسار زندگی از دستمون خارج شده، به هر دری می زنیم بسته ست!! پس چرا خدا صدامون رو نمی شنوه؟ چرا معجزش رو نشونمون نمی ده؟؟؟
آخه کارو جان مگه می تونم دست از دقتم بردارم؟ من توی این جند سال اینقدر این اخلاق درونم رشد کرده که دیگه خیلی سخته برام کنارش بذارم. به دلیل اینکه اعتقاد دارم هر حرفی و رفتاری (خودآگاه یا ناخودآگاه) ارتباط مستقیم با فکر و اعتقادات افراد داره و نمی تونم از کنارش آسون بگذرم..
فکور جان
راستش اولش با مرخصی بود ولی عزیزم وضعیت ایران رو که باید بدونی، با تمدید مرخصی به این طولانی موافقت نشد و از خدا خواسته فکر کنم یکی دیگه رو حایگزین کردن یا کارهای قبلی رو روی همون افراد تقسیم کردند!
اون جمله ای که آخر متنت نوشتی یکی از شعارهایی بود که باهاش اینجا اومدیم، ساحل امنمون رو رها کردیم و زدیم به دریای طوفانی!! ولی چرا این طوفان پایانی نداره؟؟
مگه من چقدر توان دارم؟؟
مهران جان
دوست عزیز برداشت بد نکنید، من اونقدری که شما فکر می کنید تحقیرش نمی کنم، ولی توی این چند ماه حس می کنم که کاهلی داشته و گاهی وقتها بعضی چیزها رو بهش گوشزد می کنم، قبول دارم که کم طاقت و بی حوصله و غرغرو شدم ولی اونجوری که شما فکر می کنید هم مرتب تحقیرش نمی کنم!
خیلی وقتها هنوز هم بهش اعتماد و امید هم می دم و می گم همه چیز درست می شه، ولی دیگه نمی تونم از کنار کارهایی که به نظرم اشتباه بوده بگذرم و باید حتما به زبون بیارم...
من هم توی شرایط بدی ام! کی به من امید بده؟ چرا همیشه فکر می کنید زنها باید حامی باشند! زنها حامی نیاز ندارند؟؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)