سلام بهار عزیز
همیشه از حرفایی که توی تاپیکای مختلف میزدی خوشم می اومد و می گفتم واااای خوش به حالش اینقدر میدونه.
نمیدونم حسم چقدر درست هست اما یه جورایی احساس نزدیکی می کنم بهت. همه ی حرفایی رو که میزنی خوب درک می کنم و می فهمم.
بهار من 28 سالمه یعنی فکر کنم سه سال از تو بزرگترم. یعنی تو سه سال از من جلوتری. منم دقیقا حس و حال تو رو دارم. احساس می کنم همه ی عمرم تباه شده و هیچ کاری نکردم. احساس می کنم جوونیمو و همه ی شور و نشاطشو از دست دادم. اینکه یه آینده ی مبهم و نامشخص دارم خیلی اذیتم می کنه. اینکه هیچ برنامه ای واسه آیندم ندارم و نمی دونم باید براش چیکار کنم. اینکه 28 سال از عمرم رفت و من بعد دانشگاه فقط درجا زدم. نه کار، نه درس، نه رسیدن به علایقم و نه هیچ چیز دیگه....
بهار بعضی وقتا که بخاطر مشکلات زیادی بهم فشار میاد با خودم میگم چرا من باید خوب باشم و خوب زندگی کنم؟ چرا نباید مثل بقیه خطا کنم؟ چرا با اینکه دارم اینجوری زندگی می کنم اما با بقیه هیچ تفاوتی ندارم؟ چرا خدا توی زندگی همراهیم نمی کنه؟(یه جورایی سر خدا منت میذارم). بعدش با خودم لج می کنم و حرفای تو رو می زنم. میگم بذار منم مثل بقیه زندگی کنم. بذار دل بقیه رو بشکنم. بذار منم دوست پسر بگیرم و...
اما بهار می دونم که این حرفا حرفای ته دلم نیست و فقط و فقط از روی لجبازیه. میدونم که فایده ی زندگی بدون جنس مخالف(تو دوران مجردی)فقط و فقط به خودم میرسه. میدونم، همه ی اینارو میدونم اما لجباز میشم و دوست دارم نق بزنم. ولی خب یکمی که آرومتر میشم باز دوباره بخاطر همه ی داشته هام خدا رو شکر می کنم. بهار میدونم که حرفای توام حرفای ته دلت نیست. این حرفا مال شخصیت واقعیت نیست. مطمئنم نیست.
میدونم که این حرفا فقط حرفه. پای عمل خودت از همه بیشتر به جوانبش و مسئولیتت در مقابل دیگران توجه می کنی. بهار عزیز من فکر می کنم توی این جور مواقع باید یکم صبر کرد. باید یکم ذهنتو از فکر کردن آزاد کنی. به چیزایی که آزارت میده فکر نکنی. یعنی یکم بیخیال زندگی کنی. بعدشم فکر کنم یه برنامه ریزی بلند مدت و تصمیم واسه چجوری ساختن آینده و قدم برداشتن توی این راه کمک بزرگی بهت بکنه.
ببخشید من زیاد راهکار بلد نیستم فقط حس کردم حستو خوب میفهمم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)