سلام به همه دوستاننوشته اصلی توسط roseflower
roseflower عزیز
یه نکته ای هستش که همه ما باید بهش توجه داشته باشیم
اینکه وقتی هر کدوم از ما در چنین شرایطی قرار می گیریم نا خودآگاه عاطفه و احساسات کمی بر عقل ما غلبه می کنه و درست خیلی از مسائل رو نمی بینیم.
و خیلی کم و کاستی ها رو واقعا نمی بینیم.
اما کسانی که بیرون قضیه هستند مثل پدر و مادر و دوست و ... علاوه بر اینکه خیرخواه ما هستند مساله رو بهتر از ما می بینند. پس بیاید یه کم به حرفهاشون فکر کنیم!
به نظرم زندگی در اولش باید خیلی آروم و بدون ایجاد دشمنی و دعوا آغاز بشه . شاید به خاطر اینه مگن در ازدواج نزدیک بودن دو خانواده از همه لحاظ مهمه.
در چنین مواردی شاید هم صحبتی و مشاوره با کسانی که اطمینان دارید خیرخواه شما هستند و از لحاظ فکری واقعا در جایگاه مناسبی هستند (هم اطلاعات و تجربه زیادی دارند و هم نزدیک به خود شما فکر می کنند) بسیار موثر می تونه باشه چون اولا خیرخواه شما هستند دوما کسی که به لحاظ فکری به شما نزدیک هستش تقریبا همان خواسته هایی را که شما می خواهید بدون تاثیر پذیری از احساسات و ... به شما یاد آوری می کنند.(یه طورایی انگار خودتونید که دارید با یه نگاه درست به قضیه نگاه می کنید.البته نظر شخصی من هستش و اگر اشتباه هست دوستان تصحیح بفرمایند.)
برای رهایی از این وضعیت هم همونطور که گفتم اولا باید خودتون رو مشغول کارهای دیگه کنید و ذهنتون رو درگیر کنید به طوری که فرصت فکر کردن به این موضوع رو نداشته باشید (البته کاری هستش که نیاز به تمرین داره )
دوم اینکه باید شناختتون رو نسبت به مسائل زندگی و چنین اتفاق هایی بیشتر کنید. می تونید از تجربیات بزرگتر ها و یا دوستان تالار و یا حتی کتابهای زیادی که توی بازار هستش استفاده کنید.
نگران قضیه هم نباشید این موضوع مثل یه مریضی می مونه و یه دوران نقاحتی (نمی دونم درست نوشتم یا نه )داره و باید سپری بشه. شاید یک ماه شاید چند ماه.
مشکلی نیست
به خدا توکل کنید و ازش بخواید انشاا... مشکلاتتون حل میشه
موفق و پیروز باشید







اینکه وقتی هر کدوم از ما در چنین شرایطی قرار می گیریم نا خودآگاه عاطفه و احساسات کمی بر عقل ما غلبه می کنه و درست خیلی از مسائل رو نمی بینیم.

علاقه مندی ها (Bookmarks)