این روزا کار شوهرم خیلی زیاده دیشب هم که شیفت شب بود و خونه نبود .من ظهر تو راه برگشت یه کم ناز کردم یعنی فقط گفتم چقدر بده مثل قبل همه ش بیرون نمیریم.عزییییز دلم عصر زودتر از من بیدار شد و گفت عزیزم پاشو آماده شو بریم بیرون هرچی گفتم نه تو خسته ای گفت نه ولی تو چشمای قشنگش معلوم بود...خلاصه رفتیم بیرون و آخر شب برگشتیم. خیلی خوش گذشت.یه عالمه حرفای قشنگ و امیدوار کننده زد.ولی چشماش قرمز شده بود از خواب ،که به اصرار من برگشتیم.......هیچ وقت نشده یه چیزی بخوام و شوهرم انجام نده.....ممنونم عشقم که زندگیمونو همیشه قشنگ و رویایی می کنی و عشقت و با عمل و زبون به زیبایی به من بیان می کنی.حتی بعد از 5 سال....![]()







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)