مرسی
البته خوب راهی جز صبر وتحمل ندارم ظاهرا باید بسوزم وبسازم که خوب سخته دیگه،هرکس یه مشکلی داره ومشکل منم اینه و ظاهرا راه حلش اینه که من از خودم وزندگیم بگذرم.بدبختی اینجاست که این خانم خواهرشوهر دوست دارن در همه چی وهمه کار شرکت کنن وهمه جا هم تشریف داشته باشن .اگر بهش رو بدیم حتی در تنهائی های من وشوهرم هم دوست داره باشه.البته شاید نه به قصددخالت(البته فعلا)،بلکه برای اینکه بهش خوش بگذره! شاید فکر میکنه چون برادرش دوستش داره منم ازش خیلی خوشم میاد،واقعا داغونم انقدر بابت این موضوع فکروخیال میکنم که اصلا نمیتونم غذا بخورم.درعرض همین مدت کوتاه 4 کیلو وزن کم کردم .کارامو هم نمیتونم خوب انجام بدم.اصلا هم ذوقی وشوقی برای عروسی کردن ندارم،از طرفی هم واقعیت اینه که از جدائی میترسم .








علاقه مندی ها (Bookmarks)